دانلود تحقیق در مورد ناخودآگاه، صاحب نظران، جامعه مدرن، اراده آزاد

در سيستم اجتماعي رفتار کند.
منش قبل از هر چيز نتيجه يادگيري است که بصورت ناخودآگاه درآمده و سپس به شکل استعداد ظاهراً طبيعي براي تحول آزاد در محيط جلوه مي کند. براي مثال، موسيقي دان نمي تواند بي مقدمه و آزادانه از ساز خود، نوايي بيرون دهد، مگر آنکه مدتهاي زيادي سلسله نتها را تمرين کرده باشد و قواعد تصنيف و آهنگ را آموخته باشد. همچنين کار هر تلاشگري، نتيجه دشواري ها و ساختارهايي است که عميقاً بر ذهن آنان نشسته و دروني شده است ( دورتيه، 1381: 229).
3- سرمايه: سرمايه در نظر بورديو به هر نوع قابليت، مهارت و توانايي اطلاق مي شود که فرد مي تواند در جامعه بصورت انتسابي يا اکتسابي به آن دست يابد و از آن در روابطش با ساير افراد و گروه ها براي پيشبرد موقعيت خود بهره برد (فکوهي، 1384: 145). مي توان گفت که سرمايه همان امتيازهاي اجتماعي است که افراد بر سر آنها رقابت مي کنند. سرمايه مي تواند اقتصادي (ثروت)، اجتماعي (مجموعه روابط و پيوندهاي قابل استفاده)، فرهنگي که به مفهوم سبک زندگي وبر نزديک است، مانند تحصيلات و يا حتي نمادين (پرستيژ و کاريزما) که فرد آنها را بکار مي گيرد تا به سطوح ديگر سرمايه خود مشروعيت دهد. در مجموع سرمايه ها يک سرمايه کل را براي هر فرد يا گروه اجتماعي مي سازند که موقعيت آنها را در جامعه مشخص مي کند .
4- تمايز (تشخص): تمايز به معناي مجموعه تفاوتهايي است که بدليل موقعيت شان وسهم شان از سرمايه هاي انتسابي و اکتسابي و ميدان هاي زندگي شان به آن گرايش پيدا مي کنند.
بورديو در کتاب تمايز نشان مي دهد و ثابت مي کند که چگونه مي توان ميان حوزه هايي چون ورزش، غذا، لباس، سلايق هنري و… از يک سو و وضعيت اجتماعي افراد از سوي ديگر رابطه منطقي برقرار کرد. او نشان مي دهد در جامعه اي مانند فرانسه در ميدان قدرت با عملکردها و سبکهاي زندگي اي سروکارداريم که سرگرمي هاي مورد علاقه آنها اسکي روي آب، تنيس، اسب سواري، شطرنج، پيانو و… است در حاليکه در طيف مقابل ماهي گيري و نواختن و شنيدن ديگر انواع موسيقي سروکار داريم (فکوهي، 1384:146).
5- خشونت نمادين: خشونت نمادين يا قدرت نمادين يک پتانسيل و امکان اعمال قدرت يا خشونت است که سبب مي شود افراد به شدت رفتارهاي خود را کنترل کرده و خود را با منشأ بروز آن خشونت هماهنگ کنند. به بيان ديگر خشونتي آرام و پنهان است که با هم داستاني کسي انجام مي گيرد که هدف اين خشونت قرار دارد. اين نوع خشونت، جسم را نشانه نمي گيرد بلکه ذهن را بکار مي گيرد (دورتيه، 1381: 230). در ديدگاه بورديو اين مفهوم با مفهوم سرمايه نمادين پيوند کاملي دارد. بطور عمده، خشونت نمادين از راه دروني کردن نظام سلطه انجام مي گيرد که در آن، کسي که اعمال سلطه مي کند و کسي که زير سلطه قرار دارد هردو ممکن است بصورتي ناخودآگاه نظام سلطه را چنان دروني کنند که بصورت خودکار در حرکت هاي روزمره در انتخابها و در تمام ابعاد زندگي شان آن را دائماً توليد و بازتوليد کنند (فکوهي، 1384: 146).
به اين ترتيب بورديو طرفدار موضعي است که در عين ساختارگرا بودن، عوامل انساني را نيز در نظر داشته باشد. اين هدف، او را که در زمان دانشجويي ، تحت تسلط اگزيستانسياليسم سارتر قرار داشت، بسوي موضع ذهنيت گرايانه کشاند. از طرف ديگر، پديده شناسي، نظريه کنش متقابل نمادين و روش شناسي مردمنگارانه، نمونه هاي ذهنيت گرايي به شمار مي آيد که بر نحوه تامل، تبيين و بازنمود جهان اجتماعي، از سوي کنشگران تاکيد مي کند و آن ساختارهاي اجتماعي را که اين فراگردها در آن وجود دارند، ناديده مي گيرند. به نظر بورديو، اين نظريه ها، ساختارها را به حساب نمي آورند. از اين رو برخلاف اين دو دسته، او بر رابطه ديالکتيکي ميان ساختارهاي عيني و پديده هاي ذهني تاکيد مي کند و براي دوري جستن از تعارض ميان آنها، بر عملکرد تاکيد مي کند که بنظر او، پيامد رابطه ديالکتيکي ميان ساختار و عامليت است. عملکردها بگونه عيني تعيين نمي شوند، اما با اين حال، محصول اراده آزاد هم نيستند. او بخاطر علاقه اش به رابطه ديالکتيکي ميان ساختار و شيوه ساخت واقعيت اجتماعي از سوي انسانها، به جهتگيري نظري اش، عنوان ساختارگرايي ساخت گرايانه يا ساختارگرايي تکويني مي دهد. از ديدگاه او، ساختارها تعيين کننده ادراک و ساخت هستند که در جهان اجتماعي رخ مي دهند (ريتزر، 1386 : 720-715).
در ارزيابي اين نظريه لازم به ذکر است به نظر برخي از صاحب نظران، در جامعه شناسي بورديو تحليل دگرگوني هاي اجتماعي وجود ندارد و از اين رو اين يک جامعه شناسي ايستا است.ضمن آنکه در بطن انديشه بورديو پارادوکسي وجود دارد که جا را براي تناقضات باز مي گذارد. بورديو از يک سو اهميت فرهنگ را باز مي شناسد و بر صورت نمادين در نظم و در عمل تأکيد مي کند، اما از سوي ديگر عميقاً ماترياليست و دترمينيست است (توسلي (ب)، 1383: 25).

2-5-3- آنتوني گيدنز
انديشه هاي گيدنز به واسطه سنتز و ترکيبي بودن، مختص يک حوزه خاص نيست و آثار و افکار وي در حوزه هاي نظريه اجتماعي، ساختار طبقاتي، هويت شخصي و اجتماعي، تاريخ انديشه اجتماعي، رابطه انساني، جامعه شناسي خانواده، جنيست، نخبگان و قدرت، انديشه سياسي، ساختار جامعه و… قابل تبيين و تشريح است. اما در انديشه گيدنز، مسئله راه سوم و سوسيال دموکراسي، نظريه ساختاربندي، دوگانگي ساخت، مدرنيته و جهاني شدن از همه مهم تر است.
در نظريه ساختاربندي، گيدنز با عبور از دو مکتب کارکردي و کنش که يکي بر ساختار و د
يگري بر کنش توجه ميکند، به نظريه ترکيبي روي مي آورد و کليد فهم دگرگوني هاي علوم اجتماعي را رابطه کنش انسان و ساخت اجتماعي مي داند و معتقد است تحليل جامعه نبايد صرفا در سطح خرد يا کلان خلاصه شود و بر تقابل تاريخي خرد و کلان يا کنش و ساخت خط بطلان ميکشد. او بر اين نظر است که پهنه اساسي بررسي علوم اجتماعي برابر با نظريه ساختاربندي، نه تجربه کنشگر فردي است و نه وجود هرگونه کليت اجتماعي، بلکه اين پهنه همان عملکردهاي اجتماعي است که در راستاي زمان و مکان سامان مي گيرند.بر اين مبنا گيدنز سه مفهوم خودآگاهي استدلالي، خودآگاهي کاربردي و ناخودآگاهي را از هم تفکيک مي کند و به مفاهيم ديگري نيز مي پردازد که خود بحث مفصلي است.
گيدنز در بخشي ديگر از نظرياتش با رد پست مدرنيسم معتقد است ما در مدرنيته متاخر به سر مي بريم و وضعيت حاضر نه پست مدرنيسم و پايان مدرنيسم که تکامل و توسعه و تشديد مدرنيته است. گيدنز مي گويد ما وارد مرحله يا عصر جديدي از مدرنيته شده ايم که ان را “مدرنيته واپسين” يا “فرامدرنيته” مينامد. او بر اين باور است که ما در واقع مدرن هستيم، مدتهاست که اينگونه ايم و ظاهرا تا آينده پيش بيني ناپذير همچنان مدرن خواهيم بود. ما به فراسوي مدرنيته گام برنداشته ايم، بلکه درست در مرحله تشديد مدرنيته بسر مي بريم و بجاي آنکه وارد دوره پسامدرنيته شده باشيم، درواقع بسوي دوره اي گام برمي داريم که در آن پيامدهاي مدرنيته، از جهاتي، ريشه اي تر از پيش شده اند (گيدنز، 1380: 6).
گيدنز ابتدا به گسست کامل بين انديشه ها و نهادهاي اجتماعي مدرن و کلاسيک اشاره مي کند. به نظر او مدرنيته با انديشه نظريه پردازاني پايه ريزي شد که پايه گذار سه تحول در عصر جديد بودند و مجموعه اين عوامل، سبب تمايز جامعه مدرن از جامعه سنتي مي شود. اين تحول سه گانه را گيدنز چنين بيان مي دارد: جهاني کردن پهنه دگرگوني از سطح ملي، شتاب در تحول و بالاخره نهادسازي بخصوص تاسيس دولت مدرن ملي که امري تاسيسي است (پيشين:9).
گيدنز نظريات‌ ماركس، دوركيم و وبر را به‌ عنوان‌ بنيانگذراران‌ كلاسيك‌ جامعه‌شناسي‌ مورد بررسي‌ قرار مي‌دهد. اين‌ هر سه‌ فيلسوف‌ و جامعه‌شناس‌ “وجه‌ فرصت، امكانات‌ و موقعيت” مدرنيته‌ را مورد تاكيد قرار مي‌دهند. ماركس‌ و دوركيم‌ معتقد بودندكه‌ امكانات‌ و فرصتهاي‌ پيش‌ روي‌ انسان‌ عصر مدرن‌ بسيار بيشتر از هر دوره اي‌ است‌ و اين‌ از امتيازات‌ برجسته‌ مدرنيته‌ مي‌باشد. اگرچه‌ ماركس‌ تضادها و تفرقه‌ها و فاصله‌ عظيم‌ ميان‌ گروهها و طبقات‌ را حاصل‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ يعني‌ موتور محركه‌ مدرنيته‌ مي‌دانست‌ اما به‌ ظهور نظام‌ اجتماعي‌ عادلانه‌تر و انساني‌تر اميدوار بود. دوركيم‌ نظم‌ مدرنيته‌ را حاصل‌ صنعتي‌ شدن‌ و صنعت‌گرايي‌ مي‌دانست‌ نه‌ نظام‌ سرمايه‌داري، آنچنانكه‌ ماركس‌ عقيده‌ داشت‌ و گسترش‌ صنعت‌ گرايي‌ را موجب‌ استقرار حيات‌ اجتماعي‌ متوازن‌ و هماهنگ‌ مي‌دانست. اما وبر ديدگاه‌ بدبينانه‌تري‌ داشت. او دنياي‌ مدرن‌ را سرشار از تناقض‌ مي‌ديد كه‌ بوروكراسي‌ تنها عامل‌ استقرار نظم‌ در آن‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ كه‌ خود موجب‌ درهم‌ شكستن‌ و نابودي‌ خلاقيت‌ها و استقلال‌ فردي‌ گرديده‌ بود.
سه‌ متفكر در زماني‌ مي‌زيستند كه‌ پيامدهاي‌ منفي‌ مدرنيته، مدرنيته‌ آغازين‌ بيش‌ از هر چيز متوجه‌ انسانها بود. هم‌ از اين‌ رو آنان‌ هيچ‌ يك‌ نتوانستند عواقب‌ مخرب‌ افزايش‌ و تشديد توليد را بر روي‌ زيست‌ بوم‌ خود پيش‌ بيني‌ كنند. گيدنز دومين‌ وجه‌ تاريك‌ و غم‌انگيز را امكانات‌ توتاليتري‌ تعبيه‌ شده‌ در پارامترهاي‌ آن‌ مي‌داند. ظاهراً‌ بنيانگذاران‌ جامعه‌شناسي‌ (ماركس، دوركيم، وبر) استبداد و خودكامگي‌ را مربوط‌ به‌ دوران‌ ماقبل‌ مدرن‌ مي‌دانستند در حالي‌ كه‌ ظهور فاشيسم، نازيسم، استالينيسم‌ و ديگر مقاطع‌ حساس‌ تاريخ‌ قرن‌ بيستم‌ پرده‌ از امكانات‌ توتاليتري‌ قرار گرفته‌ در چارچوب‌ پارامترهاي‌ نهادين‌ مدرنيته‌ برمي‌دارد. به‌ نظر گيدنز چنين‌ توتاليتاريسمي‌ مهيب‌تر و هولناكتر از استبداد پيشامدرن‌ است‌ چرا كه‌ امكانات‌ سياسي، نظامي، ايدئولوژيك‌ در شكلي‌ متمركزتر در دست‌ صاحبان‌ قدرت‌ است.
گيدنز پس‌ از ذكر خلاصه‌ي‌ نظريات‌ آبأ جامعه‌شناسي‌ كلاسيك‌ (ماركس، دوركيم، وبر) از دنبال‌ كردن‌ ديدگاهها و چشم‌اندازهاي‌ موجود جامعه‌ شناختي‌ در هر يك‌ از موارد فوق‌الذكر دست‌ برمي‌دارد تا به‌ گفته‌ي‌ وي‌ به‌ گونه اي‌ مناسب‌ بتوان‌ ماهيت‌ مدرنيته‌ را درك‌ كرد. او براي‌ شرح‌ و درك‌ ماهيت‌ مدرنيته‌ ضمن‌ آنكه‌ در پذيرش‌ پويايي‌ ماهيت‌ مدرنيته‌ با آبأ كلاسيك‌ جامعه‌شناسي‌ و ساير نويسندگان‌ توافق‌ دارد، اما منابع‌ اين‌ پويايي‌ را نه‌ سرمايه‌داري‌ ، صنعت‌ گرايي‌ و يا بوروكراسي‌ هيچ‌يك‌ نمي‌داند. او سه‌ عامل‌ در اين‌ باره‌ برمي‌شمرد و پويايي‌ و ديناميسم‌ مدرنيته‌ را به‌ آنها نسبت‌ مي‌دهد:
الف) جدايي‌ و تفكيك‌ زمان‌ و مكان‌ و باز تركيب‌ يا به‌ هم‌ آمدن‌ مجدد آنها در اشكالي‌ كه‌ امكان‌ منطقه‌يابي‌ دقيق‌ زماني‌ – مكاني‌ حيات‌ اجتماعي‌ را ميسر مي‌سازند.
ب) جابه‌جايي‌ و كنار زدن‌ نظامهاي‌ اجتماعي‌ (پديده‌يي‌ كه‌ پيوند نزديكي‌ با عوامل‌ دخيل‌ در تفكيك‌ زماني‌ – مكاني‌
دارند)
ج) دسته‌بندي‌ ، نظم‌دهي‌ يا سامان‌ دهي‌ بازتابي‌ و تجديد سامان‌ دهي‌ روابط‌ اجتماعي‌ با توجه به‌ درون‌ داده‌هاي‌ دانش‌ كه‌ بر اعمال‌ و كنشهاي‌ افراد و گروهها تاثير مي‌گذارند.
گيدنز براي مدرنيته اين ويژگي‏ها را برشمرده‏ است ، ويژگي‏هايي که نهادهاي اجتماعي مدرن را از سازمان‏هاي‏ سنتي متمايز مي‏سازد:
1- صرف شتاب دگرگوني در عصر مدرن(خاصه در عرصه‏ تکنولوژي).
2- پهنه دگرگوني:از آنجا که مناطق گوناگون‏ جهان با يکديگر مرتبط شده‏اند، موج‏هاي دگرگوني اجتماعي، کم و بيش،سراسر زمين را درنورديده است
3- ماهيت ذاتي‏ نهادهاي مدرن: برخي از صورتهاي اجتماعي مدرن،مانند نظام سياسي دولت ملي و وابستگي همه جايي توليد به منابع‏ نيروي غير جاندار يا کالايي شدن کامل محصولات و نيروي‏ کار،در دوران تاريخي پيشين به هيچ روي به چشم نمي‏خورد
4- اعتماد به قابليت‏هاي انتزاعي: اعتماد صورتي از ايمان‏ است و چگونگي اعتماد به قابليت‏هاي انتزاعي، مبتني بر فهم جزيي و مبهم دانش مبناي آنهاست
5- تضاد با سنت: در فرهنگ‏هاي سنتي،گذشته مورد احترام است و نمادها ارزش‏ دارند زيرا تجربه نسل‏ها را در

متن کامل پایان نامه فوق در سایت sabzfile.com موجود است

You may also like...

Add a Comment