منابع پایان نامه ارشد درباره نهج البلاغه، امام صادق، طلاق

به اين گستردگي اخذ حديث کند؟
به نظر ميرسد که کساني روايات کعب الأحبار را به دروغ به ابن عباس نسبت دادهاند و ميتوان از آنها عکرمه را که برده آزاد شده ابن عباس و شاگر او بود نام برد. عکرمه که عقيده خوارج را داشت و يکي از عوامل نشر اسرائيليات بود، براي کسب وجاهت، اين سخنان را به ابن عباس نسبت ميداد.
دروغ بستن عکرمه به ابن عباس حتي در زمان خودش مشهور شده بود. در بسيار از منابع آمده است که عبدالله بن عمر به غلام خود نافع ميگفت: بر من دروغ مبند همانگونه که عکرمه بر ابن عباس ميبندد222 و نيز سعيد بن مسيب همين سخن را به غلام خود ميگفت و نيز نقل شده است که علي بن عبدالله بن عباس با عکرمه درگير شد، وقتي علت را پرسيدند، گفت: اين شخص به پدر من دروغ ميبندد.223
علاوه بر اين، گاهي کساني مطالبي را نقل ميکردند و آن را به دروغ به عکرمه نسبت ميدادند که از ابن عباس نقل کرده است. نمونههاي چندي از کساني داريم که به دلايلي روايتي را جعل کردهاند و به دروغ آن را به عکرمه نسبت دادهاند و گفتهاند که او از ابن عباس شنيده است! از جمله اينکه نقل شده به نوح بن مريم گفته شد: اين رواياتي که راجع به فضيلت خواندن سورههاي قرآن از عکرمه از ابن عباس نقل ميکني از کجا آوردهاي؟ او گفت: من ديدم مردم از قرآن رويگردان شدهاند، اين احاديث را جعل کردم تا به قرآن روي آورند224 و يا از کسي به نام سعد بن طريق نقل شده که از معلم پسرش که او را کتک زده بود ناراحت شد و گفت: امروز او را خوار ميکنم و پس از آن حديثي به نقل از عکرمه از ابن عباس نقل کرد که گويا پيامبر(ص) گفته است: معلمان کودکان شما بدان شما هستند.225
با توجه به آنچه گفته شد، قرار دادن ابن عباس در رديف کساني که از کعب الأحبار نقل روايت کردهاند و اسرائيليات را وارد حوزه اسلامي نمودهاند، کاري ناصواب است و از ناآگاهي و يا بي توجهي گوينده اين سخن خبر ميدهد.
6. عکرمه
او از مردم بربر بردهاي بود که به ابن عباس اهدا شد و ابن عباس او را آزاد کرد. او بعدها در زمره خوارج قرار گرفت و به سرزمين مغرب فرار کرد و در آنجا عقايد خوارج را رواج داد.226
مصاحبت طولاني او با ابن عباس سبب شد که او روايات بسياري را از ابن عباس نقل کند، هر چند گاهي مستقيماً از کعب الأحبار هم نقل روايت کرده است؛ مانند اين سخن کعب که ده آيه آخر سوره انعام برگرفته از تورات است.227
هر چند که برخي از محدثان اهل سنت او را توثيق کردهاند و روايات او را که معمولاً از ابن عباس نقل ميکند، در کتابهاي خود آوردهاند (مانند بخاري در “صحيح” و طبري در “تاريخ” و “تفسير”) ولي برخي ديگر از آنها از روايات او دوري کردهاند (مانند مسلم در “صحيح” و مالک در “موطا”) و برخي هم او را دروغگو و غير قابل اعتماد دانستهاند.228 محمد بن سعد درباره او گفته است که نميتوان حديث او را حجت قرار داد.229 ابن حجر از معن بن عبدالرحمن نقل ميکند که او از پدرش نقل ميکند که روزي عکرمه حديثي را نزد من خواند و گفت: آن را از ابن عباس شنيدهام. گفتم: دوات بياوريد آن را بنويسيم. گفت: آيا جالب بود و ميخواهي آن را بنويسي؟ گفتم: آري. گفت: من آن را از پيش خودم گفتم.230
7. مجاهد
مجاهد بن جبر مخزومي يکي ديگر از کساني است که در تاريخ و تفسير به نشر اسرائيليات پرداخته است و از ابن عياش نقل شده که ميگويد: به اعمش گفتم، چرا از تفسير مجاهد پرهيز ميکنند؟ گفت: چون ميدانند که او از اهل کتاب ميپرسيد.
روايات او درباره تاريخ پيامبران و امتهاي گذشته و نيز راجع به تشبيه و تجسيم که برگرفته از منابع اهل کتاب است، در کتابهاي گوناگون نقل شده است. عبدالرحمن السورتي محقق کتاب “تفسير مجاهد” در مقدمه آن ميگويد: “آثاري که از مجاهد در تفسير طبري و تفسير الدر المنثور نقل شده است، بر بسياري از اسرائيليات و قصههاي معروف ميان اهل کتاب است”.231
ذهبي ميگويد: از مجاهد سخنان عجيبي در علم تفسير رسيده که جاي انکار دارد232 و همو در کتاب ديگر ميگويد: از ناپسندترين چيزهايي که از مجاهد نقل شده، سخن او در تفسير آيه ” عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا”233 است که گفته منظور اين است که خداوند پيامبرش را در عرش مينشاند.234
8. مقاتل بن سليمان
مقاتل بن سليمان خراساني، يکي ديگر از اين افراد است. او تفسيري بر قرآن نگاشته است و بسياري از روايات اسرائيلي را هم درباره قصههاي امتهاي پيشين و هم درباره تشبيه و تجسيم وارد حوزه فرهنگ اسلامي کرده است.
ابن حبان درباره او گفته است: “او علم قرآن را از يهود و نصاري اخذ ميکرد! و در نقل حديث دروغگو بود”. رازي نقل ميکند که از وکيع درباره تفسير مقاتل بن سليمان پرسيدند، گفت: در آن نگاه نکنيد. گفتند: پس با آن چه کنيم؟ گفت: آن را دفع کنيد.235
دروغگويي و جعل او در احاديث به گونهاي بود که وقتي به ابو حنيفه گفتند که مقاتل بن سليمان ميآيد، گفت: او با دروغهاي فرآوان ميآيد.236
از مهدي عباسي نقل شده است که ميگفت: مقاتل به من گفت: اگر بخواهي احاديثي درباره عباس جعل ميکنيم: نيازي به آن ندارم.237
بعضي از علماي رجال شيعه او را از اصحاب امام باقر و امام صادق (ع) شمردهاند و اين به خاطر چند حديثي است که او از امام صادق (ع) نقل کرده است، ولي هرگز کسي او را توثيق نکرده و او را برخي عامي و بعضي بتري (از فرق زيديه) خواندهاند.238
به نظر ميرسد که معاصر بودن او با اين دو امام بزرگوار و نقل بعضي از روايات از آنها باعث شده که بعضي او را از اصحاب اين دو امام بدانند و اصطلاح “اصحاب امام” دليل بر وثاقت نيست، بلکه معناي آن اين است که او معاصر با امام بوده و گاهي با او مراوده داشته است. يک دليل بر اينکه او از فرهنگ شيعي دور و حتي مخالف آن بوده، روايتي است که از وي درباره آيه تطهير نقل شده است که به نظر او اين آيه درباره همسران پيامبر (ص) نازل شده است.239
ج) کتب
الف) کتاب ” السنـة”
کتاب السنـة ، اثر عبدالله بن احمد بن حنبل است که غالب روايات آن را از پدرش امام احمد بن حنبل نقل ميکند. اثر مزبور مشحون است از روايات تجسيم و تشبيه و در آن از خنده و تکلم و انگشت و دست و پا و… سخن بسيار به ميان آمده است:
در اين کتاب به نقل از اسماعيل ابن ابي معمر و سپس ابوهريره آمده است: قال رسول الله (ص): ضَحَک رَبَنا مِن رَجُلِين يُقتَل اَحَدِهُما صِحابَه ثُمَ يُصيرانَ اِلي الجَنَه؛ پروردگار ما از دو فرد که يکي ديگري را بکشد و سپس هر دو به بهشت نايل شوند، به خنده آيد.240
عبدالله بن احمد به نقل از عکرمه آورده است قال: اِن الله لَم يُمَس بِيَدِه شَيئَاً اِلا ثَلاثَاً خَلَقَ آدَمً بِيَدِهُ وَ غَرَسَ الجَنَه بِيَدِهُ وَ کَتَبَ التَورا? بِيَدِهُ؛ خداوند چيزي را با دستش لمس نکرده مگر در سه مورد: آدم را به دست خود آفريد و بهشت را به دست خويش کاشت و تورات را به دست خود نگاشت.241
1. در اين کتاب به نقل از نبي اکرم (ص) آمده است: “اِنَ الله يُمَسِکَ السَمَاواتِ عَلي اِصبَعُ؛ خداوند آسمانها را بر انگشتي نگه ميدارد”242
انس بن مالک از پيامبر نقل کرده است: “يُقلي فَي النارَ وَ تَقولَ هَل مَن مَزيد حَتي يَضِع قَدَمَه اَو رِجلَهُ عَلَيها فَقُول قَط قَط؛ يعني خداوند در آتش ميافکند و آتش همچنان گويد: باز هم بيشتر، تا اينکه خداوند قدم يا پاي خود را بر آن مينهد و آتش ميگويد ديگر بس است”.243
ب) کتاب “التوحيد”
فرد شاخص ديگر در دامن زدن بدين جريان سخيف و گستاخانه، امام الأئمه! ابوبکر محمد بن اسحق بن خزيمه، صاحب کتاب التوحيد است که از مصادر و منابع روايات اسرائيلي دال بر تجسيم به شمار ميآيد. کتاب مزبور امروزه بسيار مورد توجه و اهتمام دستگاه وهابيت و جريان سلفي گري است. وي متولد 223 و متوفاي 311 هجري است و روايات منقول وي چنان صريح در تشبيه و تجسيماند که راهي براي تأويل يا تفسير معقول باز نميگذارند. لذا محققان اهل سنت که چنين جسم انگاري صريحي را بر نميتابيدند، به جرح و تخطئه کتاب و نويسنده آن اقدام نمودهاند. مثلاً فخر رازي در ذيل آيه شريفه ” لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ ” از اين ابن خزيمه ياد کرده و کتاب التوحيد وي را کتاب شرک دانسته و نويسنده آن را مسکين، جاهل و کم عقل قلمداد کرده است.244
اين کتاب امروزه در دو جلد چاپ شده و يکي از مباني عقيدتي وهابيون است. مصنف کتاب در جاي جاي آن سعي ميکند با ظاهر گرايي افراطي تمام اعضا و جوارح و خصوصيات انساني را، اعم از نفس ويد و انگشتان و وجه و صورت و منشي و مکانمندي و در آسمان بودن و رؤيت و ديگر امور نامعقول، براي خداوند اثبات نمايد. ذکر نمونههايي از ترهات و برداشتهاي ظاهر گرايانه و اسرائيليات مذکور در اين کتاب موجب اطاله کلام و ملالت خاطر است. در اينجا تنها به نقلي از ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه بسنده ميشود. وي در شرح نهج البلاغه به تفصيل، ديدگاهها و آراي سخيف و غريب جسم انگاران مسلمان را نقل ميکند. وي از برخي چنين حکايت ميکند: از معاذ عنبري پرسيدم: آيا خداوند را صورتي است؟ گفت: آري، تا اينکه يکايک، تمام اندامها را از بيني و دهان و سينه و شکم برشمردم و شرمم آمد که شرمگاه را متذکر شوم. لذا با دست اشاره کردم و وي گفت: که آري. در پاسخ از اين پرشس که آيا مذکر است يا مؤنث گفت که او مذکر است. سپس حکايت ميکند که اين مطالب بر ابن خزيمه (صحاب کتاب التوحيد) دشوار گرديد که آيا خدا مذکر است يا مؤنث. برخي از اصحاب او گفت: اين مطلب در قرآن مذکور است؛ آنجا که فرمود: ” لَيْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى‏ ” ابن خزيمه را اين سخن خوش آمد.245
شکل و نوع تأثيرپذيري وهابيت از اسرائيليات
همانطور که پيش از اين گفته شد وهابيت به سه شيوه يعني از طريق اهل کتاب، مسلمان نماها و کتب تحت تأثير اسرائيليات که روايات دروغين و جعلي ميباشند قرار گرفتند، حال اين پرسش مطرح ميشود که وهابيت در چه چيزي متأثر از اسرائيليات هستند، در پاسخ بايد گفت که وهابيت در برخورد با صفات خبري خداوند نظريه تجسيم را که برگرفته از عقايد يهوديان که همان مروّجان اسرائيليات هستند در پيش گرفتهاند، اينک به بيان نظريههاي موجود در مورد صفات باري تعالي و نيز نظريه و ديدگاه اهل بيت ميپردازيم اما قبل از آن لازم ميبينيم که به تعريف صفات خبري بپردازيم.
صفات خبري خداوند
در سدههاي نخستين اسلامي، به دليل نصگرايي افراطي اهل حديث و به دليل آياتي چون ” الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى “246 و ” بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ “247 و “تَجْرِي بِأَعْيُنِنَا”248 وجود ويژگيهايي چون “يد”، “عين” و غيره در خداوند متعال بحث شد و برخي ابن امور را نيز جزو صفات الهي برشمردند. بعدها اين گونه صفات را که در کتاب و سنت گزارش شده و در جسمانيت و تشبيه ظهور دارند، “صفات خبريه” ناميدند. در مورد صفات باري تعالي در تاريخ کلام و فلسفه هفت نظريه وجود دارد که به طور خلاصه اشارهاي به آنها نمودند و ديدگاه اهل بيت را بيان مينمائيم.
انواع نظريهها و نگرشها در ارتباط با صفات خبري خداوند
1. نظريه تشبيه و تجسيم
در اين ديدگاه ظاهر آيات بر خداوند حمل ميشود و براي پرهيز از شبه تشبيه، مشابهت آنها با ويژگيهاي آفريدگار نفي ميشود. مثلا گفته ميشود: “ان له عينٌ لاکالعيون” حشويه و کراميخ از طرفداران اين نظريه بشمار آمدهاند.249
2. نظريه اثبات بلاتأويل
يعني اين گونه صفات را بايد به همان معناي حقيقي بر خداوند اطلاق کرد و از بحث و گفتگو در معناي آنها پرهيز کرد. اهل حديث و علماي سلف از اهل سنت قائل به اين قول بودهاند.250
3. نظريه اثبات بلاکيف
در اين عقيده صفات به همان معناي حقيقي به خدا نسبت

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...

Add a Comment