مقاله در مورد ، سياست، علومانساني، فلسفهي، سياسي، ميشود.، تعاريف، 1388:

ديگر در حوزهي علومانساني، اجماع نظر واحدي وجود ندارد و تعاريف مختلفي از آن ارائه شده است و از ديدگاههاي مختلفي به آن نگريستهاند1. براي مثال فلسفهي علم عبارت است از تبيين اصول و مباني علم که در آن به تعريف، موضوع، روش، فايده، مؤلف، مسائل و تاريخچهي علم اشاره ميشود. با توجّه به اين تعريف از فلسفهي علم، هنگامي که از فلسفهي علومانساني صحبت ميکنيم بايد به تعريف علومانساني، موضوع آن، روشهاي مورد استفادهي آن، مؤلف، مسائل و تاريخچهي آن اشارهکنيم. البتّه به نظر ميرسد سه گزارهي اوّل يعني تعريف، موضوع و روش اهميّت بيشتري در باب تبيين فلسفهي علم داشته باشند.
از منظري ديگر در پديدارشناسي، فلسفهي علم عبارت است از پرسشهاي ريشهاي در باب پيشفرضهايي که پيدايش و تکامل علم مبتني بر آن بوده است.(اميد، 1376) در اين راستا فلسفهي علم به ظاهر ساختن پيشفرضها و تمايلات باطني دانشمندان که در نظريههاي علمي و داوري دربارهي آنها نهفته است ميپردازد. براي مثال فيلسوفان علم نشان مي دهند که دانشمندان فرض کردهاند که «طبيعت منظّم است» و «نظم حاکم بر طبيعت قابل شناخت است» يا «قوانين مبتني بر ضرورت علمي نسبت به قوانين آماري، يا تبيينهاي مکانيکي نسبت به تبيينهاي غايت انگارانهترجيح دارند».(لازي، 1377، 16)
در فلسفهي علم به تحليل و تشريح مفاهيم مورد استفاده در نظريههاي علمي نيز پرداخته ميشود. براي مثال رياضيات با اعداد سر و کار دارد، امّا نميتواند به اين سؤال پاسخدهد که عدد چيست؟ فيزيک از مفهوم زمان استفاده ميکند، امّا با اين وجود اين که هم مردم عادي و هم فيزيکدانان ميپندارند که ميدانند زمان چيست امّا آنها به سختي ميتوانند به ما بگويند که زمان دقيقاً چيست؟(روزنبرگ، 1384، 18-17) در چند دههي اخير چگونگي شکلگيري تئوريهاي علمي مهمترين موضوع مورد توجّه فلسفهي علم شده است.(قندچي، 2001 : hupaa.com)
با توجّه به موارد فوق در تعريف فلسفهي علم، ميتوان بيان کرد که منظور از فلسفهي علومانساني _ و حتّي زيرشاخههاي آن مانند علم سياست- نيز شناخت و تبيين پيشفرضهايي است که علومانساني بر آن استوار است و همچنين مفاهيم مورد استفاده در اين علوم. درک صحيح و درست اين پيشفرضها و مفاهيم به ما کمک ميکنند که فلسفهي علومانساني را بهتر درک کنيم.
نکتهي بسيار مهمي که در باب فلسفهي علم – مخصوصاً در غرب- بايد به آن اشاره کرد مفهوم علم در فلسفهي علم است. «مراد از علم در فلسفهي علم امروز، صرفاً علوم تجربي است و اکثراً مثالهايي که در اين موضوع مورد بحث قرار ميگيرد، مربوط به علوم تجربي طبيعي ميباشد.»( اميد، 1376 : 2 ) توجّه ويژهاي که درصد سال اخير به فلسفهي علم شده است ناشي از ارج و قربي است که علوم تجربي در عصر جديد در ميان مردم پيدا کردهاند و چنين پنداشته ميشود که علم و روشهاي آن داراي خصوصيّاتي ويژه است که به نتايج قابل اعتماد منجر ميشود. دليل براين مدعا (جايگاه والاي علم – علوم تجربي – در عصر حاضر) آن است که افراد، رسانهها، حوزههاي مختلف مطالعاتي و مشربهاي فکري و… اصرار دارند که ديدگاههاي خود را علمي بخوانند تا وانمود شود آنها براي رسيدن به ديدگاههاي خود از روشهايي استفاده کردهاند که علم با سابقه و معتبري همچون فيزيک از آن استفاده کرده است. مانند اگوست کنت که جامعهشناسي خود را فيزيک اجتماعي ناميد. (لازي، 1377 : 16)

3-1-2- علومانساني
از منظرهاي مختلف، از علومانساني تعاريف متعدّدي عرضه شده است. به اجمال ميتوان گفت علومانساني دانشهايي هستند که انسان در آنها از لحاظ حيات دروني و روابط با ديگران بررسي ميشود به عبارت دقيقتر علومانساني شاخهاي از علوم است که مطالعات و تـأملات انسان را درباره خودش از زواياي گوناگون در بر ميگيرد و در زمينههاي متنوعي نيز رشد يافته است. (رجبي، 1388: 24) به تعبيري علومانساني به بررسي رفتارهاي فردي يا اجتماعي انسان ميپردازند و رفتار و منش انسان در ارتباط با جامعه را مورد بررسي قرار ميدهند.
وجه تمايز علومانساني با علوم طبيعي (فيزيک، شيمي و…) و يا علوم دقيقه (رياضيات، منطق و…) در اين است که در علومانساني، آنچه اهميّت پيدا ميکند، نوع نگرش به انسان به عنوان موضوع مورد مطالعه و رابطهي او با جهان اطراف و جامعه است. (کانون گفتمان قرآن، 1388: askquran.ir ). برخلاف علوم تجربي که مادهي بيجان را موضوع مطالعه خود قرار داده است، علومانساني موضوع مورد مطالعه خود را امري قرار داده که در تکاپو و تلاش در تغيير وضعيت خود است. انسان براي اين علوم انبوهي از مولکولها و سلولها نيست. بلکه دقيقاً خصلت خاص انساني انسان است که مورد مطالعه اين علوم است. (قره گزلي، 1388: 10) تمام رفتارهاي روحي و عملي بشر به نحوي موضوع تحقيق و پژوهش اين علوم قرار ميگيرد.
از لحاظ تاريخي فرانسهي بعد از رنسانس را محل تولّد علومانساني ميدانند (شاکر، 1385: bashgah.net). آغاز پيدايش علومانساني به صورت يک حوزهي مستقل، در دهههاي پاياني سدهي هفدهم بود. علومانساني، دست کم در شکل نوين خود، خواستگاه غربي دارد و زاده تحوّلات معرفتي و اجتماعي اروپا و دنياي صنعتي از دوره رنسانس تا امروز است. در قرن نوزدهم جامعهشناسي ابداع شد و در قرن بيستم به تمامي جهان بسط يافت. ( Abraham, 1973) امّا جدايي اين علوم از علوم طبيعي در اوايل سدهي نوزدهم به وقوع پيوست. از اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم تا نيمهي قرن بيستم با پيشرفت علوم تجربي و تبليغات دامنهدار پيروان نهضت روشنگري علومانساني از علوم تجربي جدا شد.(رجبي، 1388: 24) بر اين اساس کاملاً روشن است که اين علوم فرزند اومانيسم است و بر مبناي فلسفهي اومانيستي شکل گرفته است. ايدههاي اومانيستي با تار و پود اين علومانساني تنيده شده، يعني علومانساني را از روح ايدئولوژيک ليبرالياش نميتوانيم جداکنيم. (زرشناسي، 1388: bornanews.com).
از لحاظ مصداقي در دانشگاههاي غرب عبارت علومانساني معمولاً شامل هستهاي علمي مرکّب از روانشناسي، جامعهشناسي و انسانشناسي ميشود. گاهي زبانشناسي و تاريخ را به آن ميافزايند. (دوريته، 1382: 17) به طور کلّي درمورد مصداق علومانساني دو ديدگاه وجود دارد. يکي ديدگاهي که روش اين علوم را به روش تجربي محدود نميکند و ديگري ديدگاهي که تجربه را يگانه روش اين علوم ميداند و به اين علّت است که فلسفه و علوم انتزاعي از آنها خارج ميشوند. با اين نگاه علومانساني اصلي عبارتند از علم سياست، اخلاق، جامعهشناسي و اقتصاد. امّا روانشناسي که روشي تجربي دارد، جزء اين علوم به شمارش نميآيد. البتّه برخي در مغرب زمين روش علومانساني را تجربي ميدانند. در اين صورت علومانساني شامل روانشناسي، اقتصاد، علوم سياسي، جامعهشناسي و علومتربيتي ميشود. امّا حقوق، اخلاق و فلسفه از دايرهي اين علوم خارجند زيرا نه روش آنها تجربي است و نه قدرت پيشبيني به انسان ميدهند. دانشمندان طرفدار اين ديدگاه، علومانساني را انسانشناسي تجربي ميدانند، انسانشناسي به معناي عام. برخي از متفکّران نيز معناي علومانساني را چنان گسترده ميدانند که شامل علومي مانند اقتصاد، جامعهشناسي، انسانشناسي، جغرافيا، قومشناسي، زبانشناسي، تاريخ، سياست و…. ميدانند که فهرست متوفايي از آن نميتوان ارائه کرد.(فروند، 1372: 73) گاهي از علومانساني به علوماجتماعي نيز ياد ميشود. ژان پياژه2 در کتابش « شناختشناسي علومانساني » نوشته است: « نميتوان هيچگونه تمايز ماهوي ميان آنچه اغلب علوماجتماعي ناميده ميشود و آنچه علومانساني خوانده ميشود، قائل شد. زيرا بديهي است که پديدههاياجتماعي به همه خصوصيّات انساني، حتّي فرايندهاي رواني – فيزيولوژيک وابستهاند و در مقابل علومانساني همه از جهت معينياجتماعياند.»(دوريته، 1382: 18)
فراتر از اين تعاريف ن ان و مصداق شناسيها، علومانساني هر چه که باشد امروزه کسي نميتواند اهميّت و نقش و اثرگذاري آن را بر جامعه منکر شود. پژوهشها نشان ميدهد که حدود 90 درصد از مغزهاي متفکّر دنيا – که برخي از آنها راههاي سلطه بر جهان را به سياستمداران کشورهاي بزرگ ميآموزند – از متخصّصان علومانساني هستند.(شاکر، 1385: bashgah.net)

4-1-2- سياست و علم سياست
از آن جهت که سياست کليديترين مفهوم مورد بررسي در اين پاياننامه بوده کمي مفصّلتر به تشرح و تبيين اين مفهوم ميپردازيم. تبيين علم سياست و علوم سياسي نيز متعاقب روشن شدن مفهوم سياست تبيين ميشود.
مفهوم سياست از جنجالي‏ترين و پيچيده‏ترين مفاهيم كليدي در علومانساني است كه انديشمندان علوم سياسي در مورد آن اجماع نظر ندارند مهم‏ترين دليل آن، وجود ابهام در محتوا و مؤلفه‏ها و پيش‏فرض‏هاي آن است، زيرا علم سياست از زير مجموعه‏هاي علومانساني است كه همواره با پيشفرض‏هاي خاصّي قرين است و لذا هرگونه بحث از اصول و مباني علم سياست مسبوق به نظريه و اعتقادات است، از اين‏رو تفكيك دانش سياست از ارزش‏ها و باورها غير ممكن مي‏نمايد.(مقيمي، 1384)
از منظر علم منطق تعريف بايد جامع افراد و مانع اغيار باشد. امّا از آنجا كه علومانساني موضوعش رفتار انسان است و رفتار انسان نيز علل و انگيزه‏هايي متفاوت و ناشناخته‏اي دارد، از اين‏رو از پيچيدگي‏هاي خاصّي برخوردار است. سياست و علوم سياسي نيز كه در قلمرو علومانساني قرار دارد داراي مفهومي پيچيده و دشوار است، زيرا اولاً، قلمرو آن مشخص نيست. سياست به نحوي در تمامي حوزه‏هاي زندگي افراد و گروه‏هاي جامعه بشري مداخله مي‏كند. همه ما، خواسته يا ناخواسته، متأثر از تأثيرات و تصميمات سياسي حاکميت‏هاي داخلي و خارجي هستيم. رابرت دال مي‏گويد: «انسانها در هر لحظه از زمان به نوعي با مسائل سياسي درگير ميباشند».(دال، 1364: 1) حتّي برخي مدّعي‏اند علوم نيز زاييدهي خواست قدرت است؛ به عبارت ديگر، هراندازه موضوع پژوهش گستردهتر باشد و اجزاي آن پراكنده‏تر باشد به ويژه اگر اجزاي آن ناهمگون‏تر باشد، ساختن يك تعريف و نظريهي عام و جامع كه تمام افراد را شامل گردد سخت‏تر است. چون پيششرط تعريف جامع و مانع، علم و آگاهي كامل به عناصر سازنده آن است كه بسيار دشوار است. بدين دليل هرگونه تعريف از سياست ارزش نسبي دارد.
ثانياً، هركس از سياست مفهوم خاصّي را در ذهن دارد؛ براي مثال وقتي كه گفته مي‏شود سياست كشور غلط است يا سياست كشور سالم است و يا دخالت در مسايل سياسي در صلاحيت هركس نيست، منظور از سياست، دولت است، و يا سياست يعني قدرت يا مديريت و نيز سياست يعني دروغ، عوام فريبي و نيرنگ.
ثالثاً، تعاريف علومانساني برخلاف علومطبيعي، نسبي و دائماً دستخوش تغيير بوده و از ثبات كمتري برخوردارند.
رابعاً، هرگونه تعريف از سياست مبتني بر باورها و ارزش‏هاي خاص خودش است، چون دانش‏هاي انساني مسبوق به پيش‏فرض‏ها و اعتقادات هستند. بدين دليل در علوماجتماعي دربارهي يك موضوع اجتماعي يا سياسي ميان پژوهشگران وحدت نظر نيست، زيرا محقق علوماجتماعي خود جزئي از موضوع تحقيق است و در عمل دشوار است كه پيشفرض‏ها و انگيزه‏هاي خودش را در پژوهش خود تأثير ندهد. به سبب چهار مشكل ياد شده، تعريف و مفهوم سياست داراي ابهام شده است.

1-4-1-2- واژهي سياست‏
در زبان سياسي اسلام، سياست از ريشهي ساس، يسوس گرفته شده و معاني آن عبارت است از: حكومت، رياست، تنبيه، پرورش، ادارهكردن، مصحلتكردن، تدبيركردن، عدالت، نگهداري و حراست.3 به نظر مي‏رسد مفهوم اصلي و حقيقي اين واژه، همان پرورش و پروراندن باشد، چون معمولاً واژه‏ها در آغاز در مفهوم مادّي و محسوس به كار مي‏روند و سپس با توسعه در مفهوم به معاني غيرمادّي و غيرمحسوس تعميم داده مي‏شوند؛ چنان كه در توضيح «ساسة الفرس» گويند «اي راضها» يعني صاحب اسب به پرورش وتربيت آن اقدام كرد؛ همين مفهوم سياست با توسعه در مصداق، درتربيت انسانها، فرد و جامعه نيز استعمال گرديد.(دارابکلاني، 1380: 15) سياست در متون و منابع روايي نيز به معناي تربيت، پرورش و رياست به كاررفته است. در اينجا به چند روايت اشاره مي‏كنيم:
پيامبر اكرم(ص) مي‏فرمايد: «كان بنو اسرائيل تسوسهم انبياء هم. همواره سرپرستي و رياست بني اسرائيل را پيامبران بني اسرائيل عهدهدار بودند». يا مي‏فرمايد: «فوّض إليه أمر الدين و الدنيا ليسوس عباده».(کليني، جلد1: 226) يا روايت شده است: «والامام مضطلع بالامامه، عالم بالسياسة.(همان : 202) امام حامل و متکفّل رهبري جامعه و نيز آگاه به سياست است».
در زبانهاي اروپايي واژه سياست از كلمه يوناني شهر (Polis) گرفته شده است. چنان كه ارسطو در كتاب سياست ميگويد: «انسان به حكم «Polisis» موجودي است كه براي زندگي در «Polis» آفريده شده است»(ارسطو، 1364: 13) بدين لحاظ از منظر ارسطو، تصوّر زندگي مدني و آزاد در بيرون از شهر محال است. از اين حيث موضوع علم سياست در ديدگاه انديشمندان يونان باستان «شهر» تلقّي مي‏شد. امّا دايره معناي آن به تدريج توسعه پيدا كرد و به قانون اساسي و رژيم سياسي نيز اطلاق گرديد. در هر صورت از منظر يونانيان، شهر و دولت از همديگر تفكيك‏ناپذير بودند و لذا واژهتركيبي «شهر – دولت» (city – state) براي اين مفهوم رساتر مي‏نمايد، كما اينكه برخي از محققّان گفته‏اند: مفهوم شهر با Polis يوناني تفاوت آشكار دارد. شهر، به معناي جايگاه زيست مردمان را در يوناني asty ميناميدند. Polis در آغاز قلعه‏اي بود كه در پاي asty ساخته مي‏شد، امّا مفهوم آن تغيير يافت و به معناي جامعهي سياسي به كاررفت‏(ارسطو، 1364: 5) بنابراين واژه Polis تنها به معناي شهر نبود، بلكه به معناي «دژ»، «دولت» و «جامعه» هم به كار مي‏رفت. اگر واژه Polis را از زبان يونان باستان جدا كنيم، دانش‏واژه «شهر – دولت» بيمعنا خواهد شد. در واقع، سياست، در معناي يوناني علم حكومت بر شهر بود.(عالم، 1383: 23)

2-4-1-2-تعريف اصطلاحي سياست‏
از آنجا كه تعريف سياست – به دلايلي كه ذكر شد – بسيار مشكل است، هرگونه تعريف جامع افراد و مانع اغيار تقريباً غير ممكن است؛ از اين‏رو تاكنون ده‏ها تعريف از سياست ارائه شده كه نه تنها دليل بر پيچيدگي موضوع است، بلكه بر ابهام و پيچيدگي مفهوم و تعريف سياست نيز افزوده است. به نظر ميرسد مي‏توان اين تعاريف متعدّد را طبقهبندي و انسجام منطقيتري بخشيد. در اينجا اين تعاريف را در چهار دسته، طبقه‏بندي مي‏كنيم.
1.كسب و حفظ قدرت: برخي از انديشمندان سياسي سياست را پيكار و مبارزه افراد، گروه‏ها، احزاب و دولت‏ها با يكديگر بر سر قدرت مي‏دانند. مي‏توان گفت كه قديمي‏ترين تعريف براي سياست همين است. فارغ از اينكه مشروعيت چنين قدرتي به كجا يا چه كسي و به چه ارزش‏هايي منتسب است، قدرت و زور سنّتي‏ترين تعريف براي سياست تلقّي مي‏گردد. اين معنا، هم در متون قديم غرب قابل رديابي است و هم در آثار سياسي شرقي. در ذيل به چند نمونه اشاره مي‏كنيم:
مك آيور در كتاب جامعه و حكومت، سياست را به معناي اعمال قدرت و تشكيلات متمركز(مک آيور، 1344: 29) معرفي مي‏كند. از نظر هارولد لاسول، سياست علمي است كه به ما مي‏آموزد چه كسي مي‏برد، چه مي‏برد، كي مي‏برد، كجا مي‏برد و چگونه ميبرد.(اسپرينگز، 1365

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...