منبع پایان نامه ارشد درباره آفرینندگی، روان رنجوری، مکانیسم دفاعی

تقویت کند که توسط خود یا بخش آگاه شخصیت تعیین شده است؛ نتیجه آن در رفتار خلاق مشخص مي‌شود و اگر راه حل یاد شده با خود مغایر باشد آن را واپس مي‌زند یا به صورت روان رنجوری ظاهر مي‌شود. بر این اساس، روان رنجوری و خلاقیت از منبع مشترک که همان تعارض در نا خودآگاه است تغذیه مي‌کنند شخص خلاق و روان نژند با یک نیرو یعنی انرژی نا خودآگاه رانده مي‌شوند. بنا براین، شخص خلاق اندیشه‌هاي آزاد خیز نا خود آگاه را مي‌پذیرد. او قدرت خود بر نهاد را کم کرده تا گرایش‌هاي آنی، تکانه‌هاي خلاقی که از طریق ناخود آگاه بوجود آمده است را از آستانه خود آگاه عبور دهد. از طرفی فروید معتقد است که خلاقیت مخصوصاً خلاقیت هنری جایگزین بازی‌هاي کودکی است. تلاشی که برای حل تعارض ناخود آگاه انجام می‌گیرد نیز ناشی از تجارب کودکی است، به عبارتی نیازهای سر کوفته کودکی به صورت کار یا هنر تجلی مي‌یابد. او معتقد است که فکر تازه سبب برخورد با تضاد ایجاد مي‌شود و این همانند مکانیسم دفاعی است. در واقع خلاقیت نیز نوعی مکانیسم دفاعی است پس فرد برای ارضای سایق‌هاي خاصی دست به خلاقیت مي‌زند تا تعادلی را که آن سایق به هم زده دوباره باز یابد(به نقل از پرونیان نسب، 1387).
2-6-5- نظریه روان تحلیل گری جدید
بر خلاف فروید پیروان جدید فروید معتقدند که خلاقیت محصول ذهن نیمه هوشیار است نه ناخود آگاه،خلاقیت مستلزم آزادی موقتی نیمه هوشیار هم از فرآیندهای ذهن آگاه و هم ناآگاه است. تفاوت نیمه آگاه و خود آگاه این است که هنگامي‌که خود در راحتی است ذهن نیمه آگاه برای یادآوری باز است و تفکر خلاق هنگامي‌که بروز مي‌کند خود به طور اختیاری و موقتی از برخی نواحی نیمه آگاه عقب نشینی مي‌کند تا بعداً آن را به گونه ای مؤثر کنترل کند. خلاق کسی است که مي‌تواند نسبت به دیگران با آزادی بیشتری از من نیمه هوشیار بهره برداری کند. ذهن نیمه هوشیار به دلیل آزادی در جمع آوری ایده‌ها و آرایش مجدد آنها سرچشمه خلاقیت به شمار مي‌آید. به طور خلاصه، بی همتایی خلاقیت یعنی توانایی یافتن چیزهای تازه و ترکیب آنها بسته به میزانی که وظایف ذهن نیمه آگاه بتواند براین دو نگهبان ستمگر فعالیت کند (پروینیان نسب، 1387).
شاچتل83 (1959) بر خلاف این عقیده که خلاقیت را ابراز سایق‌هاي درونی مي‌دانند، معتقد است که خلاقیت نتیجه قدرت پذیرش بیشتر تجربه است. پذیرا بودن ذهن نسبت به تجربه مستلزم تحمل تعارض و ابهام، عدم معقولات فکری غیر قابل انعطاف و رد این عقیده که همه جواب‌ها را می‌داند، است. اسکاکنل دو روش اصلی ادراک و یا ارتباط بین ذهن84 و عین85 را از هم متمایز مي‌کند. یکی خودمدار86 یا ذهن مرکز و به این خاطر ذهنی است، دیگری شیء مدار87 یا عین مرکز که سعی مي‌کند هر چیزی را آن گونه که هست بفهمد. قاعدتاً ادراک خود مدار زمان نوزادی و کودکی، در نوجوانی و بزرگسالی جای خود را به شئ مدار می‌دهد. بنابراین، خلاقیت عبارت است از توانایی پذیرا بودن در برابر جهان یعنی برتر دانستن درک شیء مداری و دیدن چیزها با تمامیّت و واقعیتشان، نه بر اساس عادت و علاقه‌هاي شخصی از طرف دیگر، فقدان خلاقیت عبارت است از نپذیرفتن تجربیات
2-6-6- ای. جی. اسکاکتل
برخلاف این عقیده که خلاقیت را بر اساس سائق‌هاي درونی مي‌داند اسکاکتل88 (1959)، معتقد است که خالاقیت نتیجه ی قدرت پذیرش بیش تری برای تجربه است. پذیرا بودن ذهن نسبت به تجربه مستلزم تحمل تعارض و ابهام، عدم مقولات فکری غیر قابل انعطاف و رد این عقیده که فرد همه جواب‌ها را مي‌داند، است.
اسکاکتل (1959) در روش اصلی ادراک و یا ارتباط بین ذهن89 و عین90 را از هم متمایز مي‌کند. یکی خودمدار یا ذهن مرکز و به این خاصر ذهنی است، دیگری شیء مدار91، یا عین مرکز که سعی مي‌کند چیزهارا آن گونه که هستند بفهمد، قاعدتاً ادراکِ خودمداریِ زمانِ نوزادی و کودکی، در نوجوانی و بزرگسالی جای خود را به شیء مداری مي‌دهد. بنابراین، خلاقیت عبارت از توانایی پذیرا بودن در برابر جهان یعنی برتر دانستن در کساشی‌هاي مداری و دیدن چیزها با تمامیت و واقعیتشان است نه براساس عادت‌هاي شخصی. از طرف دیگر، فقدان خلاقیت عبارت از حالت ناپذیرا بودن نسبت به تجربه است.
2-6-7- وایت92
وایت (1959) از اسکاکتل پارافراتر گذاشته و استدلال مي‌کند که انگیزه ی پیشرفت در رشد کودکان ارضای هر سائقی نیست، بلکه داشتن کنش متقابل با محیط است که وی آن را انگیزش شایستگی93 مي‌نامد. یک کودک نه تنها سائق هایی دارد که با ارضاء شدن کامیاب مي‌شوند؛ بلکه برای هیجان، تازگی و فرصت مقابله با مسایل نیازهای ی دراد که فقط مي‌توانند به وسیله محرک ارضا شوند فرض مي‌کنیم که شخص در اثر بیش فعالی ناکام شود، اما ممکن است کار بسیار سنگینی در دست داشته باشد و یا زیر بارگران مسایل فکری و شخصی باشد. به همین صورت ممکن است فرد به سبب کم تحرکی احساس ناکامي‌مي‌کند؛ زیرا فرصت کمي‌برای تجربه کردن و اکتشاف دارد؛ مسأله ای که امروزه دامنگیر بسیاری از مردم است.
2-6-8- نظریه تداعیگرایی
درقرن نوزدهم، مکتب مسلط روان‌شناسی در انگلستان و آمریکا نظریه تداعی گرایی بود که ریشه آن به جان لاک94بر مي‌گردد. تداعی گرایی را مي‌توان این گونه بیان کرد که: تفکر عبارت است از مرتبط نمودن ایده‌های ناشی از تجربه، بر اساس فراوانی، تازگی و وضوح، هر اندازه که دو ایده بیشتر، تازه‌تر و واضح‌تر با هم مرتبط باشند، وقتی یکی به ذهن مي‌آید به احتمال زیاد دیگری نیز آنرا همراهی مي‌کند(نلر،2002). بر اساس نظریه تداعی گرایی، ایده‌هاي نو، از ایده‌هاي قدیمي‌و به وسیله فرآیند آزمون و خطا به وجود مي‌آیند، فرد موقع روبرو شدن با مسأله ای، تلفیقی از ایده‌ها را یکی بعد از دیگری فرا مي‌خواند تا آرایشی برای راهیابی پیدا کند. این ترکیب، ایده تازه او را شکل می‌دهد. بنابراین، تفکر خلاق عبارت است از: فعال کردن ارتباطات ذهنی به نحوی که یا ترکیب درست خود را بروز دهد و یا شخص از آن دست بردارد. لذا مي‌توان گفت هر اندازه که شخص تداعی بیشتری حاصل کند، ایده‌هاي بیشتری در اختیارخواهد داشت.
با این حال تداعیگرایی به سختی از عهده ی تبیین حقایق شناخته شده خلاقیت بر مي‌آید. تفکر تازه، به معنای جدا کردن ایده‌هاي قبلی از زمینه و ترکیب کردن آن‌ها به منظور ایجاد تفکر بکر و دست نخورده است. چنین تفکری ، ارتباط موجود را نادیده گرفته و ارتباط منحصر به خود خلق مي‌کند. ایده‌هاي تازه ی کودکی خلاق را به دشواری مي‌توان به ارتباطات بین اید‌هاي ناشی از تجارب گذشته او نسبت داد، زیرا که تجارب مشابه ممکن است نتوانند حتی اندیشه ی بکری در کودکی نسبتاً غیر خلاق به وجود آوردن. در واقع، شخص انتظار دارد که با تکیه بر ارتباطات گذشته، به تولید پاسخ‌هاي قابل انتظار و پیش پا افتاده ای نایل شود نه پاسخ هایی که بکرو دست نخورده هسند (نلر، به نقل از مسدد، 1380).
2-6-9- نظریه رفتارگرایان
اساس مکتب رفتارگرایی نشأت گرفته از تداعیگرایی است. رفتارگرایان، رفتار خلاق را عبارت از رفتاری مي‌دانند که از طریق تقویت‌هاي محیطی فرا گرفته شده است. رفتار گرایان برای فرد در تولید خلاق حداقل نقش را قائلند و آنها مي‌گویند که محصولات خلاق معمولاً از راه تغییرات تصادفی به دست مي‌آید که به خاطر پیامدهای مثبت شان انتخاب مي‌شوند (به نقل از جعفریان،1387).
2-6-10- نظریه‌هاي انسان گرا
از نظر راجرز95 (1962، به نقل از جعفریان، 1387) عبارت است از: «ظهور یک فرآورده ارتباطی نو ظهور در علم که از یک سو از بی همتایی فرد سرچشمه مي‌گیرد و از سوی دیگر از مواد، رویدادها، مردم با اوضاع احوال زندگی»، راجرز نیز معتقد است که انگیزه اصلی خلاقیت گرایش انسان در به فعالیت در آوردن خویشتن، کشش به سوی پیشرفت، رشد، پختگی گرایش به آشکار سازی و به کار انداختن همه قابلیت‌هاي ارگانیسمي‌با خویشتن است. بنابراین فرد خلاق کسی است که استعداد بالقوه انسان بودنش کامل است. بر مبنای رویکرد انسان گرایی شرایط درونی خلاقیت را نمي‌توان تحمیل کرد. برای رشد خلاقیت باید با ایجاد شرایط بیرونی، امکان ظهور توانایی بالقوه افراد را فراهم کرد. شرایط اصلی در این زمینه آزادی و امنیت روانی است. آزادی کامل زمانی محقق مي‌شود که فرد درباره آن چه در ژرف ترین قسمت خویشتن هست بیندیشد، احساس کند و همان باشد. زمانی که فرد مورد پذیرش بی قید و شرط قرار گیرد؛ مي‌فهمد که مي‌تواند هر آنچه هست باشد. پس در او احساس امنیت به وجود مي‌آید (به نقل از استادی، 1384). مزلو96 خلاقیت را شامل دو حالت خلاقیت استعداد ویژه و خلاقیت خود شکوفایی مي‌داند. لذا مي‌توان این دو مفهوم را از یکدیگر تمییز داد. مفهوم خلاقیت استعداد ویژه را مي‌توان با وجود روان رجوری ابراز نمود، امًا مفهوم خلاقیت خود شکوفایی، تجًلی شخصیتی سالم و یگانه یا به صورت شخصیتی که از روانجوری به سوی سلامتی روان سوق مي‌یابد، است (به نقل از جعفریان، 1387). خلاقیت نوع ویژه ای از حل مسأله است. حل مسأله فعالیتی عینی تر از آفرینندگی است و از آن هدف مشخص تری دارد. یعنی بیشتر بر واقعیت استوار است و هدف آن عینی و بیرونی است، در حالیکه آفرییندگی بیشتر جنبه شخصی دارد و زیادتر از حل مسأله به شهود و تخیل .ابسته است، هسته اصلی تمام مفاهیم مربوط به آفرینندگی به راههای تازه، اصیل، مستقل و تخیلی اندیشیدن درباره انجام کارها مي‌انجامد (به نقل ازسیف، 1387).
2-6-11- نظریه گشتالت و شناخت گرایی
گونه‌ای دیگر از تبیین خلاقیت این است که، تفکر خلاق بازسازی گشتالت97‌ها یا الگوهایی است که از نظر ساختاری98 ناقص هستند. تفکر خلاق معمولاً با وضعیتی مسأله دار شروع مي‌شود که جنبه‌ای ناتمام است. شخص این مشکل را به عنوان یک کل در نظر مي‌گیرد، سپس پویایی99 خود مسأله نیروها و تنش‌های درون آن، خطوط فشار مشابهی را در ذهن به وجود می‌آورند. با دنبال کردن این خطوط فشار، راه حلی پیدا می‌کند که هماهنگی کل را به آن باز مي‌گرداند. وی از طریق این فرآیند، نوعی اشتیاق ذاتی یعنی گرفتن الگویی کلی و با گردانیدن نظم به آن را ارضاء می‌کند (فلدهوسن100، 1995). طبق نظریه شناختی، خلاقیت به عنوان یک روش تازه در حل مسائل جدید است، حل مسائلی که شخص برای آن جواب مشخص ندارد، یعنی قبلاً راه انجام آن را یاد نگرفته است. تأکید شناخت گرایی بر استفاده از تجربه‌های قبلی در یادگیری است در حالی که نظریه گشتالت آن را به طور کامل رد می‌کند. وایزبرگ101 (1993) معتقد است خلاقیت همان افکاری است که ما هر روز از آن استفاده مي‌کنیم. ما به راحتی مي‌توانیم با استفاده از روش قدیمي‌چیز تازه ای تولید کنیم. شناخت گرایان و گشتالتی ها، فرآیند تفکر خلاق را بر مبنای کل گرایی توصیف مي‌کنند، در حالی که کل، تنهاوسیله ای برای تحقق خلاقیت مي‌باشد. معمولاً درک کل موجب تفکر خلاق نمي‌شود، زیرا تفکر در نتیجه شناخت روابط در ارتباط با کل ایجاد مي‌شود. به علاوه در بیشتر اوقات نیز بدون آنکه هنوز فرد، کل مسأله را در نظر داشته باشید موفق به تفکر خلاق با فرضیه‌ها و حدس‌هاي هوشمندانه ای مي‌شود (حسینی، 1378) به طور خلاصه، نظریه گشتالت، آن نوع تفکر خلاق که فرد را وادار به پرسش سؤال‌هاي بکر مي‌کند، تبیین نمي‌کند (فلدهوسن، 1995).
2-6-12- دیدگاه گیلفورد نسبت به خلاقیت
به نظر گیلفورد (1987)، تفکر واگرا ویژگی مهم آفرینندگی است. در این نوع تفکر جواب قطعی وجود ندارد و تعداد زیادی جواب احتمالی ممکن است موجود باشدکه از نظر منطقی هر یک از آنها درست است. گیلفورد برای تفکر واگرا 8 عامل را ذکر می‌کند که عبارتند از:
1. سیالی کلام102 که توانایی تولید واژه‌هایی است که نیازهای نمادین معینی را بر طرف می‌سازد.

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...

Add a Comment