پایان نامه زندان، ازدواج، مادر، همسرش، فرزندانم، معتاد، مي‌كردند، زن

مادر همسرش با لهجه خودشان به ميان حرفش مي آيد و شروع به سر و صدا مي‌كند و خانواده زن را مقصر مي داند. » همان زمان بود كه دختر 13 ساله ام را به عقد پسر عمه ديگرش درآورند و من كه اميدي به آزادي نداشتم گفتم هر كار خودتان مي خواهيد انجام دهيد .از فرزندان مادر همسرم نگهداري مي‌كرد و بنا به گفته خودشان تمام پس اندازي كه از فروش مواد در گذشته به دست آورده بوديم در اين چند سال خرج بچه ها شد و تمام.

بعد از اينكه آزاد شدم با مادر همسرم كه به دنبالم آمده بود به خانه برگشتم و با بدترين چيزي كه مواجه شدم دخترم بود كه در بستر بيماري افتاده بود و آنجا احساس كردم كه با وجود مراقبتهاي ديگران چقدر دخترم از نبود من دچار مشكل بوده و چقدر به من نياز دارد. در زندان توانستم با كمك مركز مراقبت بعد از خروج از زندان كه ماهيانه كمك نقدي و غير نقدي به خانواده ام مي‌كردند فرزندان را به مدرسه بفرستم.دخترم كه در خانه است هيچ علاقه اي به تحصيل ندارد بارها شده از طرف همسايه ها خواسته اند كه برايشان شروع به كار كنم اما مي‌گويم آن زمان كه همسرم زنده بود و اينكار را كردم باعث شدم خاك بر سر شوم و شوهرم را از دست دادم حالا ديگر محال است و با پولي كه در تابستان و پاييز از برداشت محصول به دست مي آورم زندگي را تأمين مي‌كنم. گاهي هم در خانه ها كارگري مي‌كنم.كمكهاي مركز هم هست و باعث نشده كه مجدد به سمت كار خلاف بروم وسرگرم زندگي هستم.فرزندانم بزرگ شده‌اند و نمي خواهم راه اشتباه زندگي كردن را جلويشان بگذارم مي خواهم درس عبرتشان باشم تا كار و تلاش كنند.»

مي رود تا نان ها را اطاق ديگر ببرد فرصتي مي‌شود تا اتاق را كامل ببينم به جز فرش هاي كهنه و قديمي، تلويزيون ولوازم صوتي، تصويري كامل است هر چند هر كدام ارزان قيمت است اما به گفته مددكاران مركز كه براي بازديد همراهم هستند هميشه فقيرترين خانه ها هم وسايل صوتي تصويري دارند. تعداد بچه هاي زيادي در خانه هستند اما بچه هاي خودش مدرسه هستند مي آيد و ادامه مي‌دهد «مادر همسرم اصرار دارد كه ازدواج كنم و سايه ي مردي بالاي سرم باشد اما هنوز هم نمي‌توانم بعد از 6 سال به فكر مرد ديگري باشم .با اينكه مشكلات زيادي از نظر اقتصادي دارم. اما كار مي‌كنم و ازدواج نمي‌كنم مشكل ديگرم اين است كه برادر همسرم معتاد است و به خانه ما رفت و آمد زيادي دارد و فرزندانش نيز اينجا هستند .فرزندان من هم دارند بزرگ مي‌شوند و من نمي خواهم از او تأثير بگيرند و سر اين مسأله هميشه با مادر همسرم درگير هستم.هر چند در محيطي نا امن زندگي مي‌كنيم اما همه همسايه ها از نوع خودمان هستند و بيشترشان سابقه زنداني شدن را دارند و برايشان زندان رفتن من                 بي اهميت بود.خانواده ام زياد اهل رفت و آمد نيستند فقط گاهي مادرم مي آيد كه با مادر همسرم درگير مي‌شود و زود مي رود.خانواده همسرم هم اوضاع خوبي ندارند و يك خواهر و برادرش در زندان هستند اما خدا را شكر خانواده‌اي كه دخترم عروسشان شده از بقيه بهتر هستند و دامادم اهل كار مي‌باشد و تا به حال هيچ سرزنشي در رابطه با زندان رفتن من به دخترم نداشته است.»

مورد چهارم

نام: ه.ب

جرم : خريد و فروش مواد مخدر

مدت محكوميت: 1 سال

سابقه محكوميت : 2 بار

سن : 28 سال

به مركز مراقبت مراجعه كرده بود و فرصتي پيش آمد تا با هم صحبت كنيم صورتي گندمگون دارد و نسبت به سنش بيشتر نشان مي‌دهد لباس هايش همه براساس مد تنظيم شده و مرتب است .با مادر و فرزند 4 ساله اش آمده و از او مي خواهم كه از خودش بگويد.

« 10 ساله بودم كه براي اولين بار به جرم خريد مواد براي پدرم زنداني شدم.پدرم به عهده نگرفت و مرا به زندان انداختند.بعداز 2 سال كه بيرون آمدن چون پدرم در خانه همسرش ساكن بود مرا نپذيرفت و از طرف مادرم كه در زندان بود خواسته شد كه ما را به بهزيستي بدهند و تا 20 سالگي آنجا بودم بعد از اينكه مادرم از زندان بيرون آمد ما كه هفت خواهر و برادر بوديم پيش مادر بازگشتيم و از طرف شوهر خواهرم به همسرم معرفي شدم و ازدواج كردم.همسرم معتاد بود و از من خواست كه چون تا به حال با خلاف آشنا شده ام در خريد و فروش مواد كمكم كند بعداز ازدواج به جرم مواد 2 سال در زندان بودم و چون از موقعيت بارداري استفاده كرده بودم و مواد جا به جا مي‌كردم مجبور شدم فرزندم را در زندان به دنيا بياورم كه البته الان هم مشكل عصبي دارد وداراي كم خوني مي‌باشد و مطمئناً از دوراني كه به همراه من تجربه كرده است.بعد از اينكه آزاد شدم چون زندگي را باخته بودم مجدد شروع كردم و اينبار فرزند دومم را باردار بودم كه دستگير شدم . فرزند دومم را هم در زندان به دنيا آوردم و حالا هر دو پيشم بودند.هر دفعه تصميم مي گرفتم اگر بيرون رفتم خلاف نكنم ولي راه ديگري ندارم. همسرم كه معتاد است و خرجش را هم من مي‌دهم و مرتب در زندان است.خودم هم با وجود 2 بچه كوچك سابقه محكوميت نمي‌توانم در جايي مشغول به كار شوم پس بايد سرمايه اي جور كنم تا بتوانم كار را شروع كنم هر دفعه به خودم مي‌گويم اگر بيرون رفتم هرماشيني جلوي پايم ترمز زد سوار مي‌شوم و خرج زندگيم را درمي آورم و فقط دلم به حال بچه هايم مي سوزد كه كسي را ندارند و پشيمان مي‌شوم. در زندان آرايشگري و بافتني را ياد گرفته ام اما سرمايه ندارم كه بخواهم شروع كنم.الان هم به خاطر مشكل فرزندم مجبور شده ام از خانه مادرم بيرون بيايم و يك اطاق اجاره كنم .مادرم از نوه هايش نگهداري مي‌كند چون بعضي از خواهرها و برادرانم يا همسرانشان در زندان هستند وهمه با هم زندگي مي‌كنند.»

از او مي خواهم بيشتر راجع به كمبود همسرش صحبت كند و اينكه چه مشكلاتي براي يك زن تنها وجود دارد.

از مشكلات مادي مي‌گويد واينكه همسرش هم كه باشد هيچ فرق نمي‌كند و من كاملاً آلوده شدم چون شرم اين كار برايم از بين رفته و خيلي زود با محيط خلاف آشنا شده ام.پدرم زنان صيغه اي زيادي داشت و توسط همانها هم معتاد شد و راه خلاف را به راحتي به ما ياد داد.من هم تحمل فشار و سختي را ندارم.الان هم قول نمي‌دهم كه به دنبال كار خلاف نروم. هنوز 2 سه ماهي نيست كه آزاد شده ام هر چند دلم براي              بچه هايم مي سوزد اما اگر به من فشار بيايد مطمئناً مجدد خلاف را شروع مي‌كنم». هر چند بعيد نيست كه شروع كرده باشد زيرا ظاهري مرتب دارد ولي آن چنان تهديد آميز اين صحبت ها را مي گفت كه انگار توقع داشت ديگران مشكلات مالي او را رفع كنند و تاوان كارهاي او را بپردازند و اصلاً خود را مقصر نمي دانست و هيچ تلاشي براي زندگي سالم در او وجود نداشت.زيرا بيشتر سالهاي عمرش را در خارج از خانه گذرانده بود كه هيچ كنترلي بر رفتارش وجود نداشته و مثل يك علف خود را شكل گرفته است.

جايي كه زندگي مي‌كرديم برايشان عادي شده بود كه هر چند وقت يكبار يكي از خانواده را دستگير مي‌كردند و هيچ عكس العملي نشان نمي دادند اما مسلم بود كه اگر خواستگاري هم براي هر كدام از ما پيدا مي شد همسايه ها سنگ تمام مي گذاشتند وهمه چيز را مي گفتند براي همين عروس ها و دامادهاي خانواده هم از خودمان خلاف تر بودند. حالا هم جايي كه اطاق كرايه كردم مردم زحمتكشي زندگي مي‌كنند كه صبح تا شب دنبال نان در آوردن هستند وهنوز فرصت جستجو در رابطه با زندگي من پيدا نكردند. مي دانم اگر بفهمند تنها زندگي مي‌كنم سر و كله مفت خورها پيدا مي‌شود و تنهايم نمي‌گذارند». بحث كه به اينجا رسيد پرسيدم تا حالا اينكار را كردي ؟ با عصابنيت برگشت به سمت من و انگار مي خواست از چيزي كه نداشت دفاع كند و با قاطعيت گفت :« نه ، اگر بخواهم خيلي زود پولدار مي شم ، وضعم رو به راه مي شه ولي بعداً نمي دانم، كه اينكار را انجام خواهم داد يا نه . »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مورد پنجم:

نام : ز- ن

جرم: مواد

مدت محكوميت: 2 سال

سابقه 2 بار

مورد پنجم كه ما در مورد چهارم است بيان مي دارد كه 2 مرتبه تا به حال در زندان بوده است و مرتبه اول به دليل نزاع و درگيري بر سرزميني كه داشته به زندان مي‌افتد و چون بچه هايش كوچك بودند با خود به زندان مي برد.در زندان تنها است و فقط با بچه هايش مشغول است. قبل از محكوميت با اينكه همسرش ازدواج مجدد داشته وضع مالي اش خوب است تا اينكه به زندان افتاده و بعد از 3 سال بچه ها از زندان بيرون آمده و به دست نامادري سپرده مي‌شوند و طي اظهارات مادر و دختر به دليل آزار و اذيت به بهزيستي سپرده مي‌شوند.

سالها مي گذرد و زن هيچ مهري نسبت به همسرش ندارد و هر كدام براي خود زندگي مي‌كنند بچه ها هم كه در كودكي طعم زندان رفتن را چشيده اند هر كدام به جرمي مجدد به زندان باز مي گردند و ترس از زندان رفتن بر ايشان بي معنا مي‌شود و طبيعتاً هيچ كدام هم ازدواج موفقي ندارند.عروس بزرگترش مواد در خانه نگهداري مي‌كند تا در زمان مشخص براي فروش ببرد اما با بازرسي مأمور مواد پيدا شده و پير زن را محكوم مي‌كنند .مجدداً با 12 نوه كه هر كدام مادر يا پدرشان و يا هر دو در زندان هستند به زندان مي رود و راه را براي نوه ها هم باز مي‌كند تا آينده اي بهتر از فرزندانش را براي آنها هم باز كند.

در زندان هيچ ملاقاتي ندارد و پدرو مادر را در كودكي از دست داده و برادرانش هم او را مايه سرشكستگي و بي آبروي خود مي دانند و خواهر ندارد.وي اظهار مي دارد كه قبل از انقلاب خودش مأمور شهرباني بوده و 15 سال سابقه كار دارد كه توسط همسرش باز خريد مي‌شود ولي ورق زندگي برايش براي هميشه بر مي گردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مورد ششم

نام : ص ـ ب ، 36 ساله كه مدت 4 سال به دليل حمل مواد مخدر در زندان بوده 3 سال است كه از زندان آزاد شده و داراي 2 فرزند مي‌باشد مطلقه است و مجدداً 2 سال پيش ازدواج كرده است.

« 14 ساله بودم كه ازدواج كردم بعد از اينكه  به فاصله 11 ماه داراي 2 فرزند پسر شدم متوجه شدم كه همسرم معتاد مي‌باشد تمام تلاشم را براي ترك او انجام دادم ولي موفق نشدم در 18 سالگي از او طلاق گرفته و به تنهايي مسئوليت زندگي ام را به عهده گرفتم در يك مهمانپذير مشغول به كار شدم فقط به دليل اينكه سنم براي بيمه از طرف كار فرما كم بود وآنها احساس مي‌كردند كه لغزش براي يك زن طلاق گرفته در سن كم زياد است مرا بيرون كردند و بيكار شدم ..با دختري آشنا شدم كه پدرش صاحب مسافرخانه مجاور بود وخريد وفروش مواد را به من پيشنهاد داد.ديدم كار راحتي است انجام دادم خرده فروشي نمي‌كردم و كامل به شهرستانهاي اطراف مي بردم .فقط براي تأمين نياز مالي زندگي هر اندازه كه نياز داشتم فروختم و تا مدتي از آن پول استفاده مي‌كردم زماني كه تمام مي شد مجدد شروع مي‌كردم .خانواده ام هيچ كدام خبر نداشتند اما مشكوك شده بودند كه از چه راهي خرج فرزندانم را مي‌دهم بعد از تحقيق متوجه كارم شدند .ابتدا طردم كردند ولي چون ديدند خودم آلوده نيستم و فقط براي تأمين زندگي اين كار را مي‌كنم ديگر كاري با من نداشتند.فرزندانم 13 و 14 ساله شده بودند كه به فكر افتادم اگر كسي به فرزند خودم مواد بدهد من چه عكس العملي انجام خواهم داد.» دستش را توي دستم گذاشت يخ بود انگار داشت قبضه روح مي شد با هيجان حرف مي زد.

«پشيمان از كار گذشته فروش را كنار گذاشتم و بعد از 6 ماه به اصرار پسر همسايه مان كه از من تقاضاي كمك كرده بود براي تهيه مواد رفته و دستگير شدم.

در زندان خيلي به كارهاي گذشته ام فكر كردم و از خدا خواستم به من فرصت دوباره دهد فقط به خاطر آينده فرزندانم و اينكه ثابت كنم مي‌توانم زندگي راخوب بسازم.در زندان عروسك سازي را آموختم و بعد از آزادي با وامي كه از طريق مركز دريافت كرده بودم. كارگاه كوچك عروسك دوزي ايجاد كردم و مشغول به كار شدم. از نظر جسماني و روحي سخت بيمار هستم و از مشكل تيروئيد رنج مي برم. اما خدا را شكر مي‌كنم كه فرزندانم سالم هستند و به هيچ چيز آلوده نشدند.

زماني كه در زندان بودم خانواده ام به ملاقاتم مي آمدند و 2 بار فرزندانم را نيز با خود آورند اما خودم خواستم كه فرزندانم را به ملاقات نياورند تا محيط رويشان تأثيري نگذارد.

پدر و مادرم از فرزندانم نگهداري مي‌كردند و كاري مي‌كردند كه نبود پدر و مادر تأثير زيادي در روحيه شان ايجاد نكند .افراد جديد مثل عروسها و دامادها كه به فاميل اضافه شده بودند فكر مي‌كردند كه من به دليل ازدواج مجدد در شهر ديگري ساكن هستم .در دوران محكوميت هم چند باري به مرخصي آمدم و از اين بابت مطمئن بودند پس از آزادي هم به همين دليل پذيرفتم كه با شخصي كه قبلاًا ازدواج كرده بود و همسرش طلاق گرفته بود ازدواج كنم به او تمام واقعيت را گفتم و از او خواستم براي ساختن زندگي به من كمك كند و همين كار را هم كرد اما متأسفانه خودش هم به دليل بيماري به عنوان دارو مواد مصرف مي‌كرد.و حالا هم در  زندان بند باز است و روزها در مسافرخانه برادرش مشغول به كار مي‌باشد و تلاش مي‌كنيم كه هر طور هست زندگي را بسازيم و به سمت خلاف نرويم . الان 3 سال است كه به هر نحوي مشكلات زندگي را تحمل كرده ام و به سوي خلاف نرفته ام .پسر بزرگم هم مشغول به كار مي‌باشد و توانسته‌اند مجدد به من اعتماد كرده و مرا محرم اسرار خودش بداند .خانواده همسرم هم فقط مادرش اطلاع دارد و بقيه هيچ كدام خبر ندارد و اعتماد زيادي به من دارند وهمه تحصيل كرده و كارمند مي‌باشند ، بايد تلاش كنم كه در زندگي مقابل آن ها چيزي كم نداشته باشم . مطمئناً اين بازگشت به زندگي ناشي از اعتماد خانواده و اطرافيانم به من بود كه قبول كردند بعد از آزادي با من هيچ رفتار تحقير آميزي نداشته باشند و گذشته ام را فراموش كردند و باورشان شد كه فقط براي تأمين خود و فرزندانم اين كار را كردم و شاهد بودند . زماني كه مشغول به كار چون منشي گري در شركتهاي خصوصي مي شدم ديگر خريد و فروش نمي‌كردم و فقط در زمان بيكاري و نداري بود.

آنها حتي به خاطر من خانه را تغيير دادند كه همسايه ها علت بودن فرزندان مرا در خانه شان را نپرسند و به راحتي بتوانند فرزندان مرا تحت پوشش قرار دهند .

در زندان به دليل اينكه علاوه بر كارگاه عروسك سازي، نامه نويس هم بودم درد دل بسياري از زندانيان را مي شنيدم و مي ديدم كه آنها خيلي از من بدبخت تر هستند و من در بيرون از زندان چقدر خوشبخت بوده ام و كار خلاف مي‌كردم لااقل خانواده‌اي خوب داشتم كه مي‌توانستم به جاي كمك از دوستان از آنها كمك گرفته و به اين راه كشيده نمي شدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مورد هفتم

ف.م. 25 ساله چند بار به دليل مصرف مواد زنداني شده است . رنگ پريده به نظر مي آيد با چشماني كه از حدقه بيرون زده است . حالتي عجيب دارد با ظاهري نامرتب و اصلاً مناسب سنش نيست. فرزند كوچكي را در آغوش دارد كه نامرتب و ژوليده است .با ترديد شروع به سخن گفتن مي‌كند.

از 18 سالگي در راه مدرسه كه به دليل مردودي زياد به مدرسه شبانه مي رفتم توسط دوستانم معتاد شدم و بدون اينكه خانواده اطلاعي داشته باشند.مواد مصرف خودم براي

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...