، نظريات، سياسي، اسلامي، بومي، گفتمان، بينالملل، اسلام

علم به خوديخود خيلي از معضلات و مشکلات کشور را استحاله ميکند و موجب ارتباطات علمي و فني در کشور ميشود که حاصل آن، فراهم شدن زمينه رفع مشکل از معضلات است.(موسوي موّحدي و ديگران، 1382: 6-7) در سايه تحقّق نهضت توليد علم، کيفيت و سطح علمي تصميمگيريهاي کشور ارتقا مي يابد؛ جامعه دانايي محور بر پايه مدنيّت اسلامي- ايراني بنا نهاده شده و انديشه جهاني شدن ايران با حفظ فرهنگ و ارزشهاي ملّي ميسر ميشود.
تأثير بنيادين و حساس نظام توليد علم در پايداري و پويايي گفتمان انقلاب اسلامي به قدري است که مي‌توان گفت همه چيز به آن بستگي دارد و در گرو کارآمدي و استحکام آن است. انقلاب شکوهمندي، که مباني هستي‌شناساني، معرفت‌شناساني و ارزشي آن از ريشه و بنياد با سلطه نظام سرمايه‌داري غرب در تضاد و چالش است، چگونه مي‌تواند نظام توليد علم خويش را از آنها اقتباسکند و با نظام توليد علم سکولاريستي نظام و گفتمان مقدّس ديني را مستحکم سازد. پرواضح است که براي استحکام و اعتلاي هميشگي و همه‌جانبه گفتمان انقلاب اسلامي به مطالعه و آسيب‌شناسي دقيق نظام توليد علم کشورمان در عرصه‌هاي گوناگون آموزشي، پژوهشي و فرهنگ عمومي نياز داريم.
دانيل پاتيس، رئيس انستيتوي پژوهش‌هاي سياست خارجي امريکا، در سميناري که در پاييز سال 1368 در شهر استانبول ترکيه برگزار شد، بيداري سران امپرياليسم در برابر انقلاب اسلامي ايران را اين‌گونه بيان کرد: «ما تا ده سال حساسيت خاصّي نسبت به اسلام نداشتيم، امّا امروز اين‌طور نيست و همه ما ‌بايد نسبت به اين پديدهي جديد در ايران و بعضي از کشورهاي ديگر با حساسيت بيشتري برخوردکنيم. امروز مسلمانان به ايران نظر دارند و از آن الگوبرداري مي‌کنند. امروز ايران براي مسلمانان يک آزمايشگاه است، اگر اين تجربه موفّق شود، جسارت مسلمانان کشورهاي ديگر هم بيشترخواهد شد».(پاتيس، 1369: 1)
هر گونه تشکيک ،ترديد، تزلزل و کم‌توجّهي نسبت به گفتمان انقلاب به پويا نبودن و صلابت و استحکام نداشتن سازۀ مبتني بر آن منجر مي‌گردد. حوزهي نظري بنيادي‌ترين اساس هر گفتمان محسوب مي‌شود. حوزهي نظري به قلمرو ايده‌ها، الگوها، نظام معاني، نظريه‌ها و در مجموع بنيادهاي فکري يک گفتمان مربوط است که فقط در صورت دسترس بودن و داشتن اعتبار است که مي‌تواند متضمن تداوم استيلاي نظام حاکم باشد؛ زيرا آنچه در عرصه رقابت‌هاي سياسي، اجتماعي قبل از هر چيز تعيين‌کننده است، نه تسخير و تسليم اجسام، بلکه گسترهي نفوذ در اذهان است که برندهي واقعي را معين مي‌نمايد؛ ازاين‌رو بايد دانست چنانچه نظام توليد علم در حوزه علم سياست و ساير حوزههاي فرهنگي و اعتقادي، چه از گذرگاه توليدات پژوهشي و چه از مسير آموزش و تجهيز نظام معاني در جامعه، مولّد اعتبار و مشروعيت براي گفتمان حاصل، که بر آن اساس مقوّم است، نباشد، چرخه قدرت، دانش و مشروعيّت از حرکت باز مي‌ماند و ازهمين‌رو عکس آن عمل خواهد کرد. (احمد وند، 1387)
کسي که به عزّت و اقتدار امّت اسلامي و حتّي زندگي خويش ميانديشد، نميتواند نسبت به توليد علم و دانش بيتفاوت باشد. علم، زيربناي استقلال فرهنگي، اقتصادي و سياسي کشورهاست. چنانچه از آيات قرآن مبين مستفاد ميگردد تحوّل، تغيير و بهبودي در اوضاع و احوال ملل و اقوام، جز به تحوّل و تبديل در نفوس و سرشت و سيرت آنان ميسور نيست. يکي از عوامل مهم تحوّل در انسان و بشريت همانا تأثير علم و علما و دانشمندان ميباشد.( موسوي موّحدي، 1381: 149 ). در تاريخ اسلام شاهد نمونهاي از اين نوع نگاه در زندگي ائمهي معصومين(ع) هستيم. به عنوان مثال امام باقر – عليه السّلام- که به عزّت خويش و عزّت امّت اسلامي ميانديشيد و همه را در سايه عزّت الهي و نيروي او مقدور مي دانست، با توليد، توزيع و تعميق هر چه بيشتر دانشها، و پرورش شاگردان فراوان، زمينههاي عزّت و اقتدار امّت اسلامي را فراهم ساخت.(مهدي پور، 1384: 5) به نحوي که تشيع از زمان ايشان و همچنين امام صادق– عليه السّلام- جان دوباره يافت و حتّي اقتدار اسلامي در دوره بعد را مرهون شاگرداني هستيم و که در مکتب اين بزگوارانتربيت شدهاند.
امّا ما در بحث توليد علم در کشور بصورت عام، مشکل جدّي داريم. ما نه فقط به توليد علم که به احياي علومانساني نيازمنديم. از خود بيگانگي علمي و چشم دوختن به مجلات علومانساني غربيان براي شناخت و تبيين مسائل انساني و تکرار نظريهها و يافتههاي پژوهشي آنان، نميتواند ما را به توليد علم در راستاي بيداري و پيشرفت برساند. ما نياز به آن داريم که ديدگاههاي محدودنگر پژوهشي تحصّلي و اثباتگرايانه غربيان را پشتسر گذاريم و با اجتهاد و بازنگري در پژوهشهاي موجود، بيداري علمي و مقاومت علمي را در علومانساني در ايران و در نزد دانشپژوهان کشورهاي مشابه خود تحقّق بخشيم. ما نيازمند يک تحوّل اساسي در نظريهپردازي و پژوهش هستيم. ( سبحانينژاد و افشار، 1388: 17)
با توجّه به تمام آنچه در بالا گفته شد حال بايد بطور مشخص و دقيق به اين سؤال بپردازيم که جنبش نرمافزاري و توليد علم در علوم سياسي چه اهميّتي دارد. بهتر است به موضوع به شکل دقيقتر و ملموستري بنگريم. محصول توليد علم در علومانساني و بالطبع علوم سياسي، توليد نظريه و نظريهپردازي است. حال بيايم به اين سؤال پاسخ دهيم که « چه لزومي به نظريهپردازي در علوم سياسي در اسلام وجود دارد؟» و يا « يک نظريه در قالب علوم سياسي اسلامي چه فايده اي ميتواند داشته باشد؟»
براي پاسخ دادن به اين سؤال بهتر است که ابتدا از جنبه سلبي مسأله را مطرحکنيم. يعني ابتدا به اين سؤال بپردازيم که « اگر از نظريه غربي استفادهکنيم چه ضرري دارد؟» و يا « آثار و تبعات استفاده از نظريات غربي چيست؟». پاسخ به اين سؤالات خود به خود دليل و لزوم نظريهپردازي در حوزهي علوم سياسي در اسلام و توليد نظريه اسلامي را روشن ميکند.
براي پاسخ به اين سؤال که استفاده از نظريات غربي چه ضرري دارد و آثار و تبعات آن چيست؟ ابتدا بايد نگاهي به برخي از جنبههاي کارکردي نظريه داشته باشيم. « نظريه مجموعهاي از مفاهيم، زبان و واژگان خاص در اختيار ما قرار ميدهد تا از طريق آن ضمن شکل دادن به رفتارهاي خويش، واقعيت را مورد تفسير و ارزيابي قرار دهيم. » (قوام، 1386 : 13) « معناي رويدادها در صحنه جهاني بديهي نيست. بلکه بايد در نوعي بستر و زمينه تفسير شوند، و زمينه (يعني رهيافتي) که ما در نظر مي گيريم تعيين ميکند که چگونه رويدادها را تفسير خواهيم کرد و براي آنها اهميّت قائل خواهيم شد.( مشير زاده، 1386 : 5 ) »
آنچه بيان شد به خوبي نشان ميدهد که نظريه چه کارکردي دارد. مبنا قرار دادن يک نظريه به رفتار ما شکل ميدهد. اينکه ما چه نظريه اي را مورد استفاده قرار دهيم تعيين کننده شکل و نوع رفتار ما است. از طرف ديگر ما يک پديده را بر اساس نظريهاي که منباي کار خود قرار دادهايم تفسير ميکنيم. پديدهها صامت هستند و خود حرف نميزنند. اينکه آن پديدهها را در چهارچوب کدام نظريه قراردهي معناي خاصّي به آن پديده داده و تفسير ما را از آن پديده شکل ميدهد. نظريه است که به ما نشان ميدهد کدام پديده را در صحنه سياست بايد مورد توجّه قرار دهيم و چگونه آن را تفسيرکنيم و کدام پديده را بايد کنار بگذاريم. وقتي ما بر اساس يک نظريه عمل ميکنيم در واقع از زاويه ديد نظريهپرداز آن نظريه واقعيتها را مي بينيم و مورد ارزيابي قرار مي دهيم. عدّهاي پا را فراتر گذاشته و معتقدند که اساساً نظريه است که واقعيت را ميسازد و نميتوان مستقل از نظريه واقعيت را تصوّر کرد، ما با مفاهيم نظري به سراغ واقعيت ميرويم (مشير زاده، 1386 : 6).
با چنين اوصاف و کارکردي که براي يک نظريه وجود دارد، حال اگر ما يک نظريهي غربي را مبناي عمل و شناخت خود قرار دهيم چه آثاري براي کار مترتب خواهد بود! با اين کار رفتار ما بر اساس نظريه اي که از دل پارادايمها وانديشههاي غربي در آمده است شکل ميگيرد. جهان را آنگونه که غربيها ميبينند، ميبينيم و پديدهها را آنگونه که غربيها تفسير مي کنند، تفسير ميکنيم. آن چيزي که براي آنها مهم است براي ما مهم ميشود و آن چيزي که براي آنها بياهميّت است براي ما هم بياهميّت ميشود. اين موارد در صورتي است که فرض را بر اين بگذاريم که نظريات ارائه شده کاملاً علمي بوده و هيچ سبقهي سياسي بر آنها مترتب نيست. يک نظريه اگر کاملاً علمي بوده و هيچ هدفي جز اهداف علمي نداشته باشد، تازه چنين آثار و کارکردي را با خود همراه دارد. امّا اين فرض ( علمي بودن صرف نظريهها ) مخصوصاً در حوزهي علوم سياسي نميتواند درست باشد. نظريههايي که در حوزه علوم سياسي مطرح ميشوند اکثراً داراي جهتگيري سياسي خاصّي هستند. نظريه در اين حوزه نميتواند از تعامل با علايق سياسي اجتناب ورزد. کاکس بيان مي دارد که « نظريه هميشه براي برخي افراد و به منظور برخي اهداف ميباشد» ( Acharya، 2006). با اين ويژگيهايي که نظريه در حوزهي علوم سياسي دارد، کارکرد آن براي جوامع غيرغربي به مراتب بدتر بوده و آثار زيانبارتري به همراه خواهد داشت. ذکر چند نمونه ميتواند آثار و تبعات اينگونه نظريات را که در جهت منافع قدرتهاي غربي و به ضرر کشورهاي غيرغربي هستند نشان دهد.
به عنوان مثال در حوزهي روابط بينالملل به عنوان يکي از شاخههاي علوم سياسي، کاکس عنوان ميدارد که « رئاليسم و کثرت گرايان مکتب انگليسي دربارهي وضع موجود قدرتهاي بزرگ و حفظ نقش برتر خودشان در سيستم و اجتماع بينالمللي صحبت مينمايند اگر چه اين نظريات به عنوان تئوريهاي کلّي جهاني مطرح و توسط افراد زيادي مورد قبول واقع شده امّا در حقيقت اين نظريات در مورد غرب و علاقهشان به حفظ قدرت، ثروت و نفوذشان در جهان ميباشد.» اي اچ کار22 نيز اخطار ميدهد که « مردم انگليسي زبان هنرمندان قابلي هستند که هنر آنها پنهان نمودن علايق ملّي و خودخواهانه خودشان در قالب مصلحتهاي کلّي ميباشد. اين امر به خوبي نشان ميدهد که سلطه انگلوساکسونها بر علم روابط بينالملل صرفاً يک پديده اتفاقي نبوده است.» ( Acharya، 2006). اين مطلب از جانب يک متفکّر غربي، خود بيان روشن و واضحي است که نشان ميدهد غربيها – بالاخص انگلوساکسونها – همواره منافع و متامع خود را در عرصهي روابط بينالملل در غالب نظريات علمي و آکادميک بيان کرده و نخبگان و متفکّران کشورهاي در حال توسعه به گمان اينکه با استفاده از اين نظريات، اقدام به تحليل علمي روابط بينالملل کردهاند، در واقع در جهت آنچه که خواستهها و نيات غربيهاست، که در غالب نظريات به اصطلاح آکادميک بيان داشتهاند، حرکت ميکنند. باري بوزان23 و آميتاو آشاريا24 اين اهداف و مقاصد را صريحتر و روشنتر بيان مي کنند :
« امپرياليسم استدلال مي نمايد که مهم نيست مردم اين نظريات را بپذيرند يا نپذيرند، با پذيرفتن اينکه اکنون جهان تک قطبي است نه تنها شيوههاي ديگر شناخت رشتهي بينالملل مسدود ميشود بلکه بطور خودکار امريکا را درون يک موقعيت بينظير و منحصر به فرد قرار ميدهد. اين پذيرش داراي تأثيراتي خواهد بود. حتّي اگر در واژهي تک قطبي يك توصيف دقيق از چگونگي شرايط نباشد. فاصله گرفتن تئوري اجتماعي از واقعيتي که مورد خطاب قرار ميدهد بدين معناست که هميشه بايد مهم باشد چه کسي نظريه روابط بينالملل را توليد ميکند. به سلطه زياد انگلوساکسونها بر نظريههاي روابط بينالملل نبايد بدون شک و سوءظن نگريست. انگلوساکسونها با نظرياتي که ارائه مي دهند به دنبال آگاهي بخشي به کشورهاي ديگر مخصوصاً جهان سوم نيستند. آنها در غالب استعمارگري جديد در جستجوي ارائه دادن دانش و آگاهي معتبر درباره آنچه جهان سوم ناميده ميشود نميباشند بلکه منابع موجود آگاهي و اطّلاعات را درون الگوهاي ساختاري جديد، به نحوي که در جهت خواستههاي آنها باشد بازسازي مينمايد.» ( Acharya، 2006)
اين مباحث به خوبي نشان دهندهي نقش و کارکردي است که نظريات غربي براي غربيها ايفا ميکند. با اين اوصاف پاسخ اين سؤال که استفاده از نظريات غربي چه ضرر و آثار و تبعاتي به دنبال دارد و در پي آن اينکه نظريهپردازي و توليد نظريات اسلامي در حوزه علوم سياسي و روابط بينالملل چه لزومي دارد، کاملاً مشخص است. اگر ما به سمت توليد نظريات اسلامي در حوزهي علوم سياسي و روابط بينالملل نرويم، هرچه بيشتر در مناسبات غربي که هدفي جز افزايش قدرت و ثروت و نفوذ براي خودشان ندارند، هضم و جذب خواهيم شد. ابزاري خواهيم شد در دست آنان براي آنکه از ما و منابع ما استفاده کرده و بر جايگاه و موقعيت جهاني خود بيافزايند، و در مقابل روز به روز از قدرت، تواناييها و پتانسيلهاي موجود جهان اسلام در عرصههاي سياسي و بينالمللي کاسته شده و منفعلتر از هميشه تنها تابعي باشيم از ارادههاي ديگران و کار به جايي برسد – که رسيده است – که بقا و ممات بسياري از کشورهاي اسلامي و حکومتهاي آنها در گرو خواست و ميل ديگران باشد.

4-2- بومي سازي علم سياست يا توليد علم سياست؛ کداميک؟
1-4-2- بررسي مسأله بومي سازي در معناي کلان
در مورد بومي سازي سؤالات جّدياي مطرح است. بومي سازي علم يعني چه؟ روش بومي سازي علم چيست؟ آيا بومي سازي علم به معناي اسلامي کردن مدرنيته است؟ آيا بومي سازي علم به معناي متحوّل کردن اسلام از طريق قرائتهاي جديد با دستاوردهاي علمي است؟ شاخصههاي يک علم بومي شده چيست؟ آيا بومي سازي استفاده از مؤلفههاي نظريات غربي و کنار نهادن مؤلفههاي ناسازگار آن نظريات با اسلام است؟ در بومي سازي، کنار هم قرار دادن برخي مؤلفههاي غربي و اسلامي چگونه توجيه ميشود؟ در صورت استفاده از مؤلفههاي نظريات غربي با آن جهانبيني سکولار که در مؤلفههاي نظريات آنها مشهود است، چگونه با اسلام سازگاري ايجاد خواهد شد؟ چگونگي استفاده ار رويکردها و پارادايمها و نظريات غربي، که هر کدام به مکتب خاصّي با جهان بيني ويژهاي وابسته است و دهها مورد سؤال جدّي ديگر. بررسي و پاسخ هر کدام از اين موارد مجال بسيار مفصّلي را طلب ميکند. وراي تمام اين مباحث ما ميخواهيم به اين سؤال پاسخ دهيم که آيا علومانساني و بالاخص علوم سياسي قابليّت بوميسازي دارند؟ و يا بايد در آنها دست به توليد علم بزنيم. به همين منظور ابتدا بطور مختصر به بحث بومي سازي در معناي کلّي و در باب علومانساني اشاره کرده و سپس بطور مبسوط به بحث علوم سياسي خواهيم پرداخت.
برخي بوميسازي علم را معادل استفاده از دستاوردهاي علم جهت برطرف کردن نيازهاي يک جامعه دانستهاند. « بوميسازي، گفتمان، سياست يا خط مشي بومي است که از گفتمانهاي متعدّد مسئله بومي متأثر است و در تلاش است که علم را به صورت سازمان يافته جهت بهرهبرداري از آن در جامعه هدايتکند. بديهي است اين گفتمان عرصهي حضور دولتمردان و مديران ارشد کشوري است و ربطي به دانشمندان علوماجتماعي ندارد، در واقع، گفتمان بوميسازي بيشتر معطوف به دستاوردها و نتايج علماجتماعي است.» (فراهاني، 1388: 95 ) اين تعريف يا برداشت از بوميسازي اشاره به اين نکته دارد که بوميسازي علم در واقع يک امر پسين علمي است. يعني علمي متولّد ميشود سپس سعي ميشود از دستاوردها و نتايج آن در جهت اهداف يک جامعه

تکه های دیگری از این پایان نامه را می توانید

در شماره بندی فوق بخوانید

متن کامل پایان نامه ها در سایت homatez.com موجود است

You may also like...