مقاله درباره به‌، كه‌، هيدگر، تفكر، آن‌، مدرن‌

مدرن‌ از زبان‌ وجود داشته‌، كه‌ در پسامدرنيته‌، نتايج‌ افراطيِ نسبي‌انگارانه‌ و شكاكانه‌ خود را عيان‌ كرده‌ است‌. درواقع‌ انديشه‌ پُست ‌مدرن‌، تفسير نسبي‌انگارانه‌ زبان‌ را دستمايه‌اي‌ براي‌ تبليغ‌ نئوسوفسطاييگري‌ شكاكانه‌ قرار داده‌ است‌، و ضمن‌ اينكه‌ منكر وجود نسبتي‌ ميان‌ زبان‌ و حقيقت‌ مي‌گردد (و اساساً به‌ وجود حقيقتي‌ قائل‌ نيست‌)، منكر وجود معنايي‌ واحد و نهايي‌ براي‌ يك‌ متن‌ و يا نظامي‌ عقل گرايانه‌ در ادراك‌ و فهم‌ و دستگاه‌ معرفتي‌ و زباني‌ بشر مي‌گردد.
«زبان‌» در نگرش‌ غالب‌ پسامدرنيستها، از همان‌ افقي‌ مورد توجه‌ قرار مي‌گيرد كه‌ نيچه‌ از آن‌ سخن‌ مي‌گفت‌. يعني‌ يك‌ «ابداع‌ بي‌معنا» براي‌ تحقق‌ اراده‌ معطوف‌ به‌ قدرت‌ بشر. از اين‌رو، بازار هرمنوتيك‌ نسبي‌انگار در اين‌ انديشه‌، رونق‌ بسيار دارد.
5.انديشه‌ پسامدرن‌ تقريباً در تمامي‌ گرايشهاي‌ خود، اعتقادي‌ به‌ وجود حقيقت‌ ثابت‌ و يا امكان‌ دريافت‌ معرفت‌ مطلق‌ ندارد. (هرچند شايد از جهاتي‌ بتوان‌ مارتين‌ هيدگر را از اين‌ قاعده‌ و نيز اصل‌ سوفسطايي‌ مآبانه‌ بي‌اعتقادي‌ به‌ وجود نسبتي‌ ميان‌ زبان‌ و حقيقت‌ مستثنا دانست‌. البته‌ در خصوص‌ نسبت‌ ميان‌ تفكر هيدگر و پسامدرنيسم‌ بحثهايي‌ وجود دارد، كه‌ به‌ آن‌ اشاره‌اي‌ خواهيم‌ كرد.)
6.انديشه‌ پسامدرن‌،تكنولوژي‌ مدرن‌ و بويژه‌ جهت گيري‌ ويرانگر آن‌ نسبت‌ به‌ محيط‌ زيست‌ را مورد انتقاد شديد قرار مي‌دهد و نسبت‌ به‌ خِرَد ابزاري‌ مدرن‌ و مظاهر آن‌ (تكنولوژي‌، بورو كراسي ‌، نظام‌ گفتماني‌ علوم‌ مدرن‌) رويكردي‌ انتقادي‌ دارد.
7. گرايشهاي‌ پررنگ‌ آنارشيستي‌ و ستيز با عقلگرايي‌ بديهي‌ و طبيعي‌،درآراي‌ پسامدرنيست‌هايي‌ چون‌ «ميشل‌ فوكو»، «ژاك‌ دريدا»و«ليوتار»،وجود دارد. «دريدا» را به‌ دليل‌ اعتقاد افراطي‌ به‌ نسبيگرايي‌ بي‌بنياني‌،كه‌ قاعدتاً به‌ نفي‌ و انكار خود مي‌انجامد، نيز به‌ دليل‌ عدم‌ اعتقاد به‌ وجود «حقيقت‌»يا تحقق‌ هر نوع‌ امكان‌ «معرفت‌»، به‌ ياد«گرگياس‌»سوفسطايي‌ باستاني‌ منكر حقيقت‌ و وجود و معرفت‌،«گرگياس‌ قرن‌ بيستم‌»ناميده‌اند.
8.پسامدرنيسم‌ در قلمرو اخلاقيات‌، به‌ وجود هيچ‌ اصل‌ ثابت‌ اخلاقي‌ اعتقاد ندارد؛و به‌ تبع‌ نيچه‌، اخلاق‌ را تبلور اراده‌ نفساني‌ استيلاجوي‌ معروف‌ به‌ قدرت‌ بشر، و يك‌ نيرنگ‌ و دروغ‌ عملگرايانه‌ مي‌داند. از اين‌رو، در آراي‌ فيلسوفاني‌ چون‌ «فوكو»،«دريدا» ويا«ليوتار»،نمي‌توان‌ خط‌ تمييز روشني‌ ميان‌ «خوب‌ و بد» و «خير و شر» ترسيم‌ كرد؛ و همه‌ چيز در يك‌ خلا معلق‌ بي‌معنا و نيست‌انگاري‌ سيّال‌ و سرگردان‌، رها شده‌ است‌.
9. نهيليسم‌ پسامدرن‌، مبنايي‌ سوفسطايي‌ و تماماً شكگرايانه‌ و رويكردي‌ ويرانگر نسبت‌ به‌ همه‌ اصول‌ و معيارها و موازين‌ و آرمانها و اعتقادات‌ و ايدئولوژيها (به‌ تعبير ليوتار: «فراروايت‌») دارد، و بر پايه‌ رفتاري‌ ساختارشكنانه‌، صورتِ خودويرانگر گرفته‌، به‌ انكار خويش‌ و تماميت‌ تمدن‌ مدرن‌، و اساس‌ و مباني‌ بديهي‌ و فطري‌ زندگي‌ بشر مي‌پردازد. البته‌ ميزان‌ و مراتب‌ اين‌ نيست ‌انگاري‌ خودويرانگر، در همه‌ گرايشهاي‌ انديشه‌ پسامدرن‌، يكسان‌ و به‌ يك‌ ميزان‌ نيست‌. اساساً پسامدرنيته‌، گرفتار تزلزل‌ و اضطراب‌ و يأس‌ و حس‌ بحران‌ و هراس‌، و حال‌ و هوايِ ترسناك‌ مرگي‌ غريب‌ و بي‌معناست‌.
10. پسامدرنيزم‌ درساختارهاي‌ اجتماعي‌ و اداري‌ خود، به‌ دليل‌ تعميق‌«نيست‌انگاري‌ خود ويرانگر»، موجب‌ از هم‌ گسيختگي‌هاي‌ اجتماعي‌،شدت‌يابي‌ فروپاشي‌ نظامهاي‌ خانوادگي‌، گسترش‌ وحشتناك‌ بحرانهاي‌ رواني‌ و اخلاقي‌، و احساس‌ بي‌معنايي‌ و سرگرداني‌ و لااباليگري‌ و هرزه‌گردي‌، كاهش‌ ضريب‌ مسئوليت‌پذيري‌ و وجدان‌ كاري‌ و انضباط‌ اخلاقي‌ در كارمندان‌، و تشديد هولناك‌ حس‌ بيگانگي‌ و تنهايي‌ و بي‌هويتي‌ و اضطرابِ وجودي‌ مبهم‌ و فراگير در جوامع‌ غربي‌ گرديده‌ است‌.
11.اقتصاد پسامدرن‌، كه‌ با سر و صداهاي‌ تبليغاتي‌ در خصوص‌ «جابه‌جايي‌ قدرت‌ از سرمايه‌ به‌ دانايي‌» و ظهور «انقلاب‌ الكترونيك‌» و «موج‌ سوم‌»، هياهويِ عجيبي‌ براي‌ پنهان‌ كردن‌ ماهيت‌ سرمايه‌سالارنه‌ و بهره‌كشانه‌ خود به‌ راه‌ انداخته‌ است‌،درواقع‌ همان‌ سرمايه‌سالاري‌ مدرن‌ است‌،كه‌ بويژه‌ از دهه‌هاي‌ شصت‌ و هفتاد قرن‌ بيستم‌ ميلادي‌،بيش‌ از پيش‌ رويكردي‌ نئوليبرالي‌ وبه‌ شدت‌ مصرفي‌ و مبتني‌ بر استفاده‌ از تمامي‌ ظرفيتهاي‌ تكنوكراتيك‌ در پيش‌ گرفته‌ است‌.
«انقلاب‌ الكترونيك‌»و«موج‌ سوم‌»
«انقلاب‌ الكترونيك‌» و «موج‌ سوم‌»، ماهيت‌ غارتگرانه‌ و بهره‌كشانه‌ و تكاثرآلود و سودجويانه‌ و انباشتگر سرمايه‌سالاري‌ را تغيير نداده‌ است‌؛بلكه‌ فقط‌ با گسترش‌ دامنه‌ سيطره‌ سرمايه‌،وتقليل«معرفت‌» به‌ «اطلاعات‌ پراكنده‌ و انبوه‌» اما فاقد بار بينشي‌، حل‌ كردن‌ كامل‌ تفكر در تكنيك‌، و بسط‌ اتوماتيسم‌، و تحريك‌ ديوانه‌وار حس‌ مصرف‌ و ميل‌ به‌ سودجويي‌ و پول‌سالاري‌، مصاديق‌ «سرمايه‌» و منطق‌ سودانگار و سوداگر آن‌ را از صرف‌ كالاهاي‌ توليدي‌ يا پول‌ در گردش‌ و اعتبارات‌ بانكي‌ و امكانات‌ تكنولوژيكي‌ و منابع‌ طبيعي‌ (نظير زمين‌، جنگل‌، معادن‌…)، به‌ اجزاي‌ بدن‌ انسان‌ و «اخبار» و مجموعة‌ انبوه‌ اما بسيار پراكنده‌ اطلاعاتِ سطحي‌ و بي‌مايه‌ ژورناليستي‌ (كه‌ «آلوين‌ تافلر» اصرار دارد آنها را «دانايي‌» بنامد) گسترش‌ داده‌ است‌. به‌علاوه‌، به‌ دليل‌ كم‌فروغ‌ شدن‌ بيش‌ از پيش‌ عقلانيت‌ ابزاري‌ و بحرانهاي‌ عديده‌اي‌ كه‌ تكنولوژي‌ و تكنوكراسي‌ و اتوماتيسم‌ پديد آورده‌ (و در بسياري‌ از موارد، موجب‌ اخراجهاي‌ گسترده‌ كارگران‌ و كاهش‌ امنيت‌ شغلي‌ طبقات‌ فرودست‌، و افزايش‌ فاصله‌ فقير و غني‌ و تعميق‌ حس‌ «فقر مدرن‌» گرديده‌)، عملاً سازماندهي‌ اجتماعي‌ «كار ـ سرمايه‌» را در اقتصادهاي‌ كشورهاي‌ امپرياليستي‌، دستخوش‌ بحران‌ كرده‌ است‌. كه‌ علايم‌ و نشانه‌هاي‌ آن‌، در بحرانهاي‌ مزمن‌ ركودي‌ ـ تورمي‌ اقتصادهاي‌ امپرياليستي‌ در دهه‌هاي‌ پاياني‌ قرن‌ بيستم‌، و ركود بي‌سابقه‌ و فراگير و همزمان‌ اقتصاد كشورهاي‌ ژاپن‌، اتحاديه‌ اروپا و آمريكا، عيان‌ گرديده‌ است‌.
«ديويد هاروي‌» معتقد است‌ كه‌«پسامدرنيته‌،موجب‌ ايجاد تزلزل‌ در همان‌ اشكال‌ اجتماعي‌ و سياسي‌اي‌ مي‌شود كه‌ مدرنيته‌ پديد آورده‌ بود. مشخصه‌ اقتصاد پسامدرن‌… بي‌ثباتي‌ شرايط‌ اقتصادي‌،تزلزل‌ الگوهاي‌ استخدام‌، و تكثر هويتهاي‌ طبقاتي‌ و سياسي‌ است‌… الگوي‌ سازمان دهي‌ اقتصادي‌ «پسافورديستي‌»(كه‌ در دوره‌ پسامدرنيسم‌،جانشين‌ نظام‌ متمركز توليد كارخانه ‌اي‌ موسوم‌ به‌ «فورديسم‌» گرديده‌)بسيار نامتمركز است‌. امروز سرهم‌سازي‌ قطعات‌ يك‌ خودرو در كارخانه‌، نه‌ در يك‌ مكان‌، بلكه‌ در مكانهاي‌ متفاوت‌ و توسط‌ نيروهاي‌ كار مختلفي‌ انجام‌ مي‌شود، كه‌ خود در معرض‌ تغييرات‌ ناگهاني‌ و پيش‌بيني‌ ناشده‌اند.»(پين‌؛ص‌ 192)
درواقع‌، خردگريزي‌ و اراده‌ خودويرانگر نهيليسم‌ پسامدرن‌، ساختار اقتصاد سرمايه‌داري‌ را به‌ سوي‌ هرج‌ و مرج‌ و آنارشي‌ و واگرايي‌ شديدي‌ پيش‌ مي‌برد كه‌ خود موجب‌ توليد بحرانهاي‌ بسيارِ ناشي‌ از بي‌برنامگي‌ و از هم‌ گسيختگي‌ در آن‌ گرديده‌، نهايتاً انقراض‌ آن‌ را رقم‌ مي‌زند.
درواقع‌ آنچه‌ كه‌ ماركس‌ در قرن‌ نوزدهم‌ درباره‌ خصيصه‌ آنارشيستي‌ توليد در نظام‌ سرمايه‌داري‌ ليبرال‌ مي‌گفت‌ وبا ظهور«دولتهاي‌ ارشادي‌» و «اقتصاد نيمه‌متمركز»، دولتهاي‌ سرمايه‌سالار از دست‌ آفات‌ و تبعات‌ و عوارض‌ مرگ‌آفرين‌ آن‌ در امان‌ ماندند، امروز در هيئت‌ اقتصاد از هم‌ گسيخته‌ و رو به‌ واگرايي‌ و به‌ شدت‌ مصرفي‌ دوره‌ پسامدرن‌، گويي‌ دارد محقق‌ مي‌گردد، و بر بي‌ثباتي‌ و از هم‌ گسيختگي‌ و اضطراب‌ كلي‌ و يأس‌ و سرگرداني‌ حاكم‌ بر اين‌ دوره‌ افزوده‌ است‌، و مي‌افزايد.
اصلي‌ترين‌ گرايشها در انديشه‌ پُست‌مدرن‌
چهار رويكرد را مي‌توان‌ اصلي‌ترين‌ گرايشها در انديشه‌ پُست‌مدرن‌ دانست‌:
1. رويكرد هيدگري‌
2. رويكرد «مكتب‌ فرانكفورت»
3.آراي‌ ميشل‌ فوكو
4.گرايش‌ نيرومند نوسوفسطايي‌ نسبي‌انديشي‌ در فلسفه‌ معاصر غربي‌.
ج‌ ـ 1) مارتين‌ هيدگر: منتقد راديكال‌ تمدن‌ مدرن‌
مارتين‌ هيدگر، متفكر آلماني‌ متولد سال‌ 1889 و متوفي‌ به‌ سال‌ 1976 م‌. است‌. هيدگر به‌گونه‌اي‌ مبنايي‌ و بنيادين‌، اساسِ تفكر مابعدالطبيعي‌ غرب‌ را مورد پرسش‌ نقادانه‌ قرار داد. اگرچه‌ تقريباً همه‌ گرايشهاي‌ فكري‌ و رويكردها و متفكران‌ پسامدرنيستي‌ كه‌ پس‌ از او ظهور كردند، مستقيم‌ و يا غيرمستقيم‌ و از جهات‌ مختلف‌، تحت‌ تأثير هيدگر قرار داشته‌ و دارند، اما پُست‌مدرن‌ ناميدن‌ هيدگر،يك‌ نامگذاري‌ كاملاً مسامحه‌آميز و غيردقيق‌ است‌. زيرا برخي‌ وجوهِ انديشه‌ هيدگر در خصوص‌ باور داشتن‌ به‌ «حقيقت‌»و«وجود»و«انكشاف‌ و استتار تاريخي‌ وجود» و برخي‌ رگه‌هاي‌ معنوي‌ در آراي‌ او، حساب‌ وي‌ را از نيست‌انگاري‌ نسبي‌انگار پسا مدرنيست‌ها جدا مي‌كند. هرچند واقعيت‌ اين‌ است‌ كه‌ گرايشهاي‌ مختلف‌ پسامدرن‌، به‌ صور مختلف‌، از نگرش‌ نقادانه‌ هيدگر به‌ اساس‌ تفكر مدرن‌ و ميراث‌ فلسفه‌ غربي‌، بهره‌ بسيار برده‌اند. البته‌ هيدگر با گرايشهاي‌ فكري‌اي‌ مثل‌ آراي‌ ليوتار، دلوز، دريدا، فوكو ـ كه‌ آنها را مي‌توان‌ مصاديق‌ دقيق‌ انديشه‌ پسامدرن‌ دانست‌ ـ از اين‌ زاويه‌ كه‌ رويكرد همة‌ آنها نسبت‌ به‌ مدرنيته‌ و اساس‌ تفكر غربي‌، اساساً سلبي‌ و فاقد وجه‌ ايجابي‌ است‌، مشترك‌ و همراه‌ مي‌باشد. هيدگر نيز، از جهاتي‌، در تأسيس‌ مبنايي‌ براي‌ اخلاق‌ و نظام‌ زندگي‌ سياسي‌، گرفتار سردرگمي‌ و سرگشتگي‌ بود.( Geren, 1957) زيرا به‌ جاي‌ غرب‌ و متافيزيك‌ غربي‌ و بشرانگاري‌اي‌ كه‌ نفي‌ مي‌كرد، تفكر ديني‌ و معنويِ ايجابيِ مشخصي‌ را قرار نمي‌داد، و اساساً آن‌ را نيافته‌ بود. اما هيدگر، به‌عنوان‌ يك‌ متفكر عميق‌ منتقد غرب‌ مدرن‌ و اساس‌ تفكر متافيزيكي‌ آن‌، از نظر زماني‌، و ذاتاً، مقدم‌ بر طيف‌ رنگين‌ و متكثر پست‌مدرنيست‌ها (از ريچارد رورتي‌ و ماكس‌ هوركهايمر گرفته‌ تا ژاك‌ دريدا و هانس‌ گادامر) مي‌باشد؛ و ديگران‌ هريك‌ به‌ طريقي‌ از او ملهم‌ و متأثر گرديده‌اند(Berman; 1990)،و رويكرد انتقادي‌ اين‌ متفكر نيز صورتي‌ بنيادين‌ و راديكال‌ در نقادي‌ اساس‌ ساختار تفكر و تمدن‌ غربي‌ دارد. در عين‌ حال‌ بايد گفت‌: هيدگر به‌ دليل‌ عدم‌ اتصال‌ كامل‌ و اصيل‌ به‌ تفكر قدسي‌ ديني‌ و رويكرد ايماني‌ خدامدارانه‌، در نهايت‌ محبوس‌ و اسير مرزهاي‌ تفكر غربي‌ و اقتضائات‌ آن‌ باقي‌ ماند. هرچند بيش‌ از هر متفكر ديگر معاصر غربي‌، امكان‌ دور شدن‌ از سيطرة‌ متافيزيك‌ نيست‌انگار، و پرسش‌ از آن‌ را يافت‌، اما به‌ هر حال‌، او همچنان‌ فاقد وجه‌ ايجابي‌ و ديني‌ روشن‌ و مستحكمي‌ بود. حال‌ آنكه‌، عبور از ساحت‌ نهيليسم‌ متافيزيك‌ غربي‌ و صورتِ نفسانيت‌مدار اومانيستي‌ آن‌، جز با توسل‌ به‌ انوار هدايت‌ تفكر ولايي‌ و بهره‌مندي‌ از بارقه‌هاي‌ تعاليم‌ قدسي‌ وحياني‌، كه‌ در هيئت‌ تعاليم‌ قرآن‌ و اهل‌ بيت‌(ع‌) تجلي‌ يافته‌ است‌، ممكن‌ نمي‌گردد.
به‌ هرحال‌، و هرچند مي‌دانيم‌ به‌ كار بردن‌ تعبير پست‌مدرن‌ براي‌ تفكر هيدگر، امر غيردقيق‌ و مسامحه‌آميزي‌ است‌، جهت‌ آسان‌ كردن‌ طبقه‌بندي‌ اصلي‌ترين‌ رويكردهاي‌ انتقادي‌ در انديشه‌ معاصر غربي‌ و نيز به‌ دليل‌ تأثيرپذيري‌ چشمگير و واضحي‌ كه‌ همه‌ پسامدرنيست‌هاي‌ پس‌ از هيدگر از او داشته‌اند، آراي‌ او را در چارچوب‌ رويكردي‌ پست‌مدرن‌، دسته‌بندي‌ نموديم‌.
اصلي‌ترين‌ رئوس‌ مباحث‌ و رويكردهاي‌ مارتين‌ هيدگر
اصلي‌ترين‌ رئوس‌ مباحث‌ و رويكردهاي‌ مورد نظر مارتين‌ هيدگر را، ‌ نام‌ مي‌بريم‌:
* اعتقاد به‌ اينكه‌ متافيزيك‌ غربي‌ بر پاية‌ اشتباه‌ و خطاي‌ موجودانگاري‌ و غفلت‌ از وجود بنا گرديده‌ است‌.
* اعتقاد به‌ اينكه‌ تاريخ‌ متافيزيك‌ در غرب‌ و كل‌ تاريخ‌ غرب‌، بويژه‌ در عصر مدرن‌، تاريخ‌ بسطِ نيست‌انگاري‌ است‌.
* طرح‌ نقادانه‌ رويكرد اومانيستي‌ بشر.
* اعتقاد به‌ تماميت‌ يافتن‌ تاريخ‌ غرب‌ و فرا رسيدن‌ زوال‌ مدرنيته‌.
* هيدگر در جستجوي‌ شاعر ـ متفكراني‌ بود كه‌ فراتر از سوبژكتيويته‌ بينديشند و تفكر ديگري‌ را تأسيس‌ نمايند. هيدگر خود را ره‌آموز آن‌ تفكر ديگر كه‌ در آينده‌ ظهور خواهد كرد مي‌دانست‌.
* هيدگر اساساً به‌ پرسش‌ نقادانه‌ مي‌پرداخت‌، و از وجه‌ ايجابي‌ امور، چيزي‌ نمي‌گفت‌. از فحواي‌ سخن‌ او در مصاحبه‌ با اشييگل‌ اين‌گونه‌ برمي‌آيد كه‌ به‌ وجود خدايي‌ نجات‌دهنده‌ اعتقاد داشت‌، و تنها راه‌ رهايي‌ از وضع‌ موجود را توسل‌ به‌ او مي‌دانست‌.
* هيدگر به‌ هيچ‌يك‌ از ايدئولوژيهاي‌ مدرن‌ باور نداشت‌، و معتقد بود كه‌ بشر در عصر مدرن‌ و تحت‌ سيطره‌ سوبژكتيويسم‌، «بي‌خانمان‌» گرديده‌ است‌.
* هيدگر شناخت‌ آدمي‌، يا به‌ تعبيري‌ «دازاين‌» را، نزديك‌ شدن‌ به‌ وجود مي‌دانست‌.
* هيدگر منتقد روحِ استيلاجو و ويرانگر تكنولوژي‌ مدرن‌، و جوهر تكنيكي‌ علوم‌ جديد بود.
آن‌گونه‌ كه‌ از قراين‌ و شواهد و آثار و سير در زندگي‌ هيدگر به‌ دست‌ مي‌يابد، او هرچند عميقاً كوشيده‌ بود تا حجابِ غفلتِ نفسانيت‌ مدرن‌ را خرق‌ نمايد، اما گويا در شناخت‌ و دركِ ذخاير عظيم‌ معارف‌ قدسي‌ و ديني‌ اسلامي‌ توفيق‌ نداشته‌ بود. او متفكري‌ منتقد و ژرف‌انديش‌، و نسبت‌ به‌ وضع‌ موجود معترض‌ بود؛ كه‌ گويا در نيافت‌ يگانه‌ راهِ عبور نظري‌ و عملي‌ از ساحتِ نيست‌انگاري‌ متافيزيكي‌ و اومانيستي‌، ايمان‌ عميق‌ ديني‌ و پيروي‌ از مسير حيات‌ طيبه‌ است‌.
پست مدرنیسم در روابط بین الملل
درست در زمانی که «باری بوزان» توجه جدی خود را به مفهوم نظم‌دهنده اصلى روابط بین‌الملل یعنى امنیت در درون مکتب واقع‌گرایى ـ نوواقعگرایی، معطوف کرد، رشته روابط بین‌الملل در دهه 1980 در معرض انتقادات شدیدی قرار گرفت. شاید این رشته توسعه نیافته (Bakward Discipline) تا حد زیادی از توجیه شرایط ناتوان بود و در نهایت تحت تاثیر رویدادهایى قرار گرفت که سایر حوزه‌های علوم اجتماعى را در دهه‌های قبل متاثر ساخته بود(1994George, J.,)در نتیجه به سوالاتی نظیر هدف رشته روابط بین‌الملل (که اولین بار قبل و بعد از جنگ جهانی دوم مطرح شد) و نیز روش شناسى (که موضوع دومین مناظره بزرگ در دهه 1960 بود) و تا حد کمتری، مسایل هستى شناختی که در دهه 1970 به شکل بحث در مورد بازیگران فراملى و مسایلى از این قبیل مطرح شد، سوالات معرفت شناسانه (که سوال در مورد نحوه ادعای ما درباره معرفت و نحوه دستیابى به آن است) و نیز سوالات اخلاقى (که در مورد آنچه باید هدف و مبنای اخلاقى تلاش نخبگان رشته روابط بین‌الملل قرار گیرد، تحقیق مى‌کند)، اضافه شد. در این جریان، قافله روابط بین‌الملل به سادگى به سایر حوزه‌های علوم اجتماعى رسید. همانگونه که جورج (George) در این باره بیان مى‌کند، برخى سوالات بسیار مهم، دیگر نمى‌توانند از سوی دانشمندان درگیر با مسایل حساس روزمره نادیده گرفته شوند. بنابراین وظیفه این دانشمندان نسبت به دیگران بسیار سنگین‌تر است.
از این رو، برای برخى در حوزه روابط بین‌الملل (که مجموعا تحت عنوان فرا ساختارگرایی یا فرانوگرایى قرار مى گیرند) مشخص نیست که آیا مطالعه بوزان در مورد امنیت مى‌تواند چیزی بیش از مجموعه‌ای از هشدارها در مورد ویژگى دولت محوری امنیت (State-Centered) باشد و یا شرایط پیچیده‌ای است که در نهایت به حفظ انسجام پروژه واقعگرایی، به نحو کم و بیش مناسبى کمک مى‌کند؟( Shaw, M.1993, Vol9, N2, pp. 159-76) برای چنین افرادی که در پی تقویت مفاهیم سنتى روابط بین‌الملل نیستند، ضرورت دارد تا این مفامیم را در معرض انتقاد قرار دهند.( Ibid, p. 159) سایرین تا حدودی در انتقادات خود حداقل در پی‌نوشت‌ها منصف بوده‌اند؛ اما برای نظریه‌پردازان اجتماعى انتقادی، مساله واقعگرایی که بررسى بوزان در آن مورد به مثابه ایجاد مشکلاتى برای آن است، دقیقا نقطه قوت آن محسوب می‌شود و شاید تنها نقطه قوت نسبت به ارزش‌های ذاتى مفاهیم آن باشد. جرج معتقد است درحالیکه قصد کم ارزش جلوه دادن کار بوزان را به علت وجود بسیاری از مسائل تحسین برانگیز در نگرش متفکرانه او ندارد، با این حال اذعان می‌کند که تحقیق بوزان، نمونه‌ای از انتقاد مدرنیستى سرکوب شده است.( Discourse of Global Politics, op. cit, p 218) به عبارت ساده‌تر، نظریه‌پردازان انتقادی و فرامدرن که مباحث آنها مبنای این مقاله را تشکیل مى‌دهند، معتقدند که برخى مسائل برای مدت بسیار طولانى بدون تغییر حفظ شده‌اند. بنابراین ضرورت دارد که این مسائل با همه پیچیدگى‌های خود شکافته و شالوده شکنى شوند؛ نه اینکه مورد بی توجهى قرار گیرند.
مسلما چنین بررسى‌هایى، بدون واکنش منفی و ارتجاعی نخواهد بود. مثلا، استفن والت معتقد است که مطالعات امنیتى باید در مورد انحرافات غیرسازنده‌ای که سایر حوزه‌های روابط بین‌الملل خصوصا رهیافت فرامدرن را گمراه نموده است، محتاط باشند.( Walt, S, 1991, Vo 35, N2,p.223) با این وجود همانگونه که انتقاد جیم جرج از واقعگرایى به علت ساده انگارانه‌اش، احتمالا واقعگرایان را نگران نمى‌کند؛ به همین ترتیب نیز عصبانیت در اظهارنظر والت مبنی بر اینکه فرانوگرایى، گفتمانى افسارگسیخته است که از جهان واقع دورافتاده، احتمالا اثری نخواهد داشت.( Ibid, p. 223) به همان ترتیب که واقعگرایان، ساده‌انگاری خود را به جای اینکه نقطه ضعف بیندارند از نقاط قوت خود می‌دانند؛ فرانوگرایان نیز به دنبال

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...