مقاله جنسی، تمایلات، زنان، تناسلی، زن، میل، دختر، لذت، فاعلیت، آلت، مادر، “

او دربارۀ نقش روابط کودکی اولیه با والدین در شکل‌گیری اختلالات جنسی در پژوهش‌های تجربی به شکل کافی مطرح نشده است. بااین‌حال، پژوهشگران حوزۀ دل‌بستگی اشاره می‌کنند که بازنمایی‌های درونی شدۀ تجربیات اولیۀ کودکی با مراقبین ممکن است روابط جنسی فرد را در بزرگ‌سالی تحت تأثیر قرار دهد. حال‌آنکه نظریه‌پردازان روانکاوی و روان تحلیلی (بنجامین، 1988؛ الیس، 2000؛ کرنبرگ، 1995) بر این باورند که منع تمایلات جنسی ممکن است ناشی از زمینۀ روابط ابژۀ اولیه با مراقبین باشد.
تاکنون در مورد تمایلات جنسی به‌عنوان پدیده‌ای روانی، بحث شد؛ درهرحال، عملکرد میل جنسی فقط در حوزۀ روانی نیست. بلکه ازلحاظ فیزیولوژیکی در بدن نیز اتفاق می‌افتد و بنابراین در نظر گرفتن بدن فیزیولوژیکی و نقش آن در فهم ما از تمایلات جنسی مهم است. فروید (1923) علناً اعلام می‌کند که‌ ” اولین و مهم‌ترین ایگو، ‌ایگوی بدنی است “. کودک درکی از خود را از طریق جسم و ‌اندام‌های تناسلی رشد می‌دهد. نوع ‌اندام‌های تناسلی – مردانه یا زنانه – در تعریف فرد از‌ ایگوی جسمی و بنابراین درک فرد از خود ضروری هستند (الیس، 2008). بدین طریق، کاملاً معنادار است که آلت تناسلی مردانه به‌عنوان نمادی برای تمایلات جنسی در نظریۀ روانکاوی و در محیط‌های اجتماعی بزرگ‌تر، قدرت برتر است. آلت تناسلی مردانه نمایانگر میل، تمایلات جنسی و قدرت است. از طرف دیگر، کلیتوریس نمونۀ زنانۀ آلت تناسلیِ پایین رتبه است که -کوچک، پنهان و در عقب پوست ختنه‌گاه قرار دارد- تعجبی ندارد که امیال جنسی زنان کاهش‌یافته‌تر و حتی غایب باشند. در حقیقت، فروید باور داشت که کلیتوریس در مقایسه با مهبل عضوی کوچک‌تر و پست‌تر است – عضوی پنهان و پیچیده است که وجود آن را می‌پوشاند – تا اینکه مورد نفوذ قرار گیرد؛ بنابراین دختران کوچک و زنان فاقد آلت تناسلی و بنابراین فاقد میل جنسی هستند. در بسیاری از موارد، چنین فرمول‌بندی در مباحث مربوط به میل جنسی که نشأت‌گرفته در لذت و بدن فیزیکی همراه با روان است در تضاد با منطق می‌باشد. کلیتوریس و مهبل (همراه با تمام بدن زن) نسبت به تحریکات جنسی حساس است و هر دو ابزاری است برای انگیختگی جنسی و لذت جنسی و بنابراین برای فهم میل جنسی لازم است. ‌این گفته به معنای آن نیست که همه‌چیز دربارۀ بدن است. همان‌طور که دایمن بیان می‌کند ” زنان فقط لذت ‌اندام‌های تناسلی نمی‌خواهند، آنها هر چه را که اروتیک است می‌خواهند ” (دایمن، 2003). گرایش ادبیات روانکاوی که نادیده گرفتن دارایی‌های زنان و تمرکز بر بخش‌هایی است که فاقد آن هستند، دائمی جلوه دادن منع تمایلات جنسی در زنان است. برخلاف تفکرات فروید، ماهیت میل جنسی زنان پیچیده‌تر از غبطۀ آنان بر آلت تناسلی مردانه است؛ درهرحال، بحث دربارۀ میل جنسی زنان باید بخش‌های جنسی بدن زن و را در برگیرد. نکتۀ مهم این است که به نظر می‌رسد بدن زنان، از حوزۀ گفتمان دربارۀ تمایلات جنسی که تأکید بیشتری بر نقص دارد تا دارایی‌ها، حذف‌شده است. در حقیقت، بدن زن – مانند بدن مادرانه – در تئوری روانکاوی، فاقد قوۀ جنسی است و به شیوه‌های خاصی از جنبه‌های فیزیکی محروم هستند. در نظر مرد که در آن زن ابژه‌ای برای تمایلات جنسی او است، بدن زن درواقع بدن فیزیکی او نیست بلکه بدنی است – خالص، اصیل، باکرۀ غیرقابل نفوذ که هیچ‌چیز بدی از او خارج نمی‌شود- بنابراین فاقد مشخصات فیزیکی است، چنین بدنی چگونه می‌تواند شامل امیال جنسی باشد؟ (ساکس ، 2008).
در ادامه، به ارتباط میان رویدادهای روان‌شناختی اساسی و اولیه و بدن جنسی زنان اشاره خواهد شد و رابطۀ بین عملکرد جنسی و سه ساختار خود پندارۀ جنسی زن که شامل فاعلیت جنسی، عینیت خود و تصویر تناسلی self است، بررسی می‌شود. ‌این سه ساختار به‌عنوان جنبه‌های تجربۀ زن از بدن جنسی‌اش، مفهوم‌سازی می‌شود. همان‌طور که در قسمت قبلی بحث شد، بنجامین (1988) معتقد است که فاعلیت جنسی در مالکیت زن برای امیال جنسی ضروری است. هورن و زیمر (2006) فاعلیت جنسی را به‌اینصورت در نظر گرفتند ” در نظر گرفتن مفهوم Self جنسی با توجه به ارزش بدنی جنسی، حق داشتن میل جنسی و لذت جنسی و ظرفیت برای بازتاب جنسی self “. بروتو (2000) فاعلیت جنسی را به این شکل توصیف می‌کند: ” لذتی که ما از بدنمان می‌بریم و تجربه‌های زنده‌ای از بدن “. درحالی‌که تولمن (2002) آن را حق داشتن میل جنسی و امنیت جنسی و آگاهی از موانع اجتماعی نسبت به این حقوق، می‌داند. عنصر ذاتی و طبیعی در این اصطلاح، ظرفیت فاعل بودن نسبت به خود است تا اینکه فرد ابژۀ میل جنسی دیگری باشد. سمت دیگر فاعلیت، عینیت‌بخشی به خود است که اشاره دارد به آگاهی زن و اشتغال ذهنی او با ظاهر فیزیکی خود. نظریۀ عینیت‌بخشی بروتو مشخص می‌کند که دل‌مشغولی مکرر زنان برای بررسی دقیق فیزیک خودشان در فرهنگ غربی‌، منجر می‌شود به درونی کردن دیدگاه دیگری دربارۀ بدن زن به‌طوری‌که زنان خود را به‌عنوان ابژه‌ای که مورد مشاهده قرار می‌گیرند، در نظر می‌گیرند.‌این فرآیند عینیت‌بخشی به خود، زن را نسبت به اختلالات سلامت روان آسیب‌پذیر می‌کند که شامل اختلالات جنسی نیز می‌شود؛ همچنین مطالعات نشان می‌دهند که تصویر تناسلی self که درک زن از دستگاه تناسلی خارجی او را تعیین می‌کند، به عملکرد جنسی مرتبط می‌شود که دربرگیرندۀ میل جنسی نیز است (بروتو، 2000، 2006؛ هاربرت و پالوت ، 2012).
2-11-3- بازنمایی‌های درونی روابط والدین و ‌ایگوی بدن
فروید تمایلات جنسی زن را به‌اینصورت در نظر گرفت که تمایلات جنسی زنان به دلیل تفاوت آناتومیکی که با مردان دارند ذاتاً محدود و منع شده است. او باور داشت که فقدان آلت تناسلی در زنان باعث می‌شود که آنها منفعل باشند و به آلت تناسلی که فقط به پسرها اعطاشده است حسادت ورزند. یکی از نتایج رشد آگاهی زنان از بی‌کفایتی آناتومیکشان ‌این است که آنها با میل و علاقه تسلیم لذت خودارضایی نمی‌شوند و بیشتر علیه آن مبارزه می‌کنند. در اوایل دورۀ رشد، تمایلات جنسی زنان که نشأت‌گرفته از بدنشان است نیز منع می‌شود. فروید معتقد است که در حوزۀ رشد میل جنسی زنان، دختر باید نواحی تناسلی پیش روی خود را مثل کلیتوریس، به نفع مهبل رها کند که تا دورۀ بلوغ خفته باشد و هیچ حسی را ایجاد نکند. دختر به دلیل غبطۀ شدیدی که نسبت به آلت تناسلی مردان دارد، دیگر نمی‌تواند از تمایلات جنسی که معطوف به آلت تناسلی مردان می‌باشد لذت ببرد، بنابراین او از ارضای همراه با خودارضایی در کلیتوریس چشم‌پوشی می‌کند و عشق خود را برای مادرش طرد می‌کند و به‌طورکلی، بخش‌هایی از گرایشات جنسی خود را سرکوب می‌کند (فروید، 1933)؛ بنابراین، فروید زن را از تمایلاتش برای ارضای جنسی محروم می‌کند و ادعا می‌کند که به‌منظور شکل‌گیری مناسبی از رشد زنانگی، زن باید لذت بدنی را رها کند و جای تمایل به ارگاسم لذت خود را در مادری و تمایل داشتن فرزند جستجو کند. با توجه به تعریف میل و تمایلات جنسی که ذاتاً مردانه است، فروید به این نتیجه رسید که تمایلات جنسی زنان کمتر از مردان است و محدودیت‌های بیشتری بر عملکردهای جنسی زنان وجود دارد. فروید فرض می‌کند که این می‌تواند دلیلی باشد برای سردی زنان. هوشیاری و آگاهی زنان نسبت به نداشتن آلت تناسلی مردانه نقش مهمی در حس بی‌کفایتی و پست‌تر بودن آناتومیکی و روانی دارد و منجر به کاهش میل جنسی آنها می‌شود. به این دلیل است که تلاش‌های فمینیستی و چارچوب‌های روانکاوانه در جستجوی بازپس‌گیری و جنسی دانستن بدن زنان می‌باشند. بااین‌حال، چنین نظریه‌هایی، بیش از این نشان می‌دهند که چگونه فرهنگ پدرسالارانۀ غرب و روانکاوی به‌خودی‌خود به‌منظور دائمی جلوه دادن منع تمایلات جنس زنان به کار می‌روند. با‌اینکه فروید توجه خاصی را به نواقص آناتومیک بدن زنان در تلاش‌های خود برای آشکار کردن بخش‌های تاریک تمایلات جنسی زن، معطوف می‌کند، نظریه‌های روابط ابژه و دل‌بستگی به زمینه‌های ارتباطی رشد تمایلات جنسی متمرکز می‌شوند. بالبی ‌و کرنبرگ در میان دیگر افراد مهم در این زمینه، نشان می‌دهند که مراقبت فیزیکی نوزاد توسط مادر، بازنمایی‌های درونی مراقبان حساس و پاسخگو، تمایز بین خود و دیگری و درکی از خود به‌عنوان Self جداگانه و دارای مرز، برای رشد دل‌بستگی ‌ایمن ضروری و اساسی است؛ علاوه بر این، روشی که در آن مادر بدن بچه را لمس می‌کند و در آغوش می‌گیرد، بر چگونگی تجربه و نمایان ساختن بدن خود که شامل بدن جنسی می‌شود، در بزرگ‌سالی تأثیر می‌گذارد. به این طریق، عناصر فیزیکی و روانی رابطۀ مادر-کودک در شکل‌گیری تمایلات جنسی زنان نقش متقابل دارد (مرکر ، 2006).
در پژوهش‌های مربوط به دل‌بستگی، مطالعات نشان می‌دهد که دل‌بستگی ایمن همچنین با شایستگی جنسی و تصویر بدنی مرتبط است. نتایج نشان می‌دهند که افرادی که دل‌بستگی نا‌ایمن دارند در مقایسه با افرادی که دل‌بستگی ایمن دارند، اعتمادبه‌نفس کمتری نسبت به جذابیت جنسی و قدرت جنسی خود دارند. به‌عنوان‌مثال، مطالعات نشان می‌دهند که هم افرادی که دل‌بستگی اجتنابی و هم افرادی که دل‌بستگی اضطرابی دارند ارزیابی کمتری از خود در برآورده کردن نیازهای جنسی‌شان دارند و عزت‌نفس جنسی کم و جذابیت فیزیکی کمتری در نظرشان دارند (استارکت و بورسیک ، 2003). علاوه بر این، دیویس (2011) مشخص کرد که زنان دل‌بستۀ اضطرابی در مقایسه با آنانی که کمتر اضطرابی هستند با احتمال بیشتری عمل‌های جراحی زیبایی برای افزایش جذابیت فیزیکی خود انجام می‌دهند. آنها اشاره می‌کنند که افراد دل‌بستۀ اضطرابی کاملاً با ظاهر فیزیکی خود مشغولیت ذهنی دارند. به این نحو، تجارب اولیۀ زنان با مراقبین خود در درک آنها از جذابیت و شایستگی جنسی‌شان تأثیر می‌گذارد. (دیویس، 2011).
تحریک جنسی در بزرگ‌سالی ممکن است برگردد به در آغوش گرفتن بدن دختر توسط مادرش، درنتیجه به او دربارۀ تهدید جدا شدن از مادر هشدار می‌دهد و تسلط یافتن دختر بر روی عملکردهای جسمی و اضطراب‌های جنسی‌اش از طریق همانندسازی و وابستگی به مادر، در تضاد با نیاز او به جدا شدن در مرحلۀ تفرد/جدایی است. میکولینسر و گودمن (2006). با توجه به کاوش کردن در اهمیت پردۀ بکارت و باکره بودن، اشاره می‌کنند که شروع تمایلات جنسی بزرگ‌سالی در دختر اغلب همراه با افکار مادر دربارۀ ممنوعیت میل جنسی او است. مادران نگران از دست دادن حمایت‌های مادرانۀ دخترشان و اتخاذ کردن نقش زن بزرگ‌سال در او می‌باشند. با ارجاع به کارهای ادبی دربارۀ شروع تمایلات میل جنسی زنان، نویسندگان نشان می‌دهند که اینکه چقدر مادران در افکار دختر زمانی که او از دست دادن بکارت خود را تجربه می‌کند، نفوذ دارند نشان‌دهندۀ اضطراب فراگیر آنها دربارۀ از دست دادن مادر در مواجه‌شدن با بیداری جنسی زن می‌باشد که همراه با جراحت بدنی، درد، از دست دادن پردۀ بکارت و خونریزی است. (نولن هوگزما، 2014).
کرنبرگ و الیس (2006) چگونگی روش جدا شدن مادر از بدن دختر و پسر را که ممکن است منجر به منع تمایلات جنسی زنان شود به‌دقت شرح می‌دهند. کرنبرگ معتقد است نوع مراقبت و در آغوش گرفتن کودک توسط مادر، تمایلات شهوانی در سطح کودکی را تسریع می‌بخشد که بعداً به‌صورت تمایلات جنسی تکامل می‌یابد. برای هر دو جنس، مراقبت و توجه مادر منجر به هیجانات اولیۀ جنسی می‌شود؛ درهرحال، برای پسران این رابطۀ شهوانی در سرتاسر رشد اولیه‌اش تعدیل می‌شود، درحالی‌که برای دختر، نپذیرفتن ناخودآگاه و نافذ مادر دربارۀ‌ اندام‌های تناسلی، تمایلات جنسی دختر کوچک را منع می‌کند. (ساکس، 2008). ممنوعیت ایجاد کردن ناخودآگاه مادر در برابر میل جنسی دخترش، در زن احساس گناه ایجاد می‌کند و او تمایلات جنسی سرکوب‌شده را در خود درونی می‌کند. برخلاف فروید که منع فعالیت‌های خودارضایی و تمایلات جنسی را به غبطۀ آلتی نسبت می‌دهد، کرنبرگ و بالبی، منع جنسی را به تعاملات اولیۀ مادر-کودک و ‌اینکه ‌این تعاملات چگونه بر بازنمایی‌های خود بدنی اثر می‌گذارد، رابط می‌دهند. (نولن هوگزما، 2014).
درحالی‌که کرنبرگ بر ممنوعیت مادر دربارۀ ‌اندام‌های تناسلی دختر اشاره دارد، الیس (2008) بر تجربۀ دختر از طرد مادر به‌عنوان از دست دادن ابژۀ اول تأکید می‌کند. الیس بحث می‌کند که در پاسخ به طرد مادر، دختر، حس شرم و بی‌کفایتی را تجربه می‌کند و این حس‌ها را به‌عنوان بخشی از هویت جنسی خود درونی می‌کند (الیس، 2008). او شرم را‌ این‌گونه تعریف می‌کند: ” شکست در تحقق بخشیدن ‌ایگوی ‌ایده‌آل فرد، شکست در نارسیسیسزم و خودبزرگ‌بینی که منجر می‌شود به تحقیر خود و احساس بی‌ارزشی. ” ازآنجایی‌که بازنمایی Self از طریق ‌ایگوی بدن رشد می‌کند، شکست در تحقق بخشیدن به خود ‌ایده آل شکست در خود بدنی است و فرد نسبت به اندام‌های تناسلی خود احساس شرم را تجربه می‌کند. هم دختران و هم پسران چنین شرمی را به دلیل شکست در تحقق خود ایده آل تجربه می‌کنند و نشأت‌گرفته از این حس است که بدن آنها کوچک‌تر از آن است که امیال شهوانی ادیپال را برآورده سازد. درهرحال، دختران دو نوع فقدان ادیپی را تجربه می‌کنند چون آنها متوجه می‌شوند که ” آلت تناسلی مردانه کلیدی است به راه یافتن به قلب زن ” (الیس، 2008). او به خاطر از دست دادن امور محبت‌آمیز با مادرش رنج می‌برد و از این شکست به‌عنوان بی‌کفایتی جسمی‌، تعبیر می‌کند (الیس، 2008). ‌این طرد شدن اغلب به دنبال از دست دادن عشق پدر در دورۀ ادیپ اتفاق می‌افتد بنابراین دختر به این نتیجه می‌رسد که بدن او پذیرفتنی و خواستنی نیست و پست و کوچک است. در واکنش به این تجربۀ شرم، دختر‌ اندام‌های تناسلی و میل جنسی خود را منع می‌کند درحالی‌که پسر در مقابل این حس بی‌کفایتی از اندام‌های تناسلی خود و جلوه دادن آنها استفاده می‌کند؛ بنابراین استراتژی دفاعی دختران منع کردن تمایلات جنسی خود از طریق ساکت کردن و خفه کردن تمایلات بدنی‌شان است. برجسته ساختن اهمیت بدن فیزیکی زنان با توجه به جنسیت و تمایلات جنسی، دل‌بستگی و نظریات روانکاوی، نشان می‌دهد که چگونه روابط اولیۀ مادر-کودک بر بازنمایی‌های درونی زن از بدن جنسی‌اش، تأثیر می‌گذارد (رایت و اکانور ، 2015).
2-11-4- فاعلیت جنسی و عینیت‌بخشی به خود
هورن و گمبک (2006) با هدف فهم بخش‌های سالم و مثبت تمایلات جنسی زنان و تمرکز بر روی اواخر دورۀ نوجوانی و بزرگ‌سالی، فاعلیت جنسی را به‌عنوان پدیده‌ای چندوجهی که شامل عزت‌نفس جنسی، حق داشتن تمایلات جنسی و لذت بردن از self و دیگری و بازتاب خودِ جنسی است، مفهوم‌سازی کرده‌اند. آنها فرض کرده‌اند که فاعلیت جنسی در سلامتی عمومی و جنسی زنان و دختران نقش دارد. تولمن و همکاران (2003) نشان می‌دهدند که فاعلیت جنسی نیازمند درک و تجربۀ لذت جنسی در بدن است و در شکل‌بندی مدل سلامت جنسی بزرگ‌سالان، اشاره می‌کنند که اگر دختران تمایلات جنسی خود را به‌صورت ابژه در نظر آورند و به دیگران اجازۀ قضاوت و تعیین جذابیت جنسی‌شان را بدهند، با احتمال کمتری لذت جنسی را تجربه می‌کنند. بااین‌حال، رسانه به‌طور مداوم دختران را با تصاویری از فرم‌های قابل‌قبول و مطلوب اجتماعی که اغلب ازلحاظ جنسی و زیبایی غیرممکن است، احاطه می‌کند. شارپ و دوهمه ، (2010) در یک مطالعۀ پدیدار شناختی دربارۀ نیروهایی که تمایلات جنسی زنان را شکل می‌دهد، نشان داد که زنان به علت آنچه که رسانه به‌عنوان زیبایی و خواستنی بودن انعکاس می‌دهد، خود را ناشایست و بی‌کفایت قلمداد می‌کنند. احساس بی‌کفایتی بر ادراک آنها از بدنشان غلبه می‌کند چون آنها استانداردهای غیرممکن و غیرواقع‌بینانه‌ای را در خود درونی می‌کنند (شارپ و دوهمه، 2010).
روزنتال (2012) در پژوهشی دربارۀ ادراک جنسی خود بر روی نوجوانان استرالیایی نشان داد که افرادی که خود را ازلحاظ جنسی شایسته می‌دانستند در مقایسه با کسانی که خود را نابالغ در نظر می‌گرفتند، اعتمادبه‌نفس بیشتری در ظاهر جنسی خود داشتند. نویسنده این پژوهش نتیجه گرفت که جذابیت درک شده جنبه‌ای از مفهوم‌سازی تمایلات جنسی فرد را شکل می‌دهد. به این طریق، فاعلیت جنسی که شامل عزت‌نفس بدنی جنسی، حقِ داشتن تمایلات جنسی و لذت بردن از خود و دیگری، خود کارآمدی جنسی و بازتاب جنسی خود، به‌طور مثبتی با سلامت روانی و عملکردهای روانی-اجتماعی و همین‌طور سطوح بالاتر میل جنسی در زنان، مرتبط است. تعداد بسیاری از پژوهش‌های تجربی و نظری در مورد فاعلیت جنسی که به تمایلات جنسی ‌اشاره می‌کنند، فشارهای اجتماعی را که با دست یافتنِ دختر به فاعلیت جنسی تداخل می‌کند به‌عنوان عامل بروز پیامدهای منفی شامل نادیده گرفتن تمایلات یا فقدان آنها می‌شود. (رزنتال، 2012).
2-11-5- تصویر بدنی و تصویر تناسلی self در ادبیات تجربی
در پژوهش‌های تجربی در مورد تمایلات جنسی، تصویر بدنی عامل مؤثر و مهمی در عملکرد جنسی زنان است. تصویر بدنی ساختار چندوجهی است که اشاره می‌کند به بعد عاطفی (حس شرم یا بی‌قراری)، شناختی (میل به تغییر و نارضایتی) و بٌعد رفتاری (اجتناب و پنهان شدن) و واکنش فرد نسبت به ادراک فیزیکی‌اش. شیوع نارضایتی تصویر بدنی در میان زنان جوان بسیار بالا است. 90 درصد از دانشجویان کالج اعلام نارضایتی از ظاهر بدنی خود داشتند (هارتلی ، 2006). در خصوص سلامت جنسی، خودآگاهی تصویر بدنی در طول رابطۀ جنسی و عزت‌نفس جنسی، دو ساختاری هستند که به تصویر بدنی منفی مرتبط می‌باشند (ویدرمن ، 2000). ویدرمن (2000) خودآگاهی تصویر بدنی را به‌اینصورت تعریف می‌کنند: ” حسی از هوشیاری و آگاهی نسبت

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...