دانلود تحقیق در مورد آموزش و پرورش، عصر اطلاعات، دوران مدرن، ناکجاآباد

دانلود پایان نامه

تعبير بهتر غلبه عرصه “قدرت” و “ثروت” [تبعات اجتناب‏ناپذير عقلانيت ابزاري‏]بر عرصه “عقل”، “اجماع”، “مفاهمه”و “ذهن”. فرايند مذکور [غلبه عقلانيت‏ ابزاري بر عقلانيت فرهنگي‏] آفات و بيماري‏هاي ناشي از توسعه و نوسازي غرب بشمار مي‏روند که “عقلانيت ابزاري” آن رشد کرده، ليکن”عقلانيت فرهنگي” آن مغلوب و مقهور شده است. راه‏حلّي که وي براي اين معضل ارائه مي‏دهد نه “انقلاب”است، نه”خشونت” و نه”دولت”، بلکه‏ راهنما تلقي کرده و بر اهميت و لزوم گسترش و اشاعه آموزش و پرورش يا تعليم و تربيت براي نيل‏ به “عقلانيت فرهنگي”، اجماع و مفاهمه تأکيد مي‏ورزد. به عبارت ديگر راه خروج جامعه بيمار فعلي را از چنبره بحران‏هايي که در آن گرفتار آمده در ايجاد ارتباط و مفاهمه وسيع و همه‏جانبه بين الاذهاني(هم‏ذهني) يا ايجاد ترابط و تفاهم ميان انسان‏ها مي‏داند، تفاهمي مبتني بر عقلانيت‏ فرهنگي و اجماع از کانال کنش‏هاي کلامي ايده‏آل تا بلکه از اين طريق فرد و جامعه معاصر از دام‏ شي‏ شدگي،کالايي شدن، ماشينيسم و…رهايي يابد(نوذري، 1374: 27-26).
در ادامه بايد گفت کاربرد علم در جوامع معاصر بگونه‏اي‏ است که امکان هرگونه رويارويي با نظم اجتماعي موجود را روزبه‏روز ضعيف‏تر ساخته است.علم هم سبب سلطه بسيار فزاينده انسان بر طبيعت گشته و هم به صورت ابزاري براي تسلط هرچه بيشتر و مؤثرتر بر خود انسان‏ها درآمده است.علم طرق مختلف انقياد و مطيع ساختن افکار آزاد و اراده مستقل را به قدرت‏هاي حاکم مي‏آموزد.به کمک علم،جامعه نه تنها ابزار ايدئولوژي بلکه ابزار پيچيده ديگري را نيز در اختيار دارد که به راحتي مي‏تواند انسان‏ها را از درون تحت سلطه و انقياد خود قرار دهد.در اين رابطه هابرماس توجه خاصي به رابطه ميان”علم” و”جامعه”مبذول داشته و معتقد است که اينک عصر ايدئولوگ‏ها به سر آمده است،نه به اين خاطر که انسان‏ها عقلاني‏تر از آن‏ شده‏اند که بخواهند درباره افکار، مفاهيم و مقولات انتزاعي بحث و جدل يا اقامه استدلال نمايند. بلکه بدان سبب که ديگر درباره مسايل جامعه و نفس سازمان جامعه پرسش نمي‏کنند. تا وقتي که‏ بحث‏هاي ايدئولوژيک وجود داشت،استدلال نيز از اهميت خاص خود برخوردار بود، ولي امروزه‏ پيشرفت‏هاي تکنولوژيک جامعه و سازمان علمي و فني،آن چنان سيطره خود را تحميل کرده است‏ که امکان هرگونه پرسش يا استدلال پيرامون اصالت،مشروعيت و يا در کل راجع به درست و غلط بودن آن را از انسان‏ها سلب کرده است.دامنه و ابعاد اين سيطره چنان گسترش‏يافته که فرد را ياراي‏ تشکيک در اصول آن يا به زير سوال بردن ضوابط و قواعد آن نيست.گويي اگر فقط بتوان نشان داد که‏ نظام اجتماعي معاصر در واقع آخرين مرحله پيشرفت و تکامل علوم و تکنولوژي است،در آن‏ صورت ديگر نيازي به توجيه آن نخواهد بود و اين در واقع بدان معني است که علم و تکنولوژي، ايدئولوژي جوامع معاصر شده‏اند (نوذري، 1374: 28).
البته نبايد تا اين اندازه بدبين بود و بايد اين نکته را به خاطر داشته باشيم که جوامع معاصر اينک ديگر با مشکلات حاد اقتصادي قرون گذشته نظير فقر و تنگدستي و استثمار بيرحمانه‏اي که‏ سوسياليست‏هاي تخيلي نظير سن‏سيمون، پرودن، فوئرباخ، فوريه و شديدتر از همه مارکس بر آن‏ تأکيد داشتند، چندان مثل سابق دست به گريبان نيستند. ساعات کار تا آنجا تقليل‏يافته که حتي‏ اهميت ثانوي خود را نيز از دست داده است؛ پرداخت دستمزدهاي مکفي و راضي‏کننده، پاداش، مزايا و امکانات رفاهي،انواع بيمه و خدمات اجتماعي،بهداشتي و درماني و در يک کلام‏ آمبورژوازه شدن کارگران زمينه تحقق آنچه را که زماني از نظر مارکس و انگلس صرفا يک ناکجاآباد تلقي مي‏شد فراهم ساخته است. توسعه روزافزون علوم و تکنولوژي از ضرورت اجتناب‏ناپذير کار انساني کاسته و مي‏رود تا آنرا کاملا منتفي سازد.در عرصه ذهن و معني، اين نظام موفق شده است تا آگاهي انتقادي انسان‏ها را از ميان برده و نوعي ايدئولوژي و جهان‏بيني تکنوکراتيک يا فن‏سالارانه جانشين آن سازد.از سوي‏ ديگر توانسته است تضاد ميان”کار” و “کنش متقابل” و تضاد ميان تکنولوژي و عمل را از عرصه آگاهي انسان‏ها بيرون براند، که هابرماس اين جريان را “سياست‏زدايي توده‏ها” و ظهور “توده‏هاي‏ سلب سياست‏شده” مي‏نامد. منظور وي از جامعه يا توده‏هاي سلب سياست‏شده (سياست‏زدايي‏ شده) آن است که گسترش و اشاعه تکنولوژي و علوم انسان‏ها بشمار آورد، زيرا خود وسيله‏اي شده است براي توجيه و مشروع جلوه دادن نابساماني‏ها و تضادهاي‏ موجود در جامعه (نوذري، 1374: 29).

2-4-5- جان تامپسون
جان تامپسون، تحت تأثير انديشه هاي گيدنز درباره ي مدرنيته و پيامدهاي آن و از جمله مفهوم فاصله ي زمان- مکان به عنوان يکي از مشخصه هاي جهان مدرن، معتقد است که هر فرايند مبادله ي نمادين، مستلزم فاصله ي شکل نمادين از زمينه ي توليدِ خود است. شکل نمادين هم به لحاظ مکاني و هم به لحاظ زماني، از زمينه [توليد] دور، و در زمينه هاي جديد که ممکن است در زمان ها و مکان هاي متفاوتي قرار داشته باشند، مجدداً جاگيري مي شود.
او درباره ي نقش رسانه ها در صورت بندي هاي فرهنگي و اجتماعي جهان مدرن، به نقش اين رسانه ها در کالايي سازي اشکال و صور نمادين و تضعيف اقتدار ديني اشاره مي کند و مي نويسد: “ظهور صنايع رسانه اي به عنوان پايه هاي جديد قدرت نمادين، فرايندي است که مي توان سابقه ي آن را در نيمه ي دوم قر
ن پانزدهم جستجو کرد. در طول اين زمان بود که تکنيک هاي چاپ در سراسر مراکز شهري اروپا گسترش يافت. چاپخانه ها که عمدتاً به عنوان شرکت هاي تجاري سازمان يافته بودند، از اين تکنيک ها بهره برداري کردند. توفيق و بقاي شان عموماً به توانايي آن ها براي کالايي سازي مؤثر اَشکال و صور نمادين بستگي داشت. به اين ترتيب پيشرفت مطبوعات اوليه بخش ضروري يک اقتصاد سرمايه داري در اروپاي اواخر قرون وسطي و اوايل دوران مدرن بود” (تامپسون، 76:1379 به نقل از مهدي زاده، 1389: 30).
تامپسون با اشاره به نقش صنعت چاپ در تضعيف اقتدار ديني کليسا و ظهور و گسترش اصلاحات مذهبي در غرب مي افزايد: “کليسا در سال هاي اوليه صنعت چاپ به شدت از توليد شيوه هاي جديد تکثير متون حمايت مي کرد. کشيشها از چاپخانه ها براي چاپ ادعيه و متون مذهبي استفاده و بسياري از صومعه ها چاپچيان را به صومعه ها دعوت مي کردند، اما کليسا نمي توانست فعاليت هاي چاپخانه ها و کتابفروشان را به همان شدت کاتبان و نسخه نويسان در دوران دست نويسي کنترل کند؛ زيرا چاپخانه ها و محصولات شان زياد بود و آن ها مي توانستند متون را با سرعت و تعداد زياد توليد و پخش کنند” (پيشين:82 به نقل از پيشين).
او با تأکيد بر نقش رسانه ي چاپ و نيز ناشران و مترجمان در بسط و گسترش انديشه اصلاحي مارتين لوتر و اومانيزم در سراسر اروپا، همانند اينيس و مک لوهان عقل گرايي، فردگرايي، اومانيزم و اصلاحات مذهبي را که منجر به تضعيف اقتدار ديني کليسا شده بود، مرهون شيوه ي جديد ارتباط يعني چاپ ونوشتار مي داند. با توجه به چند منبعي شدنِ معرفت و شناخت آدمي درکنار معرفت ديني به واسطه ي چاپ و رسانه هاي مکتوب که گسترش عقل گرايي و علمي انديشي و تضعيف قرائت رسميِ ديني را در پي داشت، تامپسون يادآوري مي کند که رسانه ي چاپ، گردآوري و انتشار اطلاعات درباره ي دنياي طبيعي و اجتماعي را به مراتب آسان تر کرد. بعضي از چاپخانه هاي اوليه در توليد متون پزشکي، علم تشريح، گياه شناسي، ستاره شناسي، جغرافيا، رياضيات و غيره تخصص داشتند و از نزديک با استادان و هيئت هاي علمي دانشگاه ها در تهيه ي آثار علمي همکاري مي کردند. چاپ جريان تازه اي از داده ها، نقشه ها، نمودارها و نظريه ها ايجاد کرد که پژوهشگران سراسر اروپا مي توانستند درباره ي آن ها بحث و گفت و گو و از آن ها استفاده کنند(پيشين :31).
کالايي سازي صور و اَشکال نمادين و همچنين گسترش عقل گرايي و اصلاحات مذهبي به عنوان دو مشخصه و نيز نيروي پيش برنده ي مدرنيته به عنوان آثار و پيامد رسانه هاي فني به ويژه چاپ و نوشتار، ايده اي است که تامپسون در راستاي انديشه هاي اينيس، مک لوهان و گيدنز، آن را در کتاب رسانه و مدرنيته پرورانده است.وي در اين کتاب، رسانه ها را از جمله عوامل ظهور و تکاملِ مدرنيته، بسط و گسترش اقتصاد و تجارت سرمايه داري، شکل گيري نظام هاي سياسي دولت- ملت، تقويت جهاني سازي، توسعه ي فرايند معناسازي و شکل گيري هويت شخصي مدرن و صورت بندي اَشکال جديد تعامل اجتماعي معرفي مي کند.از نظر تامپسون، پيش از ظهور رسانه ها، احساس بيشتر مردم از گذشته و دنياي فراتر از محيط زندگي بي واسطه شان، بيشتر با محتواي نمادين مبادله شده در تعامل رو در رو شکل مي گرفت. براي بيشتر مردم احساس شان از گذشته، از دنياي ماوراي محل هاي بي واسطه شان و از جوامعِ از نظر اجتماعي محدود شده شان که خود به آن ها تعلق داشتند، بيشتر توسط سنت هاي شفاهي ايجاد مي شد که در گستره هاي اجتماعي روزمره، توليد و تکثير ميشد. اما با ظهور و تکامل رسانه ها، افراد امکان يافتند رويدادها و ديگرانِ دور را تجربه و مشاهده کنند و به طور کلي با دنياهاي ديگر- واقعي و تخيلي- که کاملاً در وراي گستره ي برخوردهاي روزمره شان بود، آشنا و از آن ها آگاه شوند. آنها به ميزان روزافزوني به درون شبکه هاي ارتباطات که ماهيتاً رو در رو نبودند، وارد شدند. از اين گذشته، به تدريج که افراد به محصولات رسانه اي دسترسي پيدا کردند، توانستند تا حدي از محتواي نمادين تعامل رو در رو و از اشکال اقتدار که در محل هاي زندگي روزمره رايج بود، فاصله بگيرند و به منظور فهمي از خود و از امکانات موجودشان، به تدريج کمتر و کمتر به مطالب نمادين انتقال يافته از طريق تعامل رو در رو و اَشکال محلي شده اتکا نمايند. فرايند ساختن خود از اين جهت که افراد به نحو روزافزوني از منابع خود و مطالب نمادين انتقال يافته توسط رسانه ها به منظور ساختنِ هويت هاي منسجم براي خودشان استفاده مي کنند، بازانديشانه تر و نامحدودتر شده است (پيشين:2-31).

2-5-6- مانوئل کاستلز
مانوئل کاستلز در ميان نويسندگان متاخر از همه بيشتر به برخي از ويژگي هاي سياسي مهم فرهنگ هاي رسانه اي معاصر پرداخته است. يقيناً برخلاف ديدگاه هايي که تاکنون ارائه شده کاستلز خطوط کلي ديدگاهي را درباره فرهنگ هاي رسانه اي معاصر ترسيم مي کند که به شالوده شکني قطب بندي هاي مباحث قبلي و در عين حال مرتبط ساختن آنها به فرايندهاي دگرگوني اجتماعي اساسي مي پردازد. سه‏گانه‏ي عصر اطلاعات:اقتصاد،جامعه و فرهنگ يکي از مهم‏ترين نوشته‏هاي سال‏هاي اخير است که به نظريه‏پردازي و ارائه يک‏ نظريه‏ي تازه در مورد عمده‏ترين وجوه تحولات اجتماعي،اقتصادي و فرهنگي جهان‏ معاصر و نظام سرمايه‏داري در واپسين بازسازي ساختاري خود پرداخته است.کاستلز در اين کتاب چنين استدلال مي کند که جامعه اطلاعاتي در حال ظهور عمدتاً زاينده رابطه در حال تغيير بين سرمايه داري
جهاني، دولت و جنبشهاي اجتماعي جديد است. با اين حال او با همان صراحت اعلام مي دارد که توسعه رسانه هاي جديد، تنوع بخشي به پيام هاي رسانه اي، انفجار دروني سياست و رسانه ها و ترويج افتضاحات سياسي همگي آثار دامنه داري بر حوزه عمومي داشته اند ( استيونسن، 1379: 88).

2-5-6-1- شبکه
شبکه مجموعه‏اي از نقاط اتصال يا گره‏هاي به هم پيوسته‏ است.اينکه نقطه اتصال يا گره چه چيزي مي‏تواند باشد بستگي به‏ نوع شبکه مورد نظر دارد. توپولوژيي که شبکه‏ها تعريف مي‏کنند اين نکته را مشخص‏ مي‏سازند که اگر دو نقطه اتصال به يک شبکه وصل باشند در آن صورت فاصله (يا شدت و فراواني تعامل) بين آن دو نقطه (يا جايگاه اجتماعي) کوتاه‏تر (يا فراوان‏تر و يا شديدتر) از زماني است‏ که اين دو نقطه به شبکه تعلّق نداشته باشند (کاستلز (الف)، 1380:‏544).جامعه شبکه‏اي نيز، محصول جهاني شدن ارتباطات و اطلاعات‏ است و با نگرشي دقيق‏تر ادامه همان راهي است که غرب در مسير مدرنيته پيموده است. همان جايي که

متن کامل پایان نامه فوق در سایت sabzfile.com موجود است

You may also like...

Add a Comment