تحقیق در مورد اجتماعی، مارکس، طبقاتی، انسان‌ها، فرهنگی، بوردیو

ضرورت¬های کارکردی و نیازهای یک نظام اجتماعی تأکید می¬شود. نظام اجتماعی گرایش به انجام وظایفی برای بقای نظام دارد که ساخت¬های اجتماعی وظیفه پاسخ دادن به این نیازها را دارند. پارسونز حیات اجتماعی را نوع خاصی از یک موجود زنده می‌داند. فکر زندگی اجتماعی به ‌مثابه یک نظام (شبکه¬ای از اجزای مختلف) بخش ساختاری نظریه وی و تشبیه به یک نظام زیست¬شناختی، بخش کارکردگرا را تبیین می¬کند. از این‌رو کارکردگرایی ساختاری عنوانی است که پارسونز به‌کار خود می‌دهد.
یک نظام اجتماعی کنش، مانند بدن انسان نیازهایی دارد که باید ارضا شوند تا آن نظام برقرار بماند و اجزایی دارد که برای رفع آن نیازها عمل می¬کنند. همه نظام¬های زنده گرایش به تعادل یا نوعی رابطه پایدار متوازن میان اجزای گوناگون و حفظ خود جدا از نظام¬های دیگر دارند. تأکید پارسونز همواره بر ثبات و نظم است و درحقیقت نظریه اجتماعی کوششی است برای پاسخ به این سؤال که «نظم اجتماعی چگونه امکان‌پذیر است (روشه، 1376: 20).
بوردیو؛ روش بوردیو، توجه کردن به زندگی روزمره است اما نه به شیوه‌اي که اتنومتدولوژیست‌ها و پدیدارشناسان انجام می‌دهند، بلکه توجه کردن به شرایط مادي و اجتماعی بر ساخته شدن ادراکات و تجربه‌هاي فردي. و در این میان «اصل ناآگاهی» راهنماي پژوهش وي است. براساس این اصل «پدیده اجتماعی را باید نه در آگاهی و هوشیاري افراد، بلکه در نظام روابط عینی‌اي که در آن قرار گرفته‌اند جستحو کرد» (فاضلی، 1382: 36).
نظریه بوردیو از لحاظ ابداع انواع مفاهیم برجستگی خاصی دارد. بوردیو با تلفیقی که از نظریات انجام داد شبکه‌اي از مفاهیم اصلی را به‌کار می‌برد. در این بخش از بررسی دیدگاه بوردیو به تعریف این مفاهیم و ارتباط آن‌ها در چارچوب نظري بوردیو و همچنین خود این مفاهیم با یکدیگر می‌پردازیم. این مفاهیم شامل سرمایه در انواع ذکر شده زمینه، منش، عملکرد خواهد بود.
سرمایه: عمده‌ترین میراث اندیشه بوردیو براي جامعه‌شناسی مصرف و تحلیل سبک زندگی تحلیل انواع سرمایه براي تبیین الگوهاي مصرف است (فاضلی، 1382: 100). جایگاه‌هاي عوامل گوناگون درون یک زمینه را مقدار و اهمیت نسبی سرمایه‌اي که این عوامل دارند تعیین می‌کند. این سرمایه است که به یک فرد اجازه می‌دهد تا سرنوشت خود و دیگران را تحت نظارت گیرد.
بوردیو معمولاً از 4 نوع سرمایه سخن می‌گوید (ریتزر، 1374: 725) هریک از انواع سرمایه‌ها به‌نوعی در ایجاد، تقویت یا تغییر دادن سبک زندگی مؤثرند (فاضلی، 1382: 100). سرمایه اقتصادي شامل درآمد و بقیه انواع منابع مالی است که در قالب مالکیت جلوه نهادي پیدا می‌کند. سرمایه فرهنگی دربرگیرنده تمایلات پایدار فرد است که در خلال اجتماعی شدن در فرد انباشته می‌شود. بوردیو تحصیلات را نمودي از سرمایه فرهنگی می‌دانست. لیکن گرایش به اشیا فرهنگی و جمع شدن محصولات فرهنگی در نزد فرد را سرمایه فرهنگی می‌خواند. سرمایه فرهنگی دربرگیرنده تمایلات پایدار فردي است که در خلال اجتماعی شدن در وي انباشته می‌شود (همان: 100). سرمایه نمادین جزیی از سرمایه فرهنگی است و به‌معناي توانایی مشروعیت دادن، تعریف کردن، ارزش‌گذاري یا سبک ساختن است. سرمایه اجتماعی نیز شامل همه منابع واقعی و بالقوه‌اي است که در اثر عضویت در شبکه اجتماعی کنش‌گران یا سازمان‌ها به‌دست آید (ریتزر، 1382: 725).
در میان انواع سرمایه، سرمایه فرهنگی نقش بسیار مهمی در اندیشه بوردیو ایفا می‌کند جامعه‌شناسی مصرف و تحلیل وي درباره سبک زندگی بر همین نوع سرمایه متکی است. منش، به ساختارهاي ذهنی یا شناختی اطلاق می‌شود که انسان‌ها از طریق آن‌ها با جهان اجتماعی برخورد می‌کنند. انسان‌ها مجهز به یک رشته طرح‌هاي ملکه ذهن شده‌اند که با آن‌ها جهان اجتماعی‌شان را ادراك، فهم، ارزیابی و ارزش‌گذاري می‌کنند (ریتزر، 1382: 721). در مجموع می‌توان این‌گونه گفت که از نظر بوردیو، این عملکرد است که ساختمان ذهنی و جهان اجتماعی را به هم پیوند می‌دهد از یک سوي، از طریق عملکرد، ساختمان ذهنی ساخته می‌شود و از سوي دیگر، در نتیجه عملکرد است که جهان اجتماعی آفریده می‌شود. درحالی‌که عملکرد گرایش به شکل بخشیدن ساختمان ذهنی دارد، ساختمان ذهنی نیز در جهت این عمل می‌کند که عملکرد را ایجاد کرده و آن را وحدت بخشد (ریترز، 1374: 722). بوردیو نظریه‌اي منسجم درباره شکل‌گیري سبک‌هاي زندگی ارائه کرده است. مطابق مدلی که وي ارائه می‌کند شرایط عینی زندگی و موقعیت فرد در ساختار اجتماعی به تولید منش خاص منجر می‌شود. منش مولد دو دسته نظام است: نظامی براي طبقه‌بندي اعمال و نظامی براي ادراکات و شناخت‌ها (قریحه‌ها) نتیجه نهایی تعامل دو نظام، سبک زندگی است. سبک زندگی همان اعمال و کارهایی است که به شیوهاي خاص طبقه‌بندي شده و حاصل ادراکات خاصی هستند. سبک زندگی حاصل ترجیحات افراد است که به‌صورت عمل درآمده و قابل مشاهده هستند (فاضلی، 1385: 45).

2ـ1ـ1ـ2ـ نظريه كارل ماركس
مارکس رهیافتی کل‌گرا و سیستماتیک داشته و همچون دورکیم درپی تبیین پدیده‌های اجتماعی از طریق مراجعه به سایر واقعیت‌های اجتماعی بود. به اعتقاد مارکس دگرگونی نظام‌های اجتماعی را نمی‌توان برحسب عوامل غیراجتماعی همچون جغرافیا یا آب و هوا تبیین کرد، زیرا این عوامل در برابر دگرگونی‌های تاریخی عمده نسبتاً ثابت باقی می‌مانند. یک چنین دگرگونی را با ارجاع به پیدایش افکار تازه ـ نظری که کنت و هگل داشتند ـ نیز نمی‌توان تبیین کرد. مارکسِ ماتریالیست معتقد بود که تکوین و پذیرش افکار بستگی به چیزی دارد که خود از جنس اندیشه نیست. افکار، محرک نخستین نیستند؛ بلکه واکنش مستقیم یا تصعید یافته و والاسازی شده منافع مادی‌اند که انسان‌ها را به معامله با دیگران وامی‌دارند. مارکس رهیافت کل‌گرای خود را از هگل و یا شاید از منتسکیو گرفته باشد. رهیافتی که جامعه را از نظر ساختاری، یک کل متقابلاً وابسته می‌انگارد. برابر با این رهیافت هر جنبه‌ای از این کل، از قوانین حقوقی و نظام‌های آموزشی گرفته تا دین و هنر را نمی‌توان جداگانه و بدون توجه به جنبه‌های دیگر درک کرد. وانگهی، جوامع نه تنها کل‌های ساختارمندند، بلکه جامعیت‌های تحول یابنده نیز هستند. سهم عمده مارکس در بررسی‌های اجتماعی این است که در این زمینه توانسته است متغیر مستقلی را بازشناسد که در نظام نظری دیگر فلاسفه چندان نقشی نداشت و آن همان شیوه تولید اقتصادی است.
به نظر مارکس گرچه پدیده‌های تاریخی نتیجه تأثیر و تأثر عوامل گوناگونند، اما در تحلیل نهایی، همه این عوامل به جز عامل اقتصادی، متغیر‌های وابسته‌اند. کل روابط تولیدی، یعنی آن روابطی که انسان‌ها ضمن کاربرد مواد خام و فنون موجود برای دستیابی به اهداف تولیدیشان با یکدیگر برقرار می‌سازند، همان بنیادهای واقعی‌اند که رو ساختار فرهنگی کل جامعه بر روی آن‌ها ساخته می‌شود. منظور مارکس از روابط تولیدی تنها تکنولوژی نیست، زیرا به نظر او گرچه تکنولوژی نقش مهمی دارد؛ اما روابط اجتماعی‌ای که مردم از طریق اشتراک در زندگی اقتصادی انسان‌ها با یکدیگر برقرار می‌سازند؛ اهمیت درجه یکم دارند. شیوه تولید اقتصادی که در روابط میان انسان‌ها خود را نشان می‌دهد مستقل از هر فرد خاصی است و تابع اراده‌ها و مقصودهای فردی نیست.
مارکس پس از مرحله آغازین کمونیسم ابتدایی، چهار شیوه تولید عمده: آسیایی، باستانی، فئودالی و بورژوایی که هریک پیاپی صورت تاریخی یافته‌اند را درنظر گرفته بود. هریک از این شیوه‌های تولید از رهگذر تناقض‌ها و تنازع‌های پرورده در دل نظام پیشین پدید می‌آیند. تنازع‌های طبقاتی ویژه هر تولید خاص، به پیدایش طبقاتی می‌انجامند که دیگر نمی‌توانند در چهارچوب نظم موجود منافعشان را تأمین کنند؛ در این ضمن، رشد نیرو‌های تولیدی به آخرین حدود روابط تولیدی موجود می‌رسد. هرگاه که چنین لحظه‌ای فرا رسیده باشد، طبقات جدیدی که باز نماینده اصل تولیدی نوینی‌اند و در زهدان سامان موجود پرورانده شده‌اند، شرایط مادی موردنیاز برای پیشرفت آینده را می‌آفرینند. به هر روی روابط تولیدی بورژوایی، فرجامین صورت تنازع در فرا گرد اجتماعی تولید است. هرگاه که این آخرین نوع روابط تولید متنازع از سوی پرولتاریای پیروز برانداخته شود، ماقبل تاریخ جامعه بشری به پایان خواهد رسید و اصل دیالکتیکی که بر تکامل پیشین بشر حاکم بود، دیگر از عملکرد باز خواهد ایستاد و در روابط انسان‌ها، هماهنگی جانشین ستیزه اجتماعی خواهد شد.
مارکس معتقد به تضاد دیالکتیک ـ تحقق نتایج ناخواسته یا متضاد از کنش‌ها ـ نیروهای تولید در درون هریک از شیوه‌های تولید است. بر اثر تضاد‌ها و تنش‌های موجود در چهارچوب ساختار رایج اجتماعی، روابط اجتماعی تازه‌ای تحول می‌یابند و این روابط به نوبه خود به تضادهای موجود دامن می‌زنند. از نظر او این جامعه است که به انسان‌ها شکل می‌بخشد. نکته بنیادی در نظرهای مارکس این است که انسان‌ها در جامعه زاده می‌شوند و جامعه روابط مالکیت را پیش از زاده شدن آن‌ها تعیین می‌کند. این روابط مالکیت به نوبه خود به پیدایش طبقات گوناگون اجتماعی می‌انجامد. همچنان که انسان نمی‌تواند خود پدر خویش را برگزیند؛ در گزینش طبقه‌اش نیز اختیاری ندارد (تحرک اجتماعی گرچه از سوی مارکس باز شناخته شده بود، اما بر تحلیل او نقش چندانی را بازی نمی‌کند) همین که یک انسان بر حسب تولدش به طبقه ویژه‌ای باز بسته می‌شود و به محض آن‌که او یک ارباب فئودال یا سرف، یک کارگر صنعتی یا سرمایه‌دار می‌گردد، شیوه رفتار ویژه‌ای نیز به او اختصاص داده می‌شود. همین نقش طبقاتی ماهیت انسان را به گونه مؤثری مشخص می‌سازد.

2ـ1ـ1ـ3ـ نظریه طبقاتی ماركس
مارکس بر این نظر است که تاریخ جوامعی که تاکنون موجود بوده‌اند تاریخ نبردهای طبقاتی است بنابراین نظر، جامعه بشری همین که از حالت ابتدایی و به نسبت تمایز یافته‌اش بیرون آمد پیوسته منقسم به طبقاتی بوده است که در تعقیب منافع طبقاتی‌شان با یکدیگر برخورد داشته‌اند. به نظر مارکس منافع طبقاتی و برخورد قدرتی که همین منافع به‌دنبال می‌آورند، تعیین کننده اصلی فراگرد اجتماعی و تاریخی‌اند. در جامعه‌شناسی مارکس منافع طبقاتی بدون سابقه پدید نمی‌آیند. مردمی که پایگاه‌های اجتماعی ویژه‌ای دارند وقتی که در معرض مقتضیات اجتماعی ویژه‌ای قرار می‌گیرند، منافع طبقاتی خاصی پیدا می‌کنند. به اعتقاد مارکس منافع طبقاتی از منافع فردی تفاوت بنیادی دارند و نمی‌توانند از منافع فردی برخیزند. منافع اقتصادی بالقوه اعضای یک قشر خاص، از جایگاه آن قشر در درون ساختارهای اجتماعی ویژه و روابط تولیدی سرچشمه می‌گیرند.
به نظر مارکس مبنایی که نظام‌های قشربندی اجتماعی بر آن استوارند همان رابطه مجموعه‌ای از انسان‌ها با ابزار تولید است. طبقات جدید عبارتند از «مالکان قدرت کار، مالکان سرمایه و مالکان زمین که منبع درآمدشان به‌ترتیب عبارتند از دستمزد، سود و اجاره زمین.» طبقه مجموعه‌ای از اشخاصی است که در سازمان تولید کارکرد یکسانی انجام می‌دهند. اما پیدایش یک طبقه خودآگاه و متمایز از مجموعه افراد سهیم در یک سرنوشت مشترک به شبکه‌ای از ارتباطات، تمرکز توده‌های مردم، دشمن مشترک و نوعی سازماندهی نیاز دارد. از نظر ماركس دولت صورتی است که افراد طبقه حاکم در قالب آن منافع مشترکشان را بیان می‌دارند. افکار طبقه حاکم، همان افکار حاکم بر جامعه‌اند. پس قدرت سیاسی و ایدئولوژی برای سرمایه‌داران همان کارهایی را انجام می‌دهند که آگاهی طبقاتی برای طبقه کارگر اما این قرینه تنها جنبه ظاهری دارد. به نظر مارکس عرصه اقتصادی همیشه قلمرو تعیین کننده و سرنوشت‌ساز است که در آن بورژوازی همیشه قربانی همان رقابتی می‌شود که در ذات شیوه سرمایه‌داری نهفته است. از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می‌شود که در آن انسان‌ها تحت چیرگی نیروهای خود آفریده‌شان قرار می‌گیرند و این نیروها به‌عنوان قدرت‌های بیگانه در برابرشان می‌ایستند (وثوقي، 1378: 163).
به‌عقیده مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه‌داری از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خودبیگانگی‌اند وانگهی این جنبه‌های گوناگون از خود بیگانگی وابسته به یکدیگرند. به نظر مارکس ازخود بیگانگی در محل کار از همه بیشتر اهمیت دارد. زیرا انسان به عقیده او گذشته از هر چیز دیگر یک انسان سازنده است. برخلاف صورت‌های دیگر از خود بیگانگی، از خود بیگانگی اقتصادی نه تنها بر اذهان انسان‌ها بلکه در فعالیت‌های روزانه‌شان نیز رخ می‌نماید. از خود بیگانگی مذهبی تنها در عرصه آگاهی و در زندگی درونی انسان رخ می‌دهد، اما از خود بیگانگی اقتصادی به زندگی واقعی باز بسته است و از همین روی بر هر دو جنبه مادی و معنوی زندگی تأثیر می‌گذارد. از خود بیگانگی در قلمرو کار چهار جنبه دارد: انسان از محصولی که تولید می‌کند، از فراگرد تولید، از خودش و سرانجام از اجتماع همگنانش، بیگانه می‌شود (وثوقي، 1378: 165).

2ـ1ـ1ـ4ـ نظریه سومبارت
طبق این نظریه از آنجا که تعارض شدید طبقاتی و فاصله عظیم بین روستائیان و شهریان موجب پرهزینه بودن تحرك اجتماعي در جامعه می‌گردد از افراد برای ارتقای اجتماعی به‌صورت دسته‌جمعی رغبت بیشتری خواهند داشت (قوم‌گرايي) و دسته‌جمعی عمل خواهند نمود به نظر سومبارت به‌دلیل فاصله عمیق شهر و روستا و ساکنان شهر و ساکنان روستا؛ روستائیان سعی می‌نمایند با استفاده از نهادهای موجود در روستا دست به اقدامات مشارکتی بزنند تا زمینه توسعه را فراهم نمایند (کلانتری، 1372: 34).

2ـ1ـ1ـ5ـ نظریه راجرز
راجرز که از سرآمدان مکتب نوسازی است عنصر آگاهی و آموزش اجتماعی را از مهم‌ترین ارکان تغییر و تحول اجتماعی می‌داند و فقدان آن را یکی از موانع اجتماعی نوسازی تلقی می‌نماید. به اعتقاد راجرز در جریان دگرگونی و توسعه روستاها شناخت و آگاهی از خصوصیات فرهنگی دهقانان از اهمیت به‌سزایی برخوردار است.
به‌عقیده راجرز دهقانان معمولاً در عکس‌العمل نسبت به ایده‌های تازه فاقد نوآوری می‌باشند آن‌ها اغلب اعمالی را که توسط اجدادشان رعایت می‌شده است دنبال می‌کنند «که این نظریه نیز با آگاهی قبلی و شناخت نسبت به یک عمل و رفتار برای مشارکت در آن و یا عدم مشارکت تأکید دارد» (روكس برو، 1370: 155؛ به نقل از نوروزي، 1388: 254).

2ـ1ـ1ـ6ـ مفهوم‌شناسی کنش ارتباطی
هابرماس در کتاب «نظریه کنش ارتباطی» در تبیین کنش ارتباطی می‌نویسد:
«در مقابل این‌ها (کنش راهبردی و ابزاری) من از کنش ارتباطی سخن می‌گویم؛ آنجا که کنش‌های کارگزاران نه از طریق محاسبات خودخواهانه موفقیت بلکه از طریق عمل حصول تفاهم هماهنگ می‌شود. در کنش ارتباطی مشارکت‌کنندگان در وهله اول به‌سوی موفقیت‌های فردی خود سمت‌گیری نمی‌کنند آن‌ها هدف‌های فردی خود را تحت شرایطی دنبال می‌کنند که بتوانند نقشه‌های کنش خود را بر مبنای تعاریف مشترک از وضعیت هماهنگ کنند.» در مورد مفهوم «حصول تفاهم»‌ که مؤلفه کلیدی فهم کنش ارتباطی به‌شمار می‌رود نیز باید توجه داشت که مراد از این اصطلاح، رسیدن به هم‌فهمی دوطرفه در کنش ارتباطی بوده و بنا به گفته خود هابرماس مراد از آن فرآیند رسیدن به توافق در میان فاعلان در مقام گوینده و عمل کننده می‌باشد (هابرماس، 1373: 39).
مانهايم برخلاف مارکس، عامل تعيين کننده فکر را اقتصاد و حتي مشخص‌تر طبقه نديد بلکه مجموعه عوامل زيستي را دخيل دانست. از نظر او، مسائلي که پيش روي ذهن قرار مي‌گيرند و راه‌حل‌هايي که به ذهن مي‌رسند، به‌صورت اجتماعي ساخته شده‌اند؛ بدين ترتيب همه افکار و عقايد و ايده‌ها (حتي، حقايق)، «ديدگاهي» يا «پرسپکتيوي»اند و ناشي از يک وضعيت تاريخي و وابسته به يک محل و موقعيت در ساختار اجتماعي و فرآيند تاريخي از آنجا که نظريات شلر از سويي بيشتر جنبه فلسفي داشت و دشوار فهم‌تر بود و از سوي ديگر، به زبان آلماني منتشر مي‌شد، نتوانست در کشورهاي آنگلوساکسون بخت مناسبي براي رشد و توسعه پيدا کند. در طرف مقابل، افکار مانهايم که بيشتر جنبه اجتماعي و چپ داشت و به زبان انگليسي هم منتشر مي‌شد، توانست در کشورهاي انگليسي زبان نفوذ بيشتري پيدا کند و در اين کشورها، جامعه‌شناسي معرفت، بيشتر از همه با نام مانهايم شناخته مي‌شود. اگرچه مانهايم واضع اصطلاح جامعه‌شناسي معرفت نبود، شايد بيش از هر فرد ديگري تلاش کرد، تا اين رشته را به دانش‌طلبان معرفي کند؛ لذا اکثراً او را بنيانگذار اين رشته قلمداد مي‌کنند. او جامعه‌شناسي معرفت را علمي تعريف مي‌کند که رابطه ميان معرفت و هستي را مورد بررسي قرار مي‌دهد. اين شاخه از دانش، به‌عنوان يک پژوهش تاريخي ـ جامعه‌شناسانه، درپي يافتن قالب‌هايي است که اين رابطه در سير عقلاني بشر به خود گرفته است.
روستو تئوری‌های خود را در سال ۱۹۶۰/ ۱۳۳۹ با انتشار کتاب مراحل توسعه اقتصادی ـ یک مانیفست غیرکمونیستی اعلام داشت. بررسی تئوری اجتماعی روستو می‌تواند به‌خوبی ماهیت «دکترین کندی» و اهداف «انقلاب سفید» را روشن کند. دیدگاه روستو یک دیدگاه «تاریخ‌گرایانه» است. او برای رشد جامعه بشری یک سیر تکاملی قائل است و ملاک این «تکامل» را سطح رشد تکنولوژی می‌داند. به‌عبارت دیگر، روستو مانند بسیاری از نظریه‌پردازان غرب از منظر «غرب مرکزی» به جهان می‌نگرد. از این زاویه، روستو جامعه بشری را به «جامعه سنتی» و «جامعه صنعتی» تقسیم می‌کند. او معتقد است که جامعه پس از طی مرحله «سنتی» وارد مرحله «ماقبل طَیران» می‌شود. این مرحله در واقع یک دوران گذار از «کهنه» به «نو» است. در این مرحله برای ایجاد یک ساختار نوین صنعتی تدارک دید

متن کامل پایان نامه فوق در سایت sabzfile.com موجود است

You may also like...