پایان نامه سياست، دين، بومي، ، بوميسازي، علومانساني، سياسي، پيوند

بهرهبرداري شود. در مورد اين معني از بوميسازي نقد جدّي وجود دارد. آيا چنانچه ما از آثار و نتايج يک رشتهي علمي بيشترين استفاده را کرديم، آن را بومي کردهايم؟ آيا مثلاً اگر ما آمديم و از دستاوردهاي علم پزشکي استفاده کرديم آن را بومي کردهايم؟ در حوزهي علومانساني آيا اگر ما آمديم و ليبرال دموکراسي را در جامعه پياده کرديم، در آن صورت ليبراليسم را بومي کردهايم؟ به نظر ميرسد اين برداشت از بومي سازي علم چندان درست نباشد. چرا چنين برداشتي نادرست؟ بهتر است از موضع سلبي به مسأله نگاهکنيم. به عنوان مثال در حوزهي علومانساني نظريهاي در رشته علوم سياسي مطرح ميشود که اين نظريه کاملاً مبتني بر جهانبيني و معرفتشناسي جامعهاي مشخص است و همچنين در ايجاد اين نظريه مؤلفههاي اجتماعي جامعه مورد نظر نقش اساسي داشتهاند. يعني اين نظريه مبتني بر شرايط اجتماعي آن جامعه شکل گرفته است. حال اگر جامعهي ديگري آمد و از اين نظريه استفاده کرده و دستاوردهاي آن را بطور کامل در جامعه خود پياده کرد آيا آن را بومي خود کرده است. اگر در باب مباحث هستيشناسي و معرفتشناسي و همچنين در باب شرايط اجتماعي موجود در دو جامعه تفاوت وجود داشت آيا ميتوان گفت که اين نظريه يا دستاورد علمي بومي جامعهي دوّم شده است. پس تفاوتهاي اين دو جامعه چه ميشود؟ چگونه است که يک دستاورد علمي داراي يک قالب فکري( هستيشناسي – معرفتشناسي) واجتماعي مشخص در دو جامعه متفاوت قابليّت پياده شدن دارد؟ يعني آيا اين علم هم بومي جامعهي اوّل است که در آنجا توليد شده و هم بومي جامعهي دوّم؟ بعيد به نظر ميرسد که بتوان اين برداشت را از بوميسازي درست در نظر گرفت. اين برداشت از بوميسازي بيشتر به حوزهي کاربست علم اشاره دارد، نه به حوزهي آموزش و توليد علم.
بومي بودن در دو زمينه قابل بحث است: زمينه اوّل، متدولوژيك است و زمينه دوّم، مربوط به موضوعات مطرح در پژوهش‏هاي سياسي است كه خواهد آمد.(رنجبر، 1382: 99) اينکه بومي سازي را از کدام منظر بنگيرم به تلقّيهاي متفاوتي خواهيم رسيد. پرداختن به بوميسازي در سطح موضوع يک تلقّي حداقلّي از علوماجتماعي به وجود ميآورد. در اين معنا از بوميسازي ما بايد به موضوعات جامعه خود بپردازيم. بايد تحقيق و پژوهش ما مبتني بر مسائل و دغدغههاي جامعهي خود ما باشد. « ممکن است مسأله، مسألهي جامعهي ديگري باشد. به همين دليل تأکيد ميشود که تحقيق و پژوهش بايد بومي باشد، ولي در ايران، مسائل جوامع آمريکايي و اروپايي و… حل ميشود. بنابراين مسائل و موضوعات بايد بومي طراحي شود و نظرياتي را در همين فضا جستجو کنيم و در همين جا آن را بيازماييم و کاربردهايش را بينيم. » (فراهاني، 1388: 102 ) در اين تعريف بوميسازي به نکته خوبي اشاره شده است. بوميسازي به اين معنا است که ما بايد به مسائل بومي توجّه کرده، در همين فضا نظرياتي را جستجو و طراحي کرده و در همين فضا بيازمايمشان و کاربردشان را نيز در همين فضا ببينيم. اين يعني بوميسازي يک علم. امّا ضعف اين ديدگاه حداقلّي آن است که ما در اينجا فقط براي حل موضوعات داخلي تلاش کردهايم. امّا آيا راحلها نيز بومي است. اگر براي يک مسألهي داخلي و بومي، مخصوصاً در حوزهي علومانساني و علوماجتماعي، راه حل بومي ارائه نشود نميتوان گفت علمي که دارد به اين موضوع ميپردازد علم بومي است.
امّا اگر در سطح روش و نظريه داعيهي بومي داشته باشيم بايد مباني جدّي و کاملاً متفاوتي براي علومانساني و علوماجتماعي در نظر گرفت. در واقع در اين منظر ما از بوميسازي فراتر رفته و بايد دست به توليد علم بزنيم. اينجا ديگر صرفاً بحث موضوعات داخلي مطرح نيست بلکه بحث از روشهاي نظريات بومي است به معناي دقيقتر بحث از مباني بومي است. « اگر اين واقعيت پذيرفته شود که مباني اعتقادي و فکري ما با پارادايم اعتقادي حاکم بر غرب تفاوت اساسي دارد، وارد فضاي جديد ديگري خواهيم شد که با بومي سازي يا اسلامي سازي مفاهيم غربي و… منافات دارد. زيرا از دو سنخ و جنساند» (فراهاني، 1388: 103 ) بومي كردن روش‏هاي نو پيدا، نمي‏تواند به استحاله ماهيّت آنها منجر شود؛ به طور مثال، نمي‏توان از روش‏هاي پسامدرن سخن گفت، و نسبيگرايي آنها را ناديده گرفت.(حقيقت، 1382: 170) اصولاً علومانساني قابليّت بوميسازي را ندارند. بدين معنا که اين علم ريشه در خاک ديگري دارند و اگر قرار باشند آنها را بياوريم و در خاک پارادايم اسلامي بکاريم مطمئناً اثر و نتيجهاي نميگيريم. اين علوم داراي ذات و جوهرهاي هستند که نميشود اين ذات و جوهره را از آنها گرفت. اومانيسم جوهرهي اصلي اين علوم در غرب است. آيا ميشود در چهارچوب مفهوم بومي سازي، اومانيسم را آورد و بوميسازي کرد. اصولاً اومانيسم را به هيچ وجه نميتوان در چهارچوب مفاهيم اسلامي قرار داد و به تعبيري بوميسازي کرد. بسياري مفاهيم ديگر نيز مانند اومانيسم وجود داردند که قابليّت بوميسازي ندارند. بوميسازي در علوم تجربي و علوم دقيقه مانند فيزيک و رياضي معنا دراد. در علومانساني بوميسازي موضوعيت ندارد. لذا بايد در علومانساني دست به توليد علم زد. البتّه اين بدان معنا نيست که در علومانساني از صفر شروع کنيم. ما ميتوانيم از دست آوردهاي غرب در علومانساني استفاداهکنيم. حداقل ميدانيم که آن راهي که آنها رفتهاند نبايد رفت و اشتباهاتي که آنها تکرار کردهاند را نبايد تکرار کرد. امّا بايد دقّت کرد که بايد اساس و بنياد علومانساني مبتني برانديشهي ديني باشد. در اين اساس و بنيادها است که علومانساني اسلامي با علومانساني غرب تضاد پيدا ميکند.
در اين راه بايد دقّت کرد و از التقاط پرهيز نمود. ما بايد مواظب باشيم که مباني و بنيادهاي خودمان را اساس علم قرار دهيم نه اينکه خود را فريب داده و دوباره همان مفاهيم غربي را رنگ و لعاب اسلامي بزنيم. و يا دست به جرح و تعديل نظريات غربي زده به اميد اينکه بتوانيم آنها را اسلاميکنيم. به نظر ميرسد گفتماني که در ايران به دنبال بوميسازي علوماجتماعي و علومانساني است، دچار نوعي خلط بحث شده است. زيرا به هر شکلي که مؤلفههاي نظريههاي غربي جرح و تعديل گردد، موضوع جديدي متولّد خواهد شد که به طور طبيعي بايد روند تکوين نظريهسازي را طي کند. کساني که بوميسازي علومانساني را دنبال مي کنند بايد به اين سؤال پاسخ دهند که آيا استفاده از گزارههاي غربي در کنار گزارههاي بومي يا اسلامي زايش مفاهيم جديد است يا نه؟ بديهي است که دستکاري نظريات غربي، آن را از شکل قبلي خود خارج خواهد ساخت و ارزش و اعتبار اوليه را نخواهد داشت.
در نظريات غربي به هيچ روي وحي و فطرت و… منظور نشده است، کساني که در صدد بوميسازي علومانساني و علوماجتماعي هستند بايد اين مؤلفه را در نظر بگيرند و گرنه بوميسازي معنايي ندارد. زيرا سنخيتي با فرهنگ بومي ندارد و اگر بخواهد مؤلفههاي جديد را لحاظ کند، بايد نظريهي جديدي توليد شود که فرايند تکوين نظريه را طيکند. بنابراين موضوع ما بوميسازي علومانساني نيست، بلکه توليد علم است.

2-4-2- امکان علوم سياسي اسلامي
در اين قسمت بطور مبسوط به اين مسأله ميپردازيم که در علوم سياسي چارهاي به جز توليد علم نداريم و حرکت در بستر بومي سازي علم سياست حرکت درستي نيست. زماني که ما ميخواهيم سياست و علوم سياسي را بوميسازي کنيم، همانطور که گفته شد بايد آن را با مباني فکري و اعتقادي خود هماهنگ کنيم. زماني که دست به هماهنگ سازي و تطبيق سياست با مباني فکري و اعتقادي خود که در واقع همان دين اسلام است، مي زنيم خواهيم ديد که اگر بخواهيم درست اين فرايند را ادامه دهيم علوم سياسي و سياست جديدي متولّد ميشود که با علوم سياسي غربي تفاوت ماهوي دارد. به تعبيري دين و مباني فکري و اعتقادي ديني تأثيري ماهوي بر روي سياست گذاشته و ماهيّت آن را تغيير ميدهد نه تأثير عرضي و صوري. اينجا ديگر علوم سياسي جديد متولّد شده نه اينکه علوم سياسي غربي، بومي شده باشد. آنچه در ذيل ميآيد تبيين همين تأثيرگذاري ماهوي دين بر سياست و علوم سياسي است.

1-2-4-2- مقدّمه
رابطهي دين و سياست همواره يکي از مهمترين پرسشهاي متفکّران عرصهي دين و سياست بوده است. بعد از ظهور اديان بزرگ ابراهيمي چون يهود، مسيحيّت و اسلام و در طول حيات اين اديان، تاکنون اين مسأله يعني نسبت دين با سياست يکي از فصول مهم مباحثات کلامي، اعتقادي و در اسلام فقهي بوده است. دو پاسخ اساسي و بنيادي در برابر اين پرسش که دين و سياست چه نسبتي با هم دارند وجود دارد. يک پاسخ بر جدايي دو حوزهي دين و سياست اشاره داشته و قائل به هيچ پيوندي بين دين و سياست نميباشد. در مقابل عدّهاي نيز با رد پاسخ قبل، قائل به پيوند بين دين و سياست هستند. هر کدام از طرفداران اين دو نظريه ي را در اثبات نظر خود و رد نظر طرف مقابل مطرح ميکند. از طرف ديگر شرايط تاريخي،اجتماعي، سياسي و حتّي اقتصادي در انتخاب هر يک از دو نظريه توسط جوامع و متفکّران آنها تأثير بسزايي دارد. ماهيّت هر يک از اديان و برداشتهاي غالب از آنها نيز از مهمترين عوامل تأثيرگذار بر پيوند آن دين با سياست ميباشد. غرب مسيحي با توجّه به شرايط تاريخي،اجتماعي و سياسي که در آن به سر ميبُرد و همچنين براساس ماهيّتي که مسيحيّت داشت- البتّه بهتر آن است که بگوييم ماهيّتي که براي مسيحيّت بوجود آوردند- به سمت نظريه جدايي دين از سياست رفت و سالهاست که ديگر مسألهاي به عنوان پيوند دين و سياست در غرب مسيحي حل شده تلقّي ميگردد. تسلّط و سيطرهي سکولارسيم بر تقريباً تمام شئون اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي غرب به خوبي نشان دهندهي اين واقعيّت است.
در جهان اسلام، امّا وضعيت به گونهي ديگري بوده است. پس از ظهور اسلام و بالاخص پس از تشکيل حکومت توسط پيامبر اسلام(ص) در مدينه تقريباً همگان بر اين باور و عقيده بودند که دين و سياست از هم جدا نيست. به گونه اي که از اين اعتقاد باور عمومي به « ارتکاز متشرعه25» تعبير مي شد. حتّي بعد از رحلت پيامبر اسلام(ص) هيچ کسي در اين امر شک و شبهاي نداشت و در اين زمينه اختلافي بين مسلمين نبود. تنها بحث و اختلاف در باب جانشين پيامبر اسلام(ص) بود. همين نکته به خوبي نشان ميدهد که پيوند دين و سياست و اينکه سياست و ادارۀ امور جامعه بايد به دست رسول خدا(ص) و پس از او به دست خليفه او باشد نشان از باور جامعهي مسلمين به پيوند اين دو حوزه بوده است. اين باور تا قرنها بعد نيز در ميان مسلمانان رواج داشت. هر چند شکل اين پيوند عوض شده بود. در زمان پيامبر(ص) و حتّي خلفاي راشدين او، پيوند دين و سياست به گونهاي بود که سياست ابزارِ دست دين بود. بدين معنا که دين بر سياست اشراف داشته و حدود و ثقور و نحوهي عملکرد و ماهيّت سياست را دين مشخص ميکرد. در اين معنا سياست در راستاي تحقّق آرمانها و اهداف دين بود. امّا تقريباً از زمان معاويه به بعد اين رابطه بر عکس شد. به گونه اي که دين ابزار دست سياست و سياست مداران قرار گرفت. در اين رابطه، سياست نقش تعيين کنندگي براي دين داشت و همين امر زمينه سوء استفادههاي زيادي را فراهم کرد. امّا به هر حال رابطهاي بين دين و سياست وجود داشت و تا قرنها اين نظريه، نظريهي غالب در ميان عوام و علما بود.
اوّلين ضربههايي که بر پيکرهي اين نظريه وارد آمد حاصل تماس جهان اسلام با غرب بود. غربي که تقريباً از قرن 15 ميلادي با توجّه به شرايط خاص خودش به سمت جدايي دين از سياست و به تعبير بهتر حذف دين از عرصهي اجتماعي که يک بُعد آن سياست بود حرکت کرد. بنابراين ميتوان به اين نتيجه رسيد که بحث جدايي دين از سياست در جهان اسلام يک امر برونزا بوده است. «ما با اين نغمه که اسلام خوب است؛ امّا به شرط اينکه محدود به مساجد و معابد باشد و به اجتماع کاري نداشته باشد در حدود نيم قرن است که آشنائيم. اين نغمه، از ماوراء مرزهاي کشورهاي اسلامي بلند شده و در همهي کشورهاي اسلامي تبليغ شده است.»(مطهري، 1369: ص113) از تعامل مسلمانان با مسيحيان بود که اين فکر به ذهن برخي از مسلمانان خطور کرد که سياست ميتواند از دين جدا باشد. با توجّه به پيشرفتهايي که غرب پس از حرکت در بستر سکولاريسم و جدايي دين از سياست بدست آورد اين “ميتواند” به “بايد” تبديل شد. يعني سياست و دين نه تنها ميتوانند بلکه ” بايد” جدا باشند. از اين زمان بود که بحث پيوند دين و سياست در بيان متفکّران اسلامي مطرح شد. برخلاف مسيحيّت که تقريباً از همان ابتدا بين دين و سياست و نهادهاي آن دو يعني کليسا و دولت کشمکش و تعارض وجود داشت و بعدّها اين تعارضها با کنار رفتن دين، به نفع سياست تمام شد امّا در جهان اسلام اين تفکّر تعارض و جدايي نطفهاش در خارج از حوزهي فکري جهان اسلام – يعني مسيحيّت- بسته شد و بعد ميان برخي از مسلمانان رشد و نمو يافت. مسلمانان نيز در مقام پاسخ و حل اين مسئله به دو دسته موافقان و مخالفان پيوند دين و سياست تقسيم شدند. و هرکدام با ارائه ادلههاي عقلي و نقلي خود به اثبات نظريه خود و رد نظريات طرف مقابل پرداختند. متفکّراني که قائل به ارتباط و پيوند بين دين و سياست هستند، پس از پاسخ مثبت به اين سئوال که آيا بين دين و سياست ارتباطي وجود دارد، بعد از آن بايد به سئوالات ديگري که در اين حوزه مطرح ميشود پاسخ دهند. اين ارتباط چگونه ارتباطي است؟ ماهيّت و نحوهي آن چگونه است؟ آيا دين مقدم بر سياست است يا سياست مقدم بر دين؟ دين ابزار دست سياست است يا سياست ابزار دست دين؟ کدام يک تعيين کننده ماهيّت ديگري است؟ و سئوالات بسيار ديگري از اين دست.
نکتهاي که بايد به آن توجّه شود اين است که ما با نهادهاي دين و سياست، يعني روحانيت و دولت يا حکومت کاري نداريم. به بيان ديگر منظور ما از پيوند دين و سياست، در قالب مفهومي و معناي نظري آنهاست.

2-2-4-2-معناي تأثير عَرَضي و ماهوتي
پيش از وارد شدن به اصل مبحث لازم است ابتدا مقصود خود را از تأثيرگذاري عرضي و ماهوي دين بر سياست روشنکنيم. براي اين منظور لازم است از منظري فراختر به مسئله بنگريم. ابتدا بايد مشخصکنيم که علوماجتماعي که علم سياست نيز يکي از اين علوم است داراي چه مؤلفههاي کليدي ميباشد که تغيير آنها، تفاوت ماهوي آن علوم را به دنبال خواهد داشت. علوماجتماعي در معناي کلان خود به دنبال تبيين جامعهي انساني از منظرهاي مختلف، شناخت مسائل و نيازهاي جامعه و ارائهي راهکارها و پاسخهايي براي حل مشکلات و معزلات و زندگي بهتر اجتماعي هستند. در همين راستا علوماجتماعي مبتني بر چهار مؤلفهي کليدي وظايف فوقالذکر را انجام ميدهند. اين چهار مؤلفه عبارتند از انسانشناسي، نظام ارزشي، روش و در نهايت پاسخهايي که ارائه ميدهند. اين چهار مؤلفه ماهيّت علوماجتماعي را مشخص مي کنند. تغيير در هر کدام از اين مؤلفهها شدّت و ميزان تغيير در ماهيّت اين علوم را مشخص ميکند. بنابراين زماني ميتوانيم از تغيير ماهوي علوماجتماعي و از جمله علم سياست صحبت کنيم که انسانشناسي، نظام ارزشي، روشها و پاسخهاي اين علوم نسبت به گذشته تغيير کرده باشند. چنانچه دين بتواند انسانشناسي، نظام ارزشي، روشها و پاسخهايي که در علم سياست مطرح است را دچار تغيير و دگرگوني کرده و در

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...