مقاله درباره ، دین، عرفی، مذهبی، اجتماعی، دینی

که در این رابطه بین دین واقعی و دین تحریف نشده و بین ادیان مختلف دیگر با مسیحیت هیچ تفاوتی قائل نشدند و همه را به عنوان معارض و مخالف با دانش معرفی کردند و این خود زمینه ای برای شکل گیری برخی اندیشه های روشنفکرانه در زمینۀ علم و دین گردید که در دیدگاه پوزیتویستی افرادی چون«اگوست کنت»و« دورکیم» تجلی کرد و در نهایت مکتب فکری سکولاریزم را نیزپایه گذاشت.
بنابر این به گفتۀ «سیدمان» روشنفکران قرن هیجدهم با اتخاذ چشم انداز تکاملی، دین را یک مرحلۀ انتقالی در پیشرفت و رشد انسان قلمداد کردند و از نظرشان دین به ناگزیر جای خود را به یک فرهنگ عرفی می دهد، اینان بالخصوص در این زمینه که سنت هندی- مسیحی نتوانست نقش خود را در فراهم آوردن یک فرهنگ عمومی یکپارچه ایفا کند و در این حال علم به کارکرد دین در تعریف و تبیین جهان پایان داد را مد نظر قرار داده اند.«ویلسون» نیز معتقد است که این جای شک نیست که گسترش علم به تضعیف دین و نهایتاً عرفی شدن غرب کمک کرده است. در واقع زمانی که علم حیثیت پیدا کرد و مبنای بسیاری از جنبه های زندگی بشر را تشکیل داد، دیدگاه های مذهبی درباره جهان را خواه نا خواه در معرض تردید قرار داد اما این امر به آن خاطر نبود که میان دیدگاه علمی و مذهبی تعارضی ذاتی وجود دارد. هرچند که علم و دنیا در سنت کوشیده تا امور تجربی را نه بر مبنای شواهد تجربی بلکه بر پایۀ کتاب مقدس توضیح دهد و دین در این تلاش ها، خواه ناخواه می بایست شکست خورده باشد که شکست تفسیر های مذهبی درباره موقعیت زمین ، تکامل و غیره نمونه های بارز آنست.
3-1-2- تقابل دین و توسعه
اساسا حتی اولین دسته از جامعه شناسان نمی توانستند در تلاش خویش به منظور تشریح جامعۀ نوین غربی، با پدیدۀ دین در جامعه بر خورد نکنند، و امقولۀ جامعه شناسی دین هم در حقیقت از درون بررسی های جامعه شناختی، تجدد خواهی و نوگرایی متولد گردید و همه بنیانگذاران این رشته و در سطح بالای آن «دورکیم» و «وبر» محور اصلی تحقیقاتشان عبارت بود از جامعۀ نوین و تحولات برجسته ای که بواسطۀ آن در امر دین بوجود آمده بود «مارکس» و«انگلس» نيز چنین استدلال می کردند که به دلیل افول فئودالیسم و پیدایش سرمایه داری با وجود جنبش اصلاح مذهبی، دیدگاه های مذهبی دربارۀ جهان و مشروعیت نظم اجتماعی، ضربۀ سهمگینی خوردند و سرمایه داری با آن که دیدگاهی مذهبی را برای خود نگه داشت، بنیاد های مادّی اندیشی را فراهم ساخت و تنها شورش های بزرگ و نهایی انقلاب سرمایه داری مثل انقلاب فرانسه بود که موفق شد دیدگاه مذهبی را یکسره براندازد. از دیدگاه «امیل دورکیم» بحران جامعۀ جدید عبارت بود از عدم جایگزینی سنت های اخلاقی که بر پایۀ دین قرار داشتند و در نظر او نقش عمدۀ جامعه شناسی این بود که مجدداً اخلاقیاتی را به وجود آورد که توانایی پاسخگویی به نیاز های یک ذهنیت علمی را داشته باشد. در واقع دورکیم به دنبال تأسیس رابطه ای میان اشکال پیوند اجتماعی وتطورات آن از یک سو و غلظت عناصر قدسی که مهمترین کارکرد آنها را حفظ این پیوند ها می داند می باشد. لذا از نظر او، عمیق ترین افتراقی که در زندگی بشر رخ می دهد، انفکاک میان امر قدسی و غیر قدسی است که سایر تمایز ها عمدتاً از این افتراق مشتق می شوند
از دیگر جامعه شناسان که دیدگاه او در بارۀ مسئله مذهب و پیشرفت اجتماعي زمینۀ بسیاری مباحث دیگر گردیده دیدگاه «ماکس وبر» است، در نظر او در جوامع ابتدایی ادراکاتی که ماوراءطبیعی تلقی می شوند درهمۀ عرصه ها حضور داشتند و به نحوی گریز ناپذیر با معرفت تجربی و فنون عقلانی درهم آمیخته بودند، از این رو در هر گونه تبیین، به واقعییات ماوراءتجربی تمسک می شد، که این فرایند باعث شد تا اهداف اجتماعی با افعال نمادین دین خلط شده، ابزار های جادویی با روش های علمی در آمیزد و پیوسته همراه با تمسک به جهت گیری های تخصصی تر و واقع گراتر کم کم پدیده های طبیعی از معنای دینی و جادویی آنها تهی گردد. در واقع به نظر«وبر»، مذهب در رویارویی با جامعه نوین و سرمایه دار مدرن، افسون زدایی را پذیرفت و به بسیاری از ضرورت های دنیایی و خرد ابزاری تن در داد. ریمون آرون به نقل از وبر می نویسد:
چنین است که فرایند گستردۀ افزون زدایی جهان، که در تاریخ ادیان با نبوت های مذهبی باستانی یهود آغاز شده بود و هماهنگ با اندیشه های علمی یونان همۀ وسایل سحر آمیز وصل به رستگاری و همۀ خرافات و طلسمات را به دور می افکند به نقطۀ نهایی خود می رسد. پیرو اصیل مذهب پورتین در اعتقاد خود تا به آنجا پیش می رود که هر نوع تردید در کنار گذاشتن مراسم دینی هنگام تدفین را نیز از خود دور می کند
از سوی دیگر سابقۀ این رابطه و دو طرز تلقی خصوصاَ«عامل بودن عرفی شدن برای پیشرفت» به طرح تناقض بین دین و پیشرفت، از ناحیۀ طرز تفکر و تلقی اندیشمندان(به خصوص جامعه شناسان) همراه با میراث الگو های پیروان تحول و تکامل به سبک«آگوست کنت» برمی¬گردد.«سن سیمون»،«کنت»و «دورکیم» هر کدام به سهم خود به درجات گوناگون موافقت داشتند که در آینده یک دین انسان مدارانه، الزاماً جانشین ادیان سنتی جوامع می شود، که نفوذ مارکسیسم نیز در تقویت این تمایل، به ملحوظ داشتن دین به عنوان یک پدیدۀ اجتماعی از کار افتاده و قدیمی شده که با جوامع متمایل به پیشرفت اقتصادی و اجتماعی مخالف بود، چندان بی اثر نبوده است.
از طرفی ورود جامعه شناسی در جریان بحث تجدد و نوگرایی این پیامد را داشته است که جامعه شناسان مایل بودند تا در مورد تجدد و نوگرایی به عنوان روندی مخالف با دین گرایی بیندیشند و اگر صنعتی شدن ، پیشرفت شهرها، عقل گرایی و خرد گرایی در فرو پاشی و انحلال عوالم دینی سهیم بودند و چنانچه تجدد نمایشگر نوعی رهایی دنیا از قید دین، یا روی گردانی از جاذبۀ دین به حساب می آمد، آنگاه دین می توانست در دراز مدت محکوم به فنا و نابودی شود. و این تناقض بین دین و پیشرفت و همان قدر از ناحیه گرایش و طرز تلقی بعضی از جامعه شناسان تقویت شد که از ناحیۀ طرز فکر و تلقی پاره ای از گروه های دینی.
«ماكس وبر» در برداشتی غلط و جانبدارانه، بر اساس یک مطالعه سطحی آنهم در جامعه مسلمان ها معتقد شد که اسلام به دلیل عدم ترغیب به جمع ثروت، توجه بیشتر به مصرف و لذت جویی، به عنوان عامل بازدارنده و ناسازگار با پیشرفت و رشد تلقی شده است از سوی دیگر از جانب طرفداران دین هم با سر سختی و انعطاف ناپذیری کلیسای کاتولیک مواجه هستیم که در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با اتخاذ گامی مخالف با انتخاب های بنیادین خویش، مخالفتی اساسی و بسیار تند و رادیکال، نسبت به دنیای مدرن اتخاذ کرد وبدین ترتیب سهمی اساسی در اعتبار بخشیدن به این تفکر که دین و تجدد اساساً متضاد می باشند بر عهده گرفت. «رابرتسون» نیز با برشماری عوامل موثر بر پیشرفت از جمله، فرهنگ، ارزش های نهادی، گروه های اجتماعی، نابرابری های اجتماعی، خانواده، آموزش، ضمن اینکه مذهب را نیز از جمله عوامل مؤثر تلقی می کند، معتقد است که پروسۀ عرفی شدن از عوامل عمدۀ اجتماعی پیشرفت است که خود به گونه ای باعث می گردد تا مذهب به عنوان یک نهاد و مؤسسۀ اجتماعی به حاشیه رود.
«دونالد اسمیت» بعنوان نظریه پرداز عمده این دیدگاه، عرفی شدن را مؤثر ترین فراینده ها در جهت تغییرات اجتماعی منجر به پیشرفت اجتماعی می داند و مدّعی است که از محور های عمدۀ آن جدایی دین و سیاست است. او در بخش تفکیک نهاد دین و سیاست، موارد زیر را ملاحظه می کند:1) ادارۀ نظام سیاسی توسط غیر مذهبی ها. 2) اشاعۀ ارزش های سیاسی غیر مذهبی3) کاهش نفوذ رهبران مذهبی که در مجموع زمینه ساز پیشرفت می باشند.
«سری نیواس» از جمله کسانی است که فرایند عرفی شدن را در هند مطالعه کرده است و آن را به نوعی مساوی غربی شدن تلقی می کند، چرا که به نظر او غرب این فرایند را پشت سر گذاشته است. او معتقد است که پیشرفت هند نبود مگر رو آوردن به طرف بسیاری از الگو هایی که از طریق غرب پیشرفت یافت، در این راستا، عرفی شدن از مؤثر ترین فرایند هایی است که باعث این تغییرات مهم در هندوستان شده است. او اظهار می دارد که در گذشته قدرت اعتقاد با تقدس بخشیدن به مراسم و جشن ها خود را نشان می داد در حالی که به محض اینکه قوانین انگلستان در هندوستان پیشرفت کرد، خردمندی و انسان گرایی گسترده تر ، عمیق تر و نوعی توانمندی ایجاد شد که سالها بعد از کسب استقلال هند از انگلستان (حدود یک نسل) گسترش قابل ملاحظه ای در این تفکر در جامعۀ هند پدید آمد. که رشد شهرهای بزرگ و کوچک، افزایش تحرک مکانی، تنازع برای آزادی سیاسی، معرفی هند به عنوان دولت دنیوی، همه از تبعات و نتایج این خردورزی و انسان گرایی و به عبارتی عرفی شدن بود
آنچه از مجموع این دسته از نظرات به دست می آید، محوری بودن دین گریزی در شکل گیری پیشرفت است و اینکه عرفی شدن حداقل از ضروریات پیشرفت غرب است، همچنان که پیشرفت در سطوح مختلف خود، نوعی دین زدایی را از ساحت های مختلف جامعه به دنبال خواهد داشت. در واقع عمده دیدگاه ها و تبیین های مربوط به عرفی شدن، بیانگر این است که این فرایند به گونه ای با درجه ای از پیشرفت غرب آشکارا رابطه دارد، چرا که آنچه مشخص است چه به لحاظ نظری و چه از لحاظ شواهد تاریخی از مؤلفه های اصلی این فرآیند را حیات غربی تشکیل می دهد .به همین دلیل نویسندگان مجموعه مقالاتی که اخیراً راجع به «عرفی شدن و غرب« منتشر شده است، در باره احتمال وقوع فرایند مشابه عرفی شدن در جهان غیر غربی نیز عمدتاً تردید کرده اند. برای نمونه«دیوید مارتین» با مقایسه اروپا، آمریکای شمالی، و خاورمیانه چنین نتیجه گیری می کند که دنیایی شدن یک پدیده بیشتر اروپایی است و با کشمکش های میان کلیسا و نیرو های دنیوی در تاریخ اروپا در اوایل دورۀ جدید ارتباط دارد. این درگیریها که تا اندازه ای دین را در آنجا از اعتبار انداخته است، در جای دیگر رخ نداده است، لذا در نظر مارتین، اگرچه ما هنوز نمی دانیم که عرفی شدن یک پدیده اساساً مسیحی است و مختص غرب است یا اصولاً پیامد صنعتی شدن و فرایند گستردۀ تجدد است اما همین را می دانیم که کشورهای غیرمسیحی یا غیر غربی تنها در صورتی عرفی شدن را تجربه خواهند کرد که صنعتی شدن و پیشرفت آنها با غربگرایی یا تجدد سبک غربی همراه باشد
3- 1- 3- مسیحیت و کلیسای عرفی گرا
آنچه بطور عمده تحت عنوان دین در غرب مطرح است مسیحیت است که مستند آن عهد عتیق و جدید می باشد. عهدین در مجموع، حاوی روایت، رفتار، گفتار و نقل حوادث روزگار حضرت موسی و عیسی علیهماالسلام یا پیشینیان است که به دلایل زیادی از جمله تحریف، نمی توان آن را از متون وحیانی دانست که همین فقدان متن وحیاتی دست نخورده و بدون انحراف، خود سبب پیدایش باورداشت های نادرست و رواج عقاید خرافه ای مانند«عقیده به تثلیث و اقالیم ثلاثه» شد و در نتیجه غیر عقلانی جلوه گر شدن عقاید دینی و احیاناً القاء تقابل «عقل و دین» را به دنبال آورد که ظهور نظریه های مبتنی بر عدم ضرورت تبیین عقلانی باورداشت های دینی ثمرۀ چنین رویکردی است. از طرفی علی رغم داعیۀ حکومت دینی از سوی کلیسا، در متون مسیحی موجود، نظام حکومتی، حقوقی و اقتصادی وجود ندارد که این وضعیت خود به خود، طرح عرفی شدن را موجه ساخته است زیرا دینی که فاقد نظامات اجتماعی برگرفته از وحی است، باید تدبیر اجتماعی با وحی را واگذارد چه آنکه در این صورت اگر دینداران نیز تأمین حکومت کنند باید به حکم عقل و یا برنامۀ علمی جامعه را نسق دهند.این روند عرفی شدن را به دلیل نص های موجود از مسیحیت و گرایش های حاصل شده از آن را، بسیاری از اندیشمندان غربی توجه کرده اند و اساس عرفی شدن را در مسیحیت خصوصاً پروتستانیزم میدانند. «پارسونز» که از مدافعان نقش دین در جامعه است، مدّعی است کلیسای مسیحی به علت نیاز های درونی خود پیشرفت یافته و در نتیجه مجموعه ای از هنجار های بسیار عقلانی و طبقه بندی شده ای را پدید آورده که زیر بنای ساخت قانونی جامعه غربی را نیز تشکیل داده است. بعلاوه چون مسیحیت، ادعایی از نظر قوانین دنیوی نداشته( یعنی فاقد نظام حکومتی است) مبنای دنیوی ساختن جوامع و ایجاد اتحاد از طریق ارزش های مشترک را فراهم نموده است. نقش پروتستانتیزم مسیحی در شکل گیری روند عرفی شدن غرب، از عوامل مهمی است که «وبر» و به دنبال او «پیتر برگر» نیز در تحلیل های خود به آن توجه ویژه ای کرده اند.«وبر» هم یک فرایند عقلانی شدن دینی و مستقل را که از یهودیت باستان، جهانی مقدس را جدا از حیات روزمره شکل می داد، تصویر می کند و معتقد است، پروتستان از یک جهان انسانی بدون نیرو های ماورای طبیعی با نتایج و لوازم منطقی آن به علم مدرن بسط می یابد که نتیجۀ این پویایی مذهبی، یک فرهنگ مدرن عرفی است، یعنی کیهانی از اهداف و وقایع انسانی تحت سلطۀ دینامیک و مکانیک. «برگر» در تحلیل خود برمجموعه عوامل مؤثر بر رشد عقلانیت و نهایتاً عرفی شدن غرب که به سنت مسیحی تعلق دارند، تأکید کرده، و به این مسئله پرداخته است که سنت مذهبی غرب تا چه حدّ توانسته است بذر عرفی شدن را در قلمرو خود بپراکند چرا که مسیحیت پروتستانتیزم، با بیرون راندن خدا از جهان راه را برای عقلانی کردن کامل فرهنگ باز کرد و پویا ساختن یک جامعۀ سرمایه داری یا دیوانسالارانه و صنعتی پیشرفته با اقتضای بالای کارآیی و بهره وری، پیش بینی پذیری ، محاسبه پذیری عقلانی، کنترل بر محیط و فرهنگ عمومی عرفی را ارتقاء بخشید.
در کنار ویژگی مذهبی مسیحیت، نوع سازمان مذهبی نقش موثری در این عرفی سازی داشته است که تحت عنوان کلیسا، مسیحیت آن را ساخته و پرداخته کرده است. طی ده قرن سلطۀ آباء کلیسا درمغرب زمین ، همۀ مذاهب رقیب گرایش های مسیحی ناسازگار با مشرب پاپ، تحدید و تهدید شدند. هر اندیشمندی از محاکم تشدید و تفتیش عقاید در تشویق بسر می برد و کم کم این رفتار سبب القاء تقابل دین و آزادی های مشروع انسانی گردید و انسان غربی رستن و رُستن خود را در گرو رهایی از دین و اضمحلال قدرت و سلطۀ دینی سراغ گرفت. از سوی دیگر طرح عرفی شدن در غرب درست به معنای خلق سلاح پاپ توسط فردگرایی در غرب بود، چنانچه پذیرش این امر از سوی مسیحیت و اتخاذ موضع ملایمت طی قرون اخیر نیز به معنای عقب نشینی مسیحیت به مواضع قابل دفاع و منطبق با شرایط جدید جهت حفظ حداقل موجودیت دین، یعنی دینداری انفرادی و سازگاری با جامعۀ عرفی تلقی گردید، همان مطلبی که از دهۀ 1960 به بعد بسیاری از جامعه شناسان آن را مطرح و تحت عنوان خصوصی شدن فزایندۀ دین در جامعۀ غربی معاصر از آن یاد می کنند.آنگونه که «همیلتون» یاد آور می شود، به نظر «برگر» سازمان کلیسا سر انجام در جهت دنیا گرایی افتاد زیرا این نوع سازمان متضمن نوعی تخصص نهادی بالقوه و ذاتی در دین بود که دلالت های این نوع تخصص آن بود که قلمرو های دیگر زندگی را می توان بیش از پیش به یک عرصۀ جداگانه و نا مقدس واگذر کرد و در نتیجه آنها را از حوزۀ صلاحیت امور مقدس بر کنار نگه داشت. و این به آن معناست که قلمرو های غیر مذهبی دیگر را به آسانی می توان در معرض فرایند عقلانیت و کاربرد افکار و دانش نو و علم قرار داد. بدین سان، کلیسا در هدایت زندگی و تفسیر جهان، نقش کم اهمیت تری را پیدا کرد و تأثیر مجاب کننده اش بیش از پیش کمتر شد. «فرانک لخنر»که خود فرایند عقلانی شدن را معادل عرفی شدن غرب تلقی می کند، در بیان عوامل تسریع بخش عرفی شدن در غرب سخن از کم شدن نقش کلیسا و تأثیر آن در عرفی شدن دارد که این تأثیر را در چهار مرحله توضیح می دهد:
1- باگسترش بازار و مبادله، نهاد کلیسا که منابع اقتصادی ثابت ثروت را کنترل می کند در رقابت با بورژوازی نوخاسته که به منابع اقتصادی به چشم سرمایه می نگرد، عقب می افتد.
2- در مفهوم اقتدار، تحولی رخ می دهد به این معنا که اقتداری که تاکنون توسط واژگان مذهبی غرب مشروعیت می یافت و عمده ستیز های مذهبی با انگیزه آن رخ می داد، منبع مشروعیت خود را تغییر می دهد و این دولت بورو کراتینره شده است که از این پس با اقتدار عقلانی و قانونی عمل کرده و وادی مدنی با کلیسایی ازهم جدا می شوند.
3- عضویت کامل در اجتماع که تاکنون وابسته به حکومت دینی فرد بوده وتمایز جامعه به واسطه تمایز مذهب ، مشخص می شد از این پس با پیدایش مفهوم شهروندی معنای کاملاً نوین به خود می گیرد. نهادها و نخبگان مذهبی که حاملین و حافظین معیارها و ارزشهایی هستند که به همه وجوه زندگی اجتماعی معنا می بخشند با تزلزل موقعیت اجتماعی خود نقش کار آمد خود را از دست داده، علم، هنر، اخلاق و اقتصاد از مذهب مستقل شده به دنبال مقیاس های دیگری برای توجیه خود بر می آیند.
3-1-4- عقلانیت ابزاری
عقلانیت دارای دو بعد است، یکی در بعد ابزاری و دیگری در بعد ارزشی، از اولی به«عقلانیت ابزاری» و از دوّمی به «عقلانیت ارزشی» تعبیر می شود. و میوه های پیشرفت در غرب از ریشه هایی تغذیه می کند که از آن به عقلانیت ابزاری نوین غرب یاد می شود. عقلانیت ابزاری ، آنطور که«وبر» بیان می کند، نتیجه تخصص گرایی علمی و افتراق فنی است و مخصوص تمدن غربی است، و عبارت است از«سازمان دادن زندگی بوسیلۀ تقسیم و همسازی فعالیت های گوناگون بر پایۀ شناخت دقیق محاسبات میان انسان ها با ابزار ها و محیط آنها به منظور تحصیل کارآیی و بازده بیشتر در واقع به منظور مشخص ساختن فرایند حاکمیت فرد و توجه به محاسبه در جریان حرکت کلّی جامعه صنعتی، می توان به درستی سخن از پدیدۀ عقلانی شدن جامعه

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...